این روزها هفدهمین الکامپ در حال برگزاری است.


علیرغم اینکه مطبوعات مرتبط با حوزه فناوری اطلاعات و نظام صنفی با برگزاری نمایشگاه چندان سرخوشی ندارند و دائما انتقاد می کنند. اما در فضای کسب و کار نه چندان جذاب این روزها که تحت تاثیر نوسانات ارزی و محدودیتهای تجارت بین الملل قرار دارد، بنظر می رسد که هفدهمین الکامپ چندان هم بی رمق نیست!

شرکتهایی که چیزی در سبد محصولات و خدمات خود برای عرضه دارند ، پا در این نمایشگاه گذارده اند و به حاشیه ها بی توجهی نشان داده اند.

شاید بشود به جرات گفت که تنها ضعف نمایشگاه،  غیر حرفه ای بودن برگزار کننده نمایشگاه است و اینکه انتظار می رود در نمایشگاه آی تی، از امکانات آی تی برای برگزاری آن بخوبی استفاده شود!

دوستانی که این نمایشگاه را به قول خودشان قبول ندارند و شاید تا حدودی تحریم کردند. مناسب است که به چالشهای صنعت عمیق تر نگاه کنند.

واقعا از نظر اینها مدل آرمانی برگزاری الکامپ ، چیست که وضعیت موجود را نمی پسندند؟!

ضمن اینکه کدام جایگزین را برای الکامپ طراحی کرده اند که با نفی الکامپ ، آنرا پیشنهاد نمایند؟!

ایمیلی از دوست عزیز آقای مهندس کریمیان به شرح زیر دریافت کردم. من نه نویسنده معرفی شده را می شناسم و نه مطمئنم که نوشته زیر متعلق به ایشان است. اما بنظرم نکات مطروحه به شدت با اتفاقاتی که در سازمانهایمان می افتد، نزدیک است!

---
دست نگه دارید !                
این کشتی دارد غرق می شود!
 
                      دکتر محمد رضاسرگلزایی(روانپزشک)
 
نمی دانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنه ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
***
نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی انقلاب شان تنظیم عهد نامه ای ست که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام عهدنامه را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می کند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است. حیوانات از او می خواهند کمک شان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه ای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس می کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» می توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می داد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
***
اولویت بندی(Priority setting) از مهم ترین مهارت های زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی دانید.
«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون های جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» می داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش می کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدم ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مثال کلان اجتماعی را ازیاد می برند آیا در جامعه ای که رسانه های فراگیر به آلوده کردن روان مردم مشغولند و هر روز میلیون ها نفر را بیمار می کنند، من باید فقط در مطب روان پزشکی ام بنشینم و وقتم را با ویزیت یکی یکی بیماران پر کنم؟! آیا این تنها وظیفه ی من است؟
 
 


از ایمیلهای رسیده و با تشکر از دوست عزیز آقای سلیم پور.

 

روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي‌کنم.روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.نتيجه :اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس، مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.

بعضی وقتها ، بعضی جمله ها را که می خوانی حالت جا می آید و احساس خوبی را درک می کنی.

دوست نادیده ای ، جمله ای را به نقل از کورش برایم ارسال کرده است .

در روزگارى كه لبخند آدمها به خاطر شكست توست.... برخيز تا بگريـند.

 

 

اگرچه دائما فوتبال ما به تازیانه های گزنده ای سرشار از انتقادات صادقانه و مغرضانه نواخته می شود و انواع برچسبها اعم از فوتبال ناپاک، غیر اخلاقی و ... را تحمل می کند. دستمزدهای رویایی که در سطوح مختلف آن پرداخته می شود، حس حسادت خیلی از صنفهای دیگر را تحریک می کند و برنامه نود آن تبدیل شده است به کابوسی هفتگی برای برخی از اهالی مرتبط و غیر مرتبط این صنف !
اما انصافا اتفاقاتی در این فوتبال می افتد که سرشار از عقلانیت است و خوب است که بسیاری از کسب و کارهای دیگر از فوتبال درسهایی را بیاموزند.
دیروز صبح مجری رادیو در بخشی از اخبار می گفت که آقای ترابیان که سرپرست تیم فوتبال ایران بوده اند. اعلام کرده سرمربی پرتغالی تیم ملی، فدراسیون فوتبال را وادار کرده است که خود را با استانداردهای حرفه ای فوتبال تطبیق دهد. به عنوان مثال ایشان اعتقاد داشته اند که دستگاههای بدنسازی تیم ملی بیشتر برای رشته ژیمناستیک کارکرد دارد تا فوتبال. لذا فدراسیون فوتبال ناگزیر دست به تامین دستگاههای متناسب با نظر سرمربی و مطابق با استانداردهای بین المللی زده است.
به نظر من همین که فوتبال ما برای موفقیت خود رفته و دست به استخدام یک مربی بزرگ در کلاس جهانی زده است و به توصیه ها یا اجبارهای او هم تن در می دهد. ناشی از کلی عقلانیت است که در خیلی جاهای دیگر ما سراغی از آن نداریم.

مثلا ما مگرچند تا صنعت را می شناسیم که به بکارگیری کارشناسان یا مدیران خارجی سرآمد دنیا اقدام کرده اند و خواسته اند تجربیات آنها را در ایران بومی کنند؟!
نمی توانیم منکر آن شویم که ایرانسل در شراکت با شریک خارجی خود توانست مدلی جدید از بازاریابی را در سطح صنعت موبایل و مخابرات عرضه نماید و نهایتا مصرف کننده ایرانی از منافع آن بهره برد. کم نیستند افرادی که بقیمتهای سالهای 1376 برای خرید یک سیم کارت مجبور به پرداخت چیزی بالاتر از یک میلیون تومان شدند. حالا یک سیم کارت چه قیمتی دارد؟!
راه اندازی فروشگاه هایپر استار بعنوان شعبه ای از کارفور در غرب تهران نیز تجربه ای دیگر است که با خود تحولی را در سطح فروشگاههای بزرگ و زنجیره ای به ارمغان آورده است. این در حالیست که تجربه فروشگاههای رفاه و شهروند اگر چه پیش از این حاصل شده است، اما روشهای اجرایی مدیریتی نمونه فرانسوی با آنچه که ما تجربه کرده ایم، متفاوت است.
من منکر دستاوردهای مدیران و بنگاههای اقتصادی ایرانی نیستم . اما در تعامل با فضای بین المللی است که بسیاری از تحربه ها با صرف زمان و هزینه کمتر می تواند بجای سعی و خطاهای گوناگون از طریق مشارکت با حرفه ای ها در سطح بین المللی حاصل شود. چیزی که عقلانیت حاکم بر فوتبال آنرا درک کرده است.
 شاید تحقق بعضی چیزها خیلی پیچیده بنظر نیاید ولی در عمل دیده می شود که شرایط دشوار است. بعنوان مثال در چند سال اخیر بلای جان سرمربیان تیم فوتبال ایران، حاشیه ها بوده است. اینکه سرمربی حرفه ای فعلی تیم ملی توانسته از این حاشیه ها در امان باشد، حتما ناشی از ملاحظات مدیریتی است که هم پشتوانه علمی و هم پشتوانه روانشناسی دارد. همین حاشیه ها بود  که هم کسوتهای سابق او را اسیر و فلج می کرد! 

امروز یعنی بیست و نهم آبانماه روز عجیبی است! سه گانه زیر نشان خواهد داد که چرا می گویم بیست و نهم آبان روز عجیبی است!


1- یکی از همکارانم برای مذاکره پیرامون موارد کاری مراجعه ای داشت. پایان بحث خیلی با من و من در مورد برخی از عادتها یا رفتارهای نامناسب چند نفری از همکاران دیگر سر بسته موارد را یادآور شد. داستان بصورت خلاصه برمی گردد به اینکه متاسفانه در سازمانهای ما بعضا افرادی دوست دارند ، موفقیتها را به نفع خود مصادره کنند و فکر می کنند اگر در موفقیتی هم موثر بوده اند باید راست راست راه بروند و سایرین به آنها تعظیم کنند ! و ...
پاسخم ساده و شفاف بود. درخت هر چه بارش بیشتر است، افتاده تر است! همین هفته قبل دیدیم که درختان ناتوان چگونه وقتی برف سنگینی بر روی آنها نشست، شکستند و افتادند!
پس باید بگذاریم و بگذریم. آدمهایی که چیزی در جنته دارند مثل دسته چک پولهای 50 هزارتومانی هستند که صد تای آنها که روی هم بنشیند نیز در جیب صاحب آن سکوت پیشه می کند و امان از آن سکه های خردی که ارزشی ندارند و با چند تای آنها نمی توان حتی بهای یک دستمال کاعذی را داد، اما فغان که چه سر و صدایی راه می اندازند.

2- غروب یکی از دوستان قدیم که جند صباحی با هم همکار هم بودیم و ماشاءالله الان برای خودش مدیر لایقی است آمد و با هم کلی گپ زدیم و مرور خاطرات ما را به یاد خیلی از دوستان انداخت. در میان خاطرات شیرینی که با خیلی از دوستان داشتیم یاد خاطرات تلخی نیز افتادم که بعضی از آنها حتی با تلاش هم از ذهن پاک نمی شود!
یکی از این خاطرات بر می گشت به سال 1381، در آن موقع من مدیر مطالعات اقتصادی شستا بودم و با حفظ سمت مدیریت اجرایی و بهبود روشها ( سمتهایی که شاید دیگر الان وجود خارجی نداشته باشند) را نیز به عهده داشتم. برای تشکیل واحد مطالعات اقتصادی از اواخر سال 1378 ، خودم دست به کار جذب نیرو شده بودم و در کنار دو تن از کارشناسانی که یکی از قبل در سازمان حضور داشت و دیگری هم توسط مدیران ارشد سازمان جذب شده بود، سه تن از همکلاسیهای دانشگاهیم را هم دعوت به کار کردم.
با حمایت یکی از اساتید محترم دانشگاهمان ( آقای دکتر مومنی عزیز) مدیریت مطالعات اقتصادی وقت پا گرفت  و همه چیز خوب پیش می رفت . من هم به زعم خودم در تلاش به حفظ و ارتقای این واحد بودم و حتی با درایت توانسته بودم از موج تغییرات مدیریتی شرکت ، این مدیریت را با جان سالم عبور دهم و به همکارانم هم از لحاظ وام و پاداش و ... رسیدگی کنم ! اما تحولات مربوط به دو شغله شدن من به کام بعضی ها خوش نیامد و دوستان قدیم به منتقدین سرسختی تبدیل شدند که فرض بدیهی ایشان این بود که آنها نردبان ترقی من هستند.
خیلی هم تلاش کردند که با کارشکنی و خلاصه ضایع کردن من، ثابت کنند که من بی آنها ناتوان خواهم بود. ولی به لطف خدا از پس خیلی از کارها برآمدم و فقط کمی به من سخت می گذشت چون باید با پرکاری ، جور کم کاری آنها را می کشیدم.

یادم می آمد که شبی جلسه ای برگزار شد که یکطرف کارشناسان محترم مدیریت مطالعات اقتصادی نشسته بودند، یکطرف من و یکطرف آقای دکتر مومنی و آقای دکتر ناصری. جلسه ای محاکمه گونه بود و اساسی! الان که یاد آن جلسه می افتم، همچنان معتقدم که آن جلسه ، جلسه ای سخت و غیر منصفانه بود و خلاصه کثیری از انتقادات گزنده را شنیدم که تا کنون هم دیگر چنین جلسه ای را تجربه نکرده ام!
نوبت که به من رسید ، چند جمله کوتاه بیشتر در دفاع از خودم  نگفتم . چون بغض سختی تمام وجودم را گرفته بود و بیشتر نمی توانستم ادامه دهم. یادم می آید که با همسرم قرار داشتم و باید زودتر جلسه را ترک می کردم. حقیقتا هم دوست داشتم از آن جلسه کذایی زودتر خلاص شوم. چون وقتی فرصت رشد به دیگران می دهی و آنها ناسپاسی می کنند، خیلی به شما سخت می گذرد!

شاید تنها چیزی که هنوز که هنوز است، وقتی به یاد آن می افتم آرامم می کند. جمله دکتر مومنی بود که رو به جمع کرد و گفت من انتظار شنیدن این حرفها را نداشتم. چون خودم شاهد این بودم که فلانی ( یعنی من) بارها مواخده شده که چرا اینقدر شما ها را نُنُر می کند.( ببخشید ولی واقعا ایشان این کلمه را بکار بردند.)

3- چند دقیقه پیش از سرکنجکاوی به آرشیو اطلاعات شخصی ام مراجعه کردم که ببینم یاد داشتی از آن جلسه را نگه داشته ام که دوباره مرور کنم که لیست انتقادات وارده چه بوده است؟ یا خیر.  با کمال ناباوری دیدم که آنشب کذایی بیست و نهم آبان 1381 است!

 

نمی دانم اسم این همزمانی را چه می شود گذاشت؟!به هر حال هر سه مورد فوق نیز به هم مرتبط است!


 اما واقعا باید از یک یک آن دوستان در جلسه آن شب تشکر ویژه کنم. چون صادقانه باید اعتراف کنم ، در حالیکه پس از جلسه در حال رانندگی بوده و سخت از جو جلسه گله مند بودم. از خدا خواستم که به من فرصتی را هدیه نماید تا بتوانم بدون هر حمایتی تواناییها و نتایج کارم را به نحو مناسبی اثبات نمایم. مسیری که بعدها در پیش گرفتم ماحصل رنجش آنشب بود که از بانیان آن بسیار سپاسگزارم .

چندی قبل یکی از دوستان تماس گرفت که می خواهم تو را ببینم.
قراری گذاشتیم و پنجشنبه روزی اول وقت ، همدیگر را دیدیم. با خود هم جوانی 20 ساله را آورده بود که بگوید به اتفاق شرکتی زده ایم و حالا آمادگی انجام کارهایی را داریم.
از این دوستان پرسیدم، تخصص شما چیست؟ امکانات شما چیست؟ و چند سوال دیگر ....
دوست ما با کمی ناخرسندی جواب داد که چند تا از بچه های خوب و صادق دور هم جمع شده اند و شرکتی زده اند و کثیری از کارها را انجام می دهند و ....
.
.
.
واقعیت اینست که بارها شنیده ایم و می شنویم که دوستانی دور هم جمع می شوند و می گویند بیاییم یک شرکتی بزنیم یا کسب و کاری راه بیندازیم و ...
اما واقعیت ایسنت که در عرضه کارآفرینی و راه اندازی کسب و کارها ، بنظر من قبل از هرچیزی داشتن ایده مهم است. در واقع باید بتوانیم پاسخ این سوال را بدهیم که خدمت یا محصولی که ارائه خواهیم کرد می خواهد کدام مشتری را جذب کند که در حال حاضر در تامین نیاز خود دچار مشکل است!
قرار نیست این ایده لزوما ایده نابی باشد که تا کنون به ذهن کسی خطور نکرده باشد! همین که بتوانیم خدمت یا کالایی را عرضه کنیم که از سایر رقبا متمایز باشد، قدم اول را محکم برداشته ایم.
سایر لوازم کار، مثل سرمایه، شرکت و شخصیت حقوقی آن و ... در اولویتهای بعدی قرار دارند.
روزی با خانمی مالزیایی تبار که وکیل ثبت شرکتها بود صحبت می کردم و می گفت خیلی از ایرانیهایی که به من مراجعه کرده یا می کنند و می خواهند که شرکتی ثبت کنند یا رستوران و مغازه ای را تاسیس کنند. هدفشان فقط تاسیس شرکت یا رستوران و مغازه هست! وقتی از آنها می پرسم که خب بعد می خواهید چه کنید، هیچ طرح کسب و کار مشخصی ندارند! و متاسفانه خیلی از آنها شکست می خورند!
 ما باید مثل جنگجویان قدیم که در آغاز نبرد رجز می خواندند. وقتی شرکت یا کسب و کاری را تاسیس می کنیم باید بتوانیم رجز خود را بخوانیم.

روز یکشنبه سفری کوتاه ( در حد چند ساعت ) به اهواز داشتم.هوا استثنایی بود.
این شهر برای من جذابیتهای خاصی دارد، شاید بیش از هر چیز تداعی کننده خاطرات زیاد گذشته است.
اگرچه بین سالهای 84-87 بارها به این شهر سفر کرده ام. اما الان می بینیم که متاسفانه جایی را بلد نیستم و فقط سه نقطه کارخانه، فرودگاه و هتل را پیموده ام!
بگذریم! در این سفر از چند اتفاق آگاه شدم که بی اطلاع بودم. شاید هم رفته رفته همکاران ارجمند با روحیاتم بیشتر آشنا شده اند و آرام آرام موضوعاتی را در میان می گذارند.
ظاهرا در اولین سفرم به اهواز، یکی از آقایانی که همراه با من و بقیه دوستان عازم بودند ،از چند روز قبل به نقل قول از من دستور داده بودند که همه همکاران شاغل در خوزستان، باید در روزی که آنجا هستم کت و شلوار بر تن کرده باشند!  غافل از اینکه من اصلا روحم از این ماجرا خبر نداشت و تازه روز یکشنبه گذشته بعد از دوسال خبر دار شدم! جالب اینکه، از قضا همان روز هم من خودم کت و شلوار نپوشیده بودم و با کاپشن رفته بودم! بماند که همکاران ما برای این دستور بیجا مجبور شده بودند که به زحمت بیفتند و بعضا کت و شلواری هم تهیه کنند.
یادم می آید که آن سفر هم به دلیل اختلافی بود که با مشتریمان در خوزستان داشتیم و عازم جلسه ای برای بحث و جدل بودیم. به هنگام رسیدن به مقصد، سرپرست ما از داخل ماشین جعبه شیرینی وشکلاتی را بیرون آورد. به او گفتم ما برای دعوا آمده ایم و شما شیرینی به دست گرفته ای؟! پس از دوسال، متوجه می شوم که این هم به اصرار همان همکاری بوده که دستورات بیجا ، آنهم به نام من صادر می کرده است!
 متاسفانه در سازمانهای ما عادت بدی جا افتاده که افراد حرفهایشان را درقالب مسولین ارشد سازمان می زنند و به تعبیری خودشان را پشت روسا مخفی می کنند.
خیلی وقتها هم مسولین ارشد سازمانها یا اصلا متوجه ماجرا نمی شوند و یا اینکه اگر هم متوجه شوند، واکنشی از خود نشان نمی دهند!
در سازمان ما هم اگرچه بارها گفته ام که نقل قولها را نپذیرید، بازهم پدیده های از این دست متداول است!


اینروزها علیرغم اینکه بازار بورس چندان حال و روز پرنشاطی ندارد. اما شرکتهای صنعت فناوری اطلاعات از رونق و توجه نسبی برخوردارند  و شرکتهایی چون افرانت و همکاران سیستم با قیمتهای جذابی که عرضه شدند و همچنان معامله می شوند هم به قیمت بی رمق سایر شرکتهای بورسی مثل داده پردازی ایران طراوتی بخشیده و هم برخی را چون داتک به تکاپو انداخته که وارد بورس شوند.

امروز گزارش روزنامه دنیای اقتصاد با عنوان : همکاران سیستم ، زیر ذره بین نقد مالی را مطالعه می کردم.

در مقدمه گزارش آمده:
شركت همكاران سيستم كه به تازگي وارد فرابورس شده است از سال 1366 با سرمايه 120 هزار توماني كار خود را آغاز كرد. اين شركت كه در حال حاضر بزرگترين شركت نرم‌افزاري بخش خصوصي است با 56 شركت زيرمجموعه خود حضور فعالي در صنعت مزبور در كشور دارد.
همکارن سیستم با آخرین سرمایه اسمی 20 میلیارد تومانی خود با ورودش به بازار بورس به ارزش بازاری حدودا ده برابری رسید. یعنی این شرکت ارزشی برابر با حدود 200 میلیارد تومان را به خود اختصاص داده است!

اگرچه تمامی شرکتها در درون خود بعضا از ناکارآمدیها و نقاط ضعفی رنج می برند. اما قطعا اینکه بالاترین امتیاز در رتبه بندی شورای عالی انفورماتیک کشور به این شرکت اختصاص دارد  و ارزش بازاری 200 میلیاردی را بدست می آورد، تصادفی نیست.
لازم است اهالی صنعت فناوری اطلاعات به تجربه های این شرکت با دقت توجه کنند.

بیاد می آورم که در اواخر سال 1378 ، شستا علاقه داشت در صنعت فناوری اطلاعات و ارتباطات سرمایه گذاری کند و  بعدها هم داتک را تاسیس نمود. در آن زمان یکی از مدیران همکارن سیستم طرف مشورت با آقای دکتر ناصری مدیرعامل وقت شستا بود و من هم در جلسات متعدد این دو بزرگوار حضور داشتم. در آخرین جلسه آقای دکتر ناصری از آن مدیر  شاغل در همکارن سیستم دعوت به همکاری نمود تا به خانواده شستا بپیوندد. من با تعجب دیدم که آن مدیر بدون درنگ پاسخ منفی داد! (چیزی که لااقل در آن سالها که شستا دارای اعتبار بالایی بود، غیر منتظره می نمود!) و بلافاصله اضافه نمود که همکارن سیستم برای من خیلی هزینه  و بر روی من کلی سرمایه گذاری کرده است. من نمی توانم این گروه را ترک کنم.

با ورود همکارن سیستم به بورس ، خاطره فوق را به یاد آوردم . خاطره ای که گوشزد می نماید که رشد و بالندگی کنونی این شرکت تصادفی نیستو
گروهی خصوصی که فارغ از گزند نوسانات مکرر مدیریتی متداول بخشهای دولتی و شبه دولتی و افتراقهای مرسوم بخشهای خصوصی پس از طی 24 سال ، در ایام رکود بازار بورس به حد نصاب خیره کننده ارزش بازاری 200 میلیارد تومانی دست یافته است!

اکنون بنیانگذاران همکارن سیستم ، مزد زحمات خود را دریافت می کنند.

متاسفانه مهندس علی حمیدی دارفانی را وداع گفت و امروز در بین مشایعت گروه زیادی از اقوام و همکاران و دوستان به دیار باقی شتافت.


قطعا دوستانی که با ایشان سالهای زیادی همکاری(خصوصا اهالی صنعت نفت) داشته اند ، بهتر می توانند حسانات ایشان را بازگو کنند . اما برای من علاوه بر نسبت فامیلی، این فرصت بوجود آمد که اوایل سال 1376 چند ماهی در شرکت کشتی سازی خلیج فارس بعنوان کارشناس، فضای مدیریتی به سبک ایشان را تجربه نمایم.

علیرغم اینکه دوره ای کوتاه بود و مستقیما هم زیر نظر مدیرعامل ( ایشان) کار نمی کردم ، اما آموزه های ارزشمندی را از ایشان آموختم . یادم می آید در مراسم ازدواجم وقتی به ایشان رسیدم و بابت حضورشان تشکر کردم، گفتم که چقدر آن دوره کوتاه برایم ارزشمند بوده است.


آن روزها کشتی سازی خلیج فارس ( صدرا بین الملل) در وضعیت نابسامان مالی قرارداشت و طولانی شدن پروژه ( طرح به قبل از انقلاب بر می گردد) سبب شده بود که حتی از نظر فیزیکی هم اسکله ها و سایر تجهیزات مستهلک گردد و تنها چیزی که در شرکت سرو سامانی داشت، داک دلفین بود که چیزی است شبیه یک جک هیدرولیک خیلی بزرگ که کشتی ها را برای تعمیرات از آب بالاتر می آورد و ...

 


در آن روزها می دیدم که چگونه مدیرعامل یک شرکت پر مشکل برای خروج از بحران، باید فرایندهای تصمیم سازی را شکل دهد و تعاملاتش را با سهامدارانش گسنرده نماید.
شاید علاقه من هم به مدیریت بر شرکتهای مسئله دار و سامان توسعه ای آنها به پیشنه ای همان دوران کوتاه و آموزه های مرحوم مهندس حمیدی برگردد!


یادم می آید یکروز پیش نویس نامه ای را داشتم به منشی بخش می دادم که تایپ کند و ایشان وارد اطاق شدند و صحنه را که دیدند، گفتند چرا خودت تایپ نمی کنی؟!
من هم که ذهنم مملو از آموزه های علم اقتصاد بود و تقسیم کار آدام اسمیتی پارادایم ذهنی ام شده بود، پاسخ دادم که خب تقسیم کار در سازمانها حکم می کند که تایپ نامه وظیفه منشی باشد!
با لبخندی به شانه ام زدند و گفتند ، در سازمانهای امروزی افراد باید همه کارهای خودشان را خودشان انجام دهند! دیگر زمان آنقدر حساس شده است که کسی پیش نویس نمی نویسد که بعد بدهد به تایپیست و ... باید به سرعت خودمان تایپ و ارسال کنیم.

شاید خوانندگان این متن نصحیت فوق را پیش پا افتاده بدانند ولی علیرغم اینکه بکارگیری اینترنت ، ایمیل و سایر امکانات نرم افزاری امروز فاصله جدیی با سال 1376 پیدا کرده است. اما در بسیاری از سازمانها حتی سازمانهای IT  هم هنوز بسیاری از افراد با روشهای سنتی و منسوخ شده گذشته عمل می نمایند. 
من نصحیت ایشان را به گوش جان پذیرفتم و بعدها در عمل دیدم که افزایش مهارتهای اینچنینی ، چقدر باعث تمایز می شود .

 

یادش گرامی و روحش شاد

روز پنجشنبه گذشته انتخابات نظام صنفی رایانه ای تهران در سالن منظومه خرد منطقه ولنجک برگزار گردید.
مستقل از همه حاشیه ها و نقد و بررسیهایی که در اینخصوص مطرح شد
و علیرغم حضور جدیی که در بین فعالین این صنف موج می زد و قابل توجه بود، یک نکته نیز قابل تامل می نمود!
در انتخابات نظام صنفی رایانه ای، رده پایی از تکنولوژی رایانه دیده نمی شد!
این انتخابات فارغ و بدون یاری گرفتن از امکانات سخت افزاری و نرم افزاری توسط اهالی صنفی برگزار گردید که سالهاست معیشت و اعتبار اجتماعی خود را از مواهب این حوزه بدست می آورند!
 درحالیکه می شد این انتخابات را با یاری گرفتن از نرم افزارها و سخت افزارهای مناسبی به گونه ای مدیریت نمود که معلوم می شد ، اهالی این صنف عمیقا با حرفه خود عجین شده اند!
  به عنوان مثال می شد انتخابات را با حذف کاعذ و بصورت Paperless و فرایند اعبارشناسی اعضا و اطمینان از حق رای آنها را با سیستمهایی که اعتبار شناسی می کنند و ... برگزار کرد.
به هر حال بنظر می رسد ، در حالیکه اهالی یک صنف خود نتوانسته اند دستاوردهای تکنولوژیها و تجهیزاتی را که می فروشند و از آن امرار معاش می کنند ،بکارگیرند و عمیقا در زندگی روزمره و جاری خود ساری ننموده اند.
نباید از دیگر سازمانها و نهادها انتظار داشت که در بکارگیری فناوری اطلاعات پیشقدم باشند!

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.