اقتضای کاری من اینست که نامه های زیادی دریافت کنم. گاهی این نامه ها خاطراتی را مثل ردپا در خاطر انسان از خود بجا می گذارند.
در کربن ایران رسمی داشتیم که اول مهر به فرزندان دانش آموز همکاران لوازم التحریر هدیه می دادیم. در قبال این کار نامه هایی از سوی برخی از این دانش آموزان دریافت می کردم که همراه نکات خاطر انگیزی بود.
یکی دیگر از انواع نامه ها، نامه های تبلیغاتی است که شرکتها برای جلب نظر مدیران ارشد و مخاطب خود ارسال می کنند. بعضا هم در میان آنها سوژه های جالبی دیده می شود.
بعلاوه نامه های دیگری مثل نامه های بی امضای زیرآب زنی مدیران قبلی یا مدیران میانی فعلی و یا نامه هایی که سهامداران جزء شرکتهای بورسی می فرستند هم از این دست هستند.
امروز نامه ای از یک انتشاراتی دریافت شده که بد نیست بخشی از متن آن  را ذیلا بیاورم.
سرور گرامی.....
مدیریت محترم.....

باسلام
انتشارات ... بیش از یک دهه فعالیت داشته و در طول این سالها فراز و نشیب ها را پشت سر گذارده است.
لیکن مدتی است گستره فعالیت ناشران به دلیل افت بازار کتاب محدود شده و این انتشارات نیز مستثنی نبوده است. بر آن شدیم تا با ارائه حضوری کتب قدمی جهت رفع مسائل مالی خود برداریم.

بزرگی گفته است، از بین روزهای سخت و انسان های سخت، این انسانهای سخت هستند که می مانند نه روزهای سخت.
هر چند که معتقدیم انسانهای سختی هستیم، اما بر این باوریم تا با یاری شما روزهای سخت را بگذرانیم.
همین که دست ما را میفشارید سزاوار بهترین ها هستید.
با احترام ، قیمت بسته کتابهای ارسالی ده هزار تومان می باشد.

باسپاس
مدیریت انتشارات....


زیر نامه هم آمده است:

شکست سخت است ، اما بدتر از آن این است که هرگز برای موفقیت تلاش نکرده باشید.

خب! این نامه هم در نوع خود جدید بود و روش بازاریابی و فروش بدیع و ابتکاریی داشت. هر چند که کمی دور از شان اهالی نشر است!

چند هفته پیش شبی میهمان جمعی بودم که همگی از مدیران بیزینسهای خدماتی کشور بودند. یکی در حوزه فناوری اطلاعات ، دیگری در کسب و کار پخش محصولات غذایی و ...
در میان این جمع مدیری پاکستانی حضور داشت که سالهاست در کشورهای مختلف کار می کند و پنج سال اخیر را در ایران بوده است. وی می گفت نیروی کار در ایران به دو دسته تقسیم می شود یا نیروهای فعال و شایسته و یا نیروهای کم کار و ناوارد.
ادامه داد که نیروهای فعال و شایسته ایرانی متاسفانه دارای یک ایراد هستند و آن اینکه هنوز چند صبا از اشتغال آنها نگذشته متقاضی ارتقا می باشند. بدون اینکه بدانند که اگر هنر و توانی دارند اولا در مقایسه با ضعف مابقی است که نمود پیدا می کند ( مصداق ضرب المثل آدم یک چشم در شهر کورها پادشاه است) ثانیا رشد باید در بستر زمان صورت بگیرد.( همان میل به رشد لجام گسیخته که بارها از آن گفته شده است!)

من تا حدودی با این دوست پاکستانی موافقم و خودم هم روزانه با برخی از این پدیده ها مواجهم.
به عنوان مثال پرسنل سازمانها همواره در چارچوب فرهنگ کاری جامعه ما آخرین تصویر از خودشان را ملاک می گیرند. در حالیکه شاید در اندک زمانی قبل تر همین افراد دچار مشکلات جدیی در سازمان بوده اند و گویی تاریخچه خود را به فراموشی سپرده اند.مثلا در اجرای وظایف خود بدون اینکه توجهی به کارایی نمایند ، فکر می کنند سازمان باید تمام قد از آنها تقدیر نمایند.
من قائل به این نیستم که افراد همواره باید چوب نواسانات نامناسب قبل خود را بخورند ولی لازم است در طی زمان وفاداری وشایستگی خود را به اثبات برسانند.
شاید لازم باشد موضوع را بهتر واکاوی نماییم. گاهی افراد به صرف اینکه زمان زیادی را برای کار خود طرف می نمایند و به سازمان خود علاقمندند و تلاش کرده اند وظایف خود را به نحو احسن انجام داده اند فکر می کنند که مقصود حاصل شده است. اما در مواردی سازمان با انتخابهای بهتری هم مواجه است که با بکارگیری افراد کیفی تر می تواند همان کارها را بهتر و ارزانتر انجام دهد.بنابراین برای سازمان فرد دوم ارجح تر است ولی فرد اول در این میان حق را بخود می دهد.
مناسب است ما ارزیابی صحیحی از خود در سازمانمان داشته باشیم تا احساسات درونی سبب نشود که مایه سرخوردگی و سوء تفاهم گردد.

مشغول مطالعه مستندات مناقصه ای هستم که تلفن زنگ می زند. گوشی را بر می دارم

یکی از همکاران درخصوص پروژه ای گزارش می دهد. حین گزارش در پاسخ سوالی که از او می کنم،

 جواب می دهد که اگر ممکن است چند لحظه حضوری بیاید و گزارش بدهد.

 من هم با یک کلمه و به صراحت اعلام می کنم. نه 

 

برای چند لحظه سکوت بر مکالمه تلفنی حاکم می شود.

این همکار ارجمند به هیچ عنوان انتظار چنین جوابی را نداشت.

خودش را جمع و جور می کند و موضوعش را ادامه می دهد ...

 

مکالمه تلفنی به پایان می رسد. می خواهم مستندات مناقصه ای را که مطالعه می کردم

 دوباره بدست بگیرم، اما گزارش همکار ما سبب شده که مجبور شوم چند چیز را پیگیری کنم.

نیم ساعت از مکالمه گذشته و من هنوز به مطالعه مناقصه نپرداخته ام!

 

قبلا در یادداشتی تحت عنوان برنامه روزانه و عادتهای جدید گفتم

که موبایل یکی از عوامل بر هم زننده تمرکز فرد حین انجام وظایف و کارهای روزانه اوست.

بنظرم باید در برنامه روزانه زمانهای خاصی را برای پاسخ به تلفنهای دریافتی روی موبایل،

تلفن ثابت محل کار و یا حتی تماسهای داخلی در محیط کار در نظر بگیریم.

البته تشخیص اولویت پاسخگویی به تلفنها و اجابت تماس مقام مافوق سر جای خود محفوظ است.

 

ایمیل یکی دیگر از عوامل بر هم زننده تمرکز است . اگر شما جزء افرادی هستید

که یکی از لوازم ارتباطیتان ایمیل هست، باید دقت کنید که مهارت کنترل زمان پاسخ گویی

به ایمیلها در برنامه روزانه خود  را بدست آورید.

 

علاوه بر موارد فوق افراد باید بتوانند در برابر اموری که باعث برهم زدن تمرکزشان می شود

 و یا اینکه جزء کارهایی است که زحمت بیهوده ( مثل رودربایستیهایی که در برابر افراد

سودجو و پر رو که به راحتی وظایف خود را به دوش دیگران می افکنند، داریم) برایشان به ارمغان می آورد،

 مهارت نه گفتن را بیاموزند و در خود تقویت نمایند!

غرب پس از 11 سپتامبر دچار بیماری تروریست پنداری شده و با تقابل با شهروندان مسلمان ، خصوصا خاورمیانه ایها گویی به دنبال عقده گشایی است!

هم عکس فوق و هم این ویدئو نشاندهنده این واقعیتند!

 

 واقعیت اینست که ما در زندگی لزوما با پدیده های پیچیده ای رو برو نیستیم.

 واژه های و مفاهیم بسیار ساده ای وجود دارند که می توانند منشاء بسیاری از تحولات باشند.

 می توان با رعایت و اجرای مفهوم عینی آن واژه ها به نتایج ارزشمندی دست یافت.

 

 تمرکز یکی از این واژه هاست.

 

 اینروزها با افرادی بر خورد می کنم که اثرات عدم تمرکز بر کارهایشان، برایشان مشکلات دیگری را ببار می آورد و نمی دانند چه باید بکنند و برخی از آنها از راه به تعویق انداختن مسائل درصدد پیدا کردن راه فرار هستند. غافل از اینکه اگر تمرکز بر کارها داشته باشند، موضوع حل می شود.

 مثلا:

  • در روزهای اخیر چند بار با مسئول سرویس مدرسه فرزندم، تماس گرفته ام. در هربار تماس می بینم که ایشان حین مکالمه تلفن تمرکز لازم را ندارند. یا به عبارت بهتر فقط من را از سر خود باز می کنند. خب اگر ایشان در پایان هر تماس فکر می کند، از شر من خلاص شده، باید بداند که تا وقتی مشکل حل نشود باز هم متقاضی تماس خواهد گرفت. در حالیکه اگر یکبار با دقت به حرف من گوش دهد و صورت مسئله را متوجه شود ، آنگاه با یک هماهنگی موضوع حل خواهد شد.

 

  • برخی از همکاران من در عین اینکه کار می کنند، دانشجو هستند. در بین اینها افرادی هستند که هم دانشجو خوبی نیستند و هم کارشان را خوب انجام نمی دهند. در حالیکه تلاش زیادی هم می کنند! علت موضوع اینست که در محیط کار متمرکز بر کارشان نیستند و در دانشگاه هم حواسشان احیانا به دلشوره های محیط کار است!

 

  • دوستی دارم که در اداره کسب و کارش دچار مشکل است و نتوانسته است که گردش نقدینگی را در آن سامان دهد. در اردیبهشت امسال داشت به مرز تعطیلی کسب و کارش می رسید. یعنی درست در زمانی که باید نتیجه موفقیت خود را از طریق بر پایی این کسب و کار بدست می آورد به مرز شکست خود را نزدیک کرده بود. با مشورت دوستان و افزایش تمرکز خود بر اصول کاریش شرایط را تا امروز ادامه داده است بدون اینکه کارش را تعطیل کند. اما این زمان همراه با نوسانات جدیی هم بوده است! این نوسانات سینوسی درست وقتی مشکل ساز می شود که تمرکز وی کاهش می یابد!

 

  •  فردی را می شناسم که در زندگی زناشویی خود دچار مشکلات یا به عبارتی بحران است. او آنقدر در زندگی اش همه چیز را سرسری گرفته است ، که نمی داند در شرایط بحرانی قرار گرفته است . یا اگر هم می داند، عمق بحران را نمی داند. درست مثل قورباغه ای که در ظرف آبی روی اجاق گاز قرار دارد و گرم شدن آب را حس نمی کند، در حالیکه آرام آرام درحال پختن است! این فرد بر شرایط زندگی اش اشراف ندارد. ارزیابی ندارد. تمرکز ندارد. شاید خیلی از مشکلات وی و همسرش بر سر موضوعات کوچکی است که عدم توجه به آنها، زندگی این مرد را در حال فروپاشی قرار داده است.

 

 من روانشناس یا مشاور خلاقیتهای فردی و روان تحلیلگری نیستم. من برپایه تجارب خودم و اقداماتی که در زندگی شخصی ام انجام داده ام، یافته ام که تمرکز حلال بسیاری از نابسامانیهای شخصی است.

 چون در حین دانشجویی کار می کرده ام، خوب عدم تمرکز و اثرات منفی آن را بر کیفیت کارهایم می شناسم.

 در بسیاری از تصمیم گیریهایی که در حوزه شغل خودم داشته ام، هر وقت تمرکز کافی را نداشته ام و جوانب را ندیده ام، نتیجه انتظاری ام مطلوب نبوده است.

 اینروزها بارها و به کرات می بینیم افرادی را که می خواهند بدون تمرکز کافی ، موفق باشند و

  معتقدم که این دو با هم جمع نمی شوند!

میهمان هندی، با ورود به دفتر کار می پرسد که آیا اینجا WIFI در دسترس هست؟

پاسخ مثبت است.

بعد بلند بلند می خندد و می گوید: من سوال احمقانه ای کردم. چون اگر WIFI اینجا نباشد، یعنی من اشتباه آمده ام و اینجا شرکتی با کسب و کار IT  نیست!

اما من با او موافق نیستم و به حرف او هم نمی خندم.

چون خیلی عجیب نیست که اگر فردی را در بین همکاران ما در همین تهران ببینی که مدیریت یک شرکت فعال در IT را بعهده داشته باشند و بلد نباشند با کامپیوتر کار کنند!

شرکتهای زیادی در سطح دنیا هستند که به دانش مدیریت کمک شایانی کرده اند. خودروسازها مثل فورد و کلایسلر، فروشگاههای خرده فروشی مثل وال مارت، لوازم خانه ایها مثل آیکیا ، کوکاکولا و غیره.

اکنون خیلیها بدنبال این هستند که از رفتار شرکتها بیاموزند و الگو بگیرند.

در یاران هم می بینیم که در بعضی صنایع ظهور شرکتهای جدید و ارائه رفتاری جدید باعث تغییر در بقیه شده است. مثلا ایرانسل باعث شد تا همراه اول تغییر رویه دهد. بستنی میهن صنعت بستنی ایرانی را تحت تاثیر قرار داد. هاکوپیان پوشاک مردانه را به تکاپو انداخت. سیر و سفر حمل و نقل جاده ای مسافر را به کیفیت جدید رساند و ...

در ویدئو سخنرانیی به نام آنچه که خیریه ها می توانند از کوکاکولا بیاموزند. خانم ملندینا گیتس ، همسر بیل گیتس توضیح می دهد که علیرغم اینکه در فقیر ترین جوامع آب آشامیدنی سالم و بهداشت یافت نمی شود، اما کوکاکولا در دسترس است و او در انتها نتیجه می گیرد که راز این موفقیت کوکاکولا اینست که به مردم احساس شادی را هدیه می کند.

 

من شخصا در اینخصوص نظری ندارم ، چرا که باید در مورد موضوع تحقیق نمود و فقط بنظرم دو چیز می رسد اول اینکه دیدن این ویدئو و منطق نتیجه گیری آن قابل بررسی ، مطالعه و نقد است. دوم اینکه واقعا در حیرتم که راز  کوکاکولا چیست که  علیرغم زیانهای جدیی آن همچنان نوشیدنی لذت بخشی است!

 

پی نوشت: برخی فکر می کنند که همچنان سطح اول نیازهای بشری مطابق تئوری مازلو همان نیازهای فیزیولوژی یعنی خوراک، پوشاک و مسکن است. سال 1376 من به بهانه کاری موقت مجبور بودم بر روی موضوع فقر از جنبه اقتصادی آن کار کنم. فیلمی را از حواشی شهر زاهدان دیدم که خانواده هایی در شرایط فقر عمیق و به سختی زندگی می کردند. دوربین به محل زندگی آنها رفته بود و نشان می داد که خانوادههایی با جمعیت بیش از 5-6 نفر در اطاقکهایی بسیار کوچک بدون امکانات زندگی می کردند و وقتی از آنها سوال شد که نیازهای اساسی شما چیست؟ تلویزیون جزئ اولین نیازهایی بود که اعلام می شد! در واقع شاید بتوان گفت که تغییرات محیطی عصر حاضر بگونه ای رقم خورده که حالا می بینیم کوکاکولا جلوتر از حداقلی ترین نیازهای بشری به محیط زندگی انسانها سر زده است!

شایعه و شایعه پراکنی در سازمانها پدیده ای غیر قابل انکار است.

هرچه سازمان دارای سازمانهای غیر رسمی بیشتری باشد و کارکنانش دارای فرهنگ کاری نامناسب تر و از بیکاری بیشتری برخوردار باشند، شایعه در آن جدی تر و اپیدمی تر می باشد.

 

محلهای تجمع پرسنل هم عمدتا، مرکز رد و بدل کردن این شایعه هست. بعنوان مثال سالن غذاخوری یکی از این مکانهاست.

جالب اینکه بارها این شایعه ها مطرح می شود و زمان نشان می دهد که واقعیت ندارد ولی بازهم انگار کارکنان از شنیدن داستانهای تخیلی تحت عنوان شایعه ها لذت می برند.

 

من برای اینکه خیال همه را راحت کنم، در سازمانهایی که مسئولیت دارم در بدو ورود این قرار را با مدیران اتنصابی می گذارم که اگر بخواهم تغییری اعمال نمایم از پیغام و اشاره غیرمستقیم اجتناب می کنم و صریح و روشن موضوع را با خودتان درمیان می گذارم. منتها بازهم دیده می شود که شایعه ها برقرار است و مدیرها نگران می شوند.البته یک اتفاق جالب افتاده و آنهم اینکه بر اساس روش من، مدیرها خودشان مراجعه می کنند و با خیال راحت صحت و سقم شایعه را سوال می کنند! 

نکته جالب دیگر اینکه، از بدو ورود مدیرعامل جدید در هر شرکتی که مدیر منتخب سهامداران است، دائما یک عده از پرسنل شایعه می اندازند که مدیر جدید در حال رفتن است! این شایعه ها بیشتر خیالات افراد است ، تا واقعیتها.

مثلا با تغییراتی در شرکت سهامداری بالاسری شرکت تابعه، عده ای فکر می کنند پس مدیرعامل شرکتشان برود ، پس شایعه را می پراکنند!

 

 

پی نوشت: در شرکت ما هم گویی شایعه رفتن من سر زبانهاست. خصوصا اینکه این شایعه بیشتر به هنگام صرف صبحانه و نهار همکارانم در سالن غذاخوری تکثیر می شود. ولی به هرحال باید بگویم که من نه قصد برگشتن به شرکت قبلی را دارم و نه کسی برای شرکت جدید دعوتی از من کرده است. لذا فعلا که هستم و بهتر از همه چیز اینست که دوستان غذای خود را با طعمهایی لذیذ تر از شایعه همراه نمایند.

با همسرم در مورد این صحبت می کردیم که چرا برخی در مواجهه با موفقیت دیگران، خود را ملامت می کنند یا اینکه حس حسادتشان تحریک می شود و نهایتا نمی توانند تحلیل درستی از نقاط قوت و ضعف خود داشته باشند؟!

 

من افراد زیادی را دیده ام که علیرغم کوششهای زیاد، نتایج مناسبی دریافت نکرده اند.

بنظرم موفقیت فقط نیازمند کوشش فیزیکی نیست ، بلکه به کوششهای فکری زیادی هم نیازمند است. در واقع صرف انرژی فیزیکی زیاد ممکن است گاه به تلاش کورکورانه منجر شود.

افراد باید بتوانند استراتژیک فکر کنند و درک مناسبی از فرصتها و مزیتهایشان داشته باشند.

این مثال مدیریتی که می گوید:

روزانه هزارن سیب بر زمین می افتد، اما آنجه که باید وجود داشته باشد دیدگانی نیوتنی است.

دقیقا ناظر بر همین موضوع است.

فرض کنید چند دوست دوران دانشجویی پس از سالها فراغت از تحصی هر کدام شغل و موقعیت خاص اجتماعی خود را دارند. اگر یکی از آنها مدیر عالی رتبه ای در سازمانی دولتی است و فردی دیگر در کسب و کار خویش فرمای خود پیشرفتی کرده است. مقایسه ایندو لزوما صحیح نمی باشد. اگر بگوییم آنکه مدیری دولتی است موفق است، سطحی نگری می باشد.

چرا که موفقیت را باید از زوایای دیگر و در بستری بلند مدت ارزیابی کرد.

آنهایی که دائما از شاخه ای به شاخه دیگر می پیوندند، انرژی زیادی مصرف می کنند. اما ممکن است بازدهی اندکی داشته باشند!

 

مدیریت کوتوله ها عبارتی است که از کتابی تحت این نام وام گرفته ام. این کتاب نوشته آقای ناصر بزرگمهر می باشد. کتاب را تا نیمه خوانده ام و  برای قضاوت در مورد آن هنوز زود است، اما آنچه که می توانم در باره آن بگویم اینست که این کتاب مجموعه یادداشتهای نویسنده در نشریات مختلف بوده و بنظر می رسد که مفهوم مناسبی را برای نقادی پیدا نموده است تا کمک کند به رشد و تعالی بضاعت مدیریت ایرانی و صد البته این عرصه جای تامل و تدقیق بیشتری دارد.

 

اما مناسب است که شواهدی را به شرح زیر بیاورم که نشان می دهد باید در بکارگیری و انتصاب مدیران دقت کرد و افراد شایسته را برگزید.

 

1- شنیده ام : تیتو که در زمان یوگوسلاوی کمونیست، رهبر این کشور بود از یکی از مقامات بلند پایه ک.گ.ب شنید که در میان مسئولان ارشد نزدیک به وی، شخصی در حال به هم ریختن کشور است وی این را ابتدا نپذیرفت چون متوجه جیزی نشده بود ضمن اینکه به تمام نزدیکان خود اعتماد کامل داشت. بعد از چندی دوباره مسئول ک.گ.ب با وی تماس گرفته و به شدت متذکر می شود یک شخص خاص جریان امور را در آن کشور به هم ریخته است. پس از پی گیری تیتو متوجه می شود رییس دفترش که بیش از هر کس دیگر معتمد وی بوده، جاسوس است. دستور بازداشت وی را صادر و شخصا از وی بازجویی می کند. متن سئوال و جواب هایی که در این بازجویی بین تیتو و جاسوس رد و بدل شده بسیار جالب است.

جایی تیتو از رییس دفتر سابقش می پرسد که: " ما فقط یافته ایم که تو جاسوسی و با سرویس های خارجی در حد بسیار بالایی همکاری و ارتباط داری ولی هیچ سند و مدرکی از تو مبنی بر اینکه تلاشی برای خروج اطلاعات از کشور داشته باشی پیدا نکرده ایم." 

متهم به جاسوسی در پاسخ می گوید " ژنرال، شما درست می گویید برای اینکه من این کار را نکرده ام."

تیتو می پرسد : " پس وظیفه تو چه بود، من که مانند چشمان به تو اطمینان داشتم و تو را رییس دفتر خو قرار داده بودم در این چه چه وظیفه ای داشتی؟ چه می کردی؟"

وی پاسخ می دهد :"من فقط یک وظیفه داشتم، حقایق را در نظر شما قلب کنم، آن گونه که دوستان و دلسوزان کشور و خودتان را دشمن و دشمنان کشور و خودتان را دوست بپندارید، سپس نظر و ذائقه شما را به گونه ای هدایت کنم که افراد بی صلاحیت را بر مسندهای مهم کشور منصوب کنید."

 

2- در بخش وبلاگ همین وبسایت و در بخش نظرات دوستی از عنصرالمعالی آورده است: چون كسي را شغل دهي، نيك بنگر و شغل به سزاوار مرد ده، تا زبان طاعنان بر تو گشاده نشود و خلل اندر شغل تو پديد نيايد، كه اگر وي را كاري فرمايي كه نداند، به هيچ حال نگويد كه ندانم، همي كند از بهر منافع خويش را، ولكن آن شغل با فساد باشد. پس كار به كاردان سپار تا از دردسر رسته باشي.

 

3- و در جایی خوانده ام که:

می گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟ یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند  ».

 

 

اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد  :

 

«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد  ...».

 

4- و آورده اند که چون امیر اسماعیل سامانی و امیر عمرولیث صفاری در قهستان به هم رسیدند، قتالی عظیم میانشان در گرفت و پس از چند روز هزیمت در سپاه عمرو افتاد و او اسیر اسماعیل گردید. پالهنگ بر گردنش افکندند و اسرا به بخارا ببردند. در ظهر گرمی که اسرا را در بازار بخارا همی گرداندند و کودکان و اوباش بر آنها سنگ و خدو می افکندند، پیرمردی، امیر عمرولیث بشناخت و بکنار او بنشست و از او پرسید که امیر را چه شد که از آن حشمت بدین ذلت فرو افتاد؟ عمرو گفت به کارهای بزرگ ، مردمان خرد گماردم و کارهای خرد به مردمان بزرگ سپردم، بر من این رفت که می بینید.

 

هم در سطح تجربه جهانی و هم در تاریخ غنی خودمان به کرات تاکید شده است که باید از افراد شایسته در گماردن مسولیتها به ایشان بهره ببریم. لذا اگر می بینیم نویسنده ای آمریکایی پس از تحقیقات مفصل به این نتیجه می رسد که:

گمان می کردیم رهبران شرکتهای برجسته در وهله اول به تعیین آرمان و راهبرد جدید سازمانهای خود می پردازند. اما در جریان کار معلوم شد نخست افراد شایسته را سوار اتوبوس می کنند و افراد ناجور را از آن
پیاده می کنند و هر کس را در جای خود می نشانند و سپس مقصد اتوبوس را معلوم می کنند.....
افراد مهمترین دارایی ما [ شرکتهای برتر] نیستند. افراد شایسته مهمترین دارایی حساب می
شوند.

 

خلاصه کلام اینکه باید مراقب باشیم بر سازمانهایمان مدیریت کوتوله ای حاکم نشود.

 

امیدوارم که خودم هم مطالب فوق را در عمل بکار بگیرم!

 

 

ضرب المثل هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به حالی که بگندد نمک را بارها شنیده اید.

 

وقتی دانش آموز دبیرستانی بودم، معلمی داشتم بنام آقای سید محمود غفاری که به من سخت می گرفت. یکبار که از سختگیری او به ستوه آمدم در برابر اعتراضم گفت: از تو انتظار زیادی دارم و وقتی برآورده نمی شود ، بسیار ناراحت می شوم و وقتی کار نامناسبی انجام می دهی با خودم می گویم هرچه بگندد نمکش می زنند، وای به حالی که بگندد نمک!

 

حال ما در سازمانهایمان با خطا و بی دقتی کارکنانی که از آنها انتظار زیادی داریم، مواجه می شویم آیا چاره ای داریم جز اینکه همان ضربالمثل را تکرار کنیم؟

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.