استیو جابز در گذشت
خیلی کوتاه و مختصر!
این پیام تلخی است که ساعتهای اولیه روز پنجشنبه به وقت تهران روی خبرگزاریهای دنیا مخابره شد!
شاید هیچ کس در دنیای فناوری اطلاعات به اندازه او در ایحاد حس وفاداری مشتریان به محصولاتش موفق نبوده است. این حس قویی آنقدر تحریک شده که برخی به اپل غیرت ورزی می کنند!
و مگر می شود دنیایی را تخت تاثیر قرار داد بدون آنکه چیزی در چنته داشت؟!

به قول لستر تارو:

پایه های قدیم کامیابی فرو ریخته است. در تمام طول تاریخ بشر، منشاء کامیابی دستیابی به منابع طبیعی مانند زمین، طلا و نفت بوده است. ناگهان ورق برگشته و دانش بجای آن نشسته است.
این عصر، عصر صنایع انسان ساخته بر پایه دانایی و توانایی مغزی است.

بیل گیتس، ثروتمندترین مرد دنیا، مالک چیزهای ملموس نیست – نه زمین دارد ، نه طلا،نه نفت، نه کارخانه، نه فعالیت صنعتی دیگری و نه ارتش و سپاهی.
این نخستین بار درتاریخ بشر است که ثروتمندترین مرد دنیا فقط دانش دارد و بس!

 

استیو جابز هم یکی از آن کامیابان دنیای معاصر بود که فقط دانش داشت و بس!


حالا جابز که سبک پرزنتیشن هایش به الگویی بدیع در دنیا تبدیل شد، در خاک می آرامد و دنیای فناوری اطلاعات، اپل و علاقمندان محصولاتش را به خود وا می گذارد!


چه کسی می تواند پرده آخر زندگی استیو جابز را پرزنت کند؟

مطالب مرتبط

استیو جابز افسانه ای

درآمد اپل از درآمد دولت اوباما بیشتر شد!

اعتبار نام تجاری

استیو جابز

مسئله ای به نام اپل

 

داستان اختلاس 3000 میلیارد تومانی در نظام بانکی آنقدر مهم است که شاید سالها این ماجرا مورد کنکاش قرار گیرد و به عنوان یک موضوع مطالعاتی باید ابعاد آن کالبدشکافی گردد.
اما در این روزها بنظر می رسد کسی بفکر مدیریت بحران مشروعیت در سطح بانکهای درگیر ماجرا نمی باشد. و در اطلاعیه های منتشره نیز  برای تبری جستن از دخالت در این اختلاس نام بانک دیگری را به عنوان مقصر اصلی بیان می نمایند.
بی شک در هر دو بانک ملی و صادرات پرسنل زحمتکش و شریفی کار کرده و می کنند و درحالیکه همواره برای اعتلای بانکشان خون دلها می خورده اند . حال با بحرانی مواجه اند که سازمان محبوبشان را با بحران مشروعیت در سطح افکار عمومی مواجه نموده است.
شاید شرایط برای اهالی بانک صادرات بغرنج تر هم باشد. چرا که این بانک سالهای اولیه خصوصی شدن خود را پشت سر می گذارد و وضعیت آن در بازار سهام نیز از سوی فعالین بازار سرمایه دستخوش تغییرات جدی اعتباری می تواند قرار گیرد. ضمن اینکه اثرات این اختلاس بر EPS  بانک صادرات نیز باید مورد بررسی قرار گیرد.
بعلاوه افول اعتبار بانک صادرات می تواند به خروج منابع از این بانک توسط مشتریان منجر شود. ( برای بانک ملی به دلیل وجود منابع دستگاههای دولتی در آن ، این نگرانی جدی نیست)   
بنظر می رسد مدیران ارشد بانک صادرات در این روزها بیش از هر چیز باید به فکر برگرداندن اعتماد عمومی به بانک صادرات و صیانت از اعتبار آن باشند .

 

 

موضوع مرتبط: سه هزار میلیارد تومان از زاویه های دیگر

برنامه ریزی صاحبان کسب و کارها برای غیر مشتریان باعث ایجاد تمایز در بازار می شود و سبب می گردد که

 آنها از اقیانوس قرمز رنگی که ماحصل رقابت سرسختانه  ( بزن بزن و خون و خونریزی) رقباست به اقیانوس آبی

 مهاجرت نمایند.


قبلا با نوشته هایی چون  استراتژی اقیانوس آبی و تمرکز بر غیر مشتریها سعی کرده ام که مختصری به موضوع

استراتژی اقیانوس آبی بپردازم.


  اخیرا نمونه ای از آب معدنی را در خارج از کشور دیدم که طراحی درب آن باعث تمایز این محصول با سایر رقبا

 در بازار می شود.
                  

 

شاید قدری پلاستیک مصرفی در درب این آب معدنی بر قیمت تمام شده آن می افزاید ولی به احتمال بالایی

 تعداد افرادی که بواسطه قابلیت آویزان شدن ظرف آب معدنی و دستگیر بودن ، آن را انتخاب می کنند  باعث

رشد تقاضای این برند می شود.


واقعیت اینست که تحلیل نوشتن و بررسی ابعاد یک ماجرای مالی - اقتصادی بدون در اختیار داشتن اطلاعات کافی دشوار است ، خصوصا که ماجرا سیاسی هم بشود.
فراگیر شدن ماجرای سوء استفاده از اعتبارات بانکی آنهم در حجمی بالغ بر 3000 میلیارد تومان و طرح آن در مطبوعات موضوع قابل توجهی است. نتنها در سطح ایران که در سطح دنیا مبلغ خیلی جدی است!
 بنظر من این موضوع از جنبه های زیر هم قابل رسیدگی است:

1. قطع رابطه ثروت و اعتبار در نظام بانکی:

 به دلایل متعدد نظام اعتباری سیستم بانکی ایران از کارکردهای مناسبی برخوردار نیست . اعبار سنجی با روشهای قدیمی انجام و اعتبارات اعطایی نیز لزوما تابع اعتبار سنجیده شده نمی باشد. ضمن اینکه به دلیل تعامل ضعیف با نظام اعتباری در سطح بین الملل،  شخص حقیقی یا حقوقی هر قدر هم ثروت مند باشد این ثروت به اعتبار ی در نظام بانکی بین الملل ترجمه نمی شود. لذا فزونی تقاضا بر عرضه منابع بانکی بر بستر اعتباری ناکارآمد، خود فساد آفرین است.


2
. ضعف در حکمرانی شرکتی:


2.1.    ساختار سهامداری غیر حرفه ای:

رفتار غیر خرفه ای سهامداران در انتصاب اعضای هیات مدیره شرکتها و عدم ارزیابی عملکرد حرفه ای مدیران منصوبه و طبیعتا انقطاع رابطه دستمزد و عملکرد آنها با یکدیگر سبب شده است که بروز پدیده های عجیبی در جریان اداره شرکتها را شاهد باشیم. فراموش نکنیم که تعداد هفت یا هشت بانک درگیر این ماجرا همگی شرکتهای سهامی هستند.


2.2.   شوق به EPS:

 ملاک ارزیابی مدیران شرکتها ، خصوصا بورسی ها در مجامع سالیانه شده است EPS. سایر متغیرها مثل سهم از بازر، تنوع سبد خدمات و محصولات و ... در ارزیابیها چندان مورد توجه قرار نمی گیرد. لذا نباید منکر این شد که بانکهای درگر ماجرا خصوصا بورسی هایشان به سهم درآمد ناشی از اعتبارات پرداختی در EPS شان بی توجه بوده اند. لذا بی شک مدیران شرکتها بعضا به ریسکهای کورکورانه ای برای تدارک EPS  بالاتر دست می زنند.


2.3. کوتاهی عمر مدیریتها:

 کوتاهی عمر مدیریتها سبب شده است که در دامنه های زمانی کوتاه - حتی کمتر از دوسال که دوره انتصاب مدیران عضو هیات مدیره ها مطابق قانون تجارت است – مدیران به دنبال نشان دادن توانایی های خود باشند. لذا موارد فوق مثل ساختار سهامداری غیر حرفه ای و شوق به EPS و ... در این دامنه کوتاه عمر انتصابی مدیران و عدم در اختیار داشتن زمان کافی برای اصلاح رویه های درون سازمانی به همراه عدم ارتقای کیفیت فرایندهای کنترلی و بازرسی و  ...  می تواند علت بروز سوء استفاده هایی از این دست شود.


3. از کوزه برون تراود که در اوست.

باید بپذیریم که علیرغم کوششی که در فرهنگ کاری جامعه ما وجود دارد مبنی بر اینکه ظواهر خوب منعکس شود گاهی هم سازمانهایمان را بزک می کنیم. اما باید بپذیریم که سوء استفاده هایی از این دست ناشی از ضعف های جدی دورن سازمانهای ماست که با ساختارهایی مندرس ، قدیمی و منسوخ ادامه حیات می دهند و خب این مصائب مصداق همان ضرب المثل از کوزه برون تراود که در اوست!
به عنوان مثال نظام بانکی ما بیش از 100 میلیون کارت در دست مشتریان بانکی قرار داده است. غافل از اینکه سیستمهای مناسبی برای مبارزه با تقلب فراهم آورده باشند!

 


 دوست نادیده و ناشناسی دارم که تنها چیزی که از هویت او می دانم اینست که از همکارانم در شرکت

می باشد و با هم از طریق ایمیل در تماسیم.


داستان زیر که خیلی به دلم نشست ، را برایم ارسال کرده است.
-------------------------------
 روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو

  خوانده ميشد:
  من کور هستم لطفا کمک کنيد .
  روزنامه نگارخلاقي از کنار او ميگذشت نگاهي به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه

  داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگري

  روي ان نوشت و تابلو را کنار پاي او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت

  و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صداي قدمهاي او خبرنگار را

  شناخت و خواست اگر او همان کسي است که ان تابلو را نوشته بگويد ،که بر روي ان چه نوشته است؟ 
 

  روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمي نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگري نوشتم و لبخندي زد

  و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولي روي تابلوي او خوانده ميشد: 
 

 امروز بهار است، ولي من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!


------------------------------
 داستان فوق مصداق همان جمله معروفی است که می گوید:
 

روزانه هزاران سیب بر روی زمین می افتد و آنچه که باید وجود داشته باشد، دیدگانی نیوتنی است!


دنیا ، کارها و امورات جاری زندگی، پدیده های خوب و پدیده های ناگوار را باید از زوایای متفاوتی دید.


حتی در امر کسب و کار هم مستندات زیادی نشان می دهد که آنها که موفقیت های بزرگی را کسب

 نموده اند ، متفاوت دیده و عمل کرده اند.
 

 دوست عزیز ما، من را هم با دو خطی نصیحت کرده است که:


 ----------------------------


 وقتي کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژي خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترينها ممکن خواهد شد

 باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز براي زندگي است.


حتي براي کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد.

----------------------------


واقعیت اینست که هنر مدیرانی که دائما در ارزیابی استراتزیهای جاری و تدوین استراتژیهای آتی سازمانشان

 هستند، عمیقا تغییر را به رسمیت می شناسند و به شدت با مقاومت بر سر راه تغییر سر ناسازگاری دارند.


گاه تغییرات نیز آنقدر سرعت می گیرد که چنانچه از تدارک تمهیدات لازم غافل شویم، جبران خسارتهای آن

دشوار خواهد بود.

اینروزها حجم پروژه های جدید سازمان ما آنقدر زیاد است که گاه نسبت به اجرای سر موقع آنها نگران می شوم!


و شاید به قول دوست عزیزم باید استراتژی خودمان را تغییر دهیم!

 

 

از ایمیلهای رسیده:

 

وقتی شما به شهر نیویورک سفر کنید، جالب ترین بخش سفر شما هنگامی است که پس از خروج از هواپیما و فرودگاه، قصد گرفتن یک تاکسی را داشته باشید. اگر یک تاکسی برای ورود به شهر و رسیدن به مقصد بیابید شانس به شما روی آورده است؛اگر راننده ی تاکسی شهر را بشناسد و از نشانی شما سر در آورد با اقبال دیگری روبرو شده اید؛ اگر زبان راننده را بدانید و بتوانید با او سخن بگویید بخت یارتان است؛ و اگر راننده عصبانی نباشد، با حسن اتفاق دیگری مواجه هستید. خلاصه برای رسیدن به مقصد باید از موانع متعددی بگذرید...
 
هاروی مک کی می گوید: روزی پس از خروج از هواپیما، در محوطه ای به انتظار تاکسی ایستاده بودم که ناگهان راننده ای با پیراهن سفید و تمیز و پاپیون سیاه از اتومبیلش بیرون پرید، خود را به من رساند و پس از سلام و معرفی خود گفت: «لطفا چمدان خود را در صندوق عقب بگذارید.» سپس کارت کوچکی را به من داد و گفت: «لطفا به عبارتی که رسالت مرا تعریف می کند توجه کنید.» بر روی کارت نوشته شده بود: در کوتاه ترین مدت، با کمترین هزینه، مطمئن ترین راه ممکن و در محیطی دوستانه شما را به مقصد می رسانم.من چنان شگفت زده شدم که گفتم نکند هواپیما به جای نیویورک در کره ای دیگر فرود آمده است. راننده در را گشود و من سوار اتومبیل بسیار آراسته ای شدم.پس از آنکه راننده پشت فرمان قرار گرفت، رو به من کرد و گفت:«پیش از حرکت، قهوه میل دارید؟ در اینجا یک فلاسک قهوه معمولی و فلاسک دیگری از قهوه مخصوص برای کسانیکه رژیم تغذیه دارند، هست.» گفتم: «خیر، قهوه میل ندارم، اما با نوشابه موافقم». راننده پرسید:«در یخدان هم نوشابه دارم و هم آب میوه، کدام را میل دارید؟» و سپس با دادن مقداری آب میوه به من، حرکت کرد و گفت: «اگر میل به مطالعه دارید مجلات تایم، ورزش و تصویر و آمریکای امروز در اختیار شما است.» آنگاه، بار دیگر کارت کوچک دیگری در اختیارم گذاشت و گفت: «این فهرست ایستگاههای رادیویی است که می توانید از آنها استفاده کنید. ضمنا من می توانم درباره بناهای دیدنی و تاریخی و اخبار محلی شهر نیویورک اطلاعاتی به شما بدهم و اگر تمایلی نداشته باشید می توانم سکوت کنم.در هر صورت من در خدمت شما هستم.»
 
از او پرسیدم:«چند سال است که به این شیوه کار می کنید؟» پاسخ داد:« دو سال.» پرسیدم:«چند سال است که به این کار مشغولید؟» جواب داد:«هفت سال.» پرسیدم پنج سال اول را چگونه کار می کردی؟»گفت: «از همه چیز و همه کس،از اتوبوسها و تاکسیهای زیادی که همیشه راه را بند می آورند، و از دستمزدی که نوید زندگی بهتری را به همراه نداشت می نالیدم.روزی در اتومبیلم نشسته بودم و به رادیو گوش می دادم که وین دایر شروع به سخنرانی کرد.مضمون حرفش این بود که مانند مرغابیها که مدام واک واک می کنند، غرغر نکنید، به خود آیید و چون عقابها اوج گیرید. پس از شنیدن آن گفتار رادیویی به پیرامون خود نگریستم و صحنه هایی را دیدم که تا آن زمان گویی چشمانم را بر آنها بسته بودم. تاکسیهای کثیفی که رانندگانش مدام غرولند می کردند، هیچگاه شاد و سرخوش نبودند و با مسافرانشان برخورد مناسبی نداشتند.سخنان وین دایر، بر من چنان تاثیری گذاشت که تصمیم گرفتم تجدید نظری کلی در دیدگاهها و باورهایم به وجود آورم.» پرسیدم:« چه تفاوتی در زندگی تو حاصل شد؟» گفت:«سال اول، درآمدم دوبرابر شد و سال گذشته به چهار برابر رسید.» نکته ای که مرا به تعجب واداشت این بود که در یکی دو سال گذشته، این داستان را حداقل با سی راننده تاکسی در میان گذاشتم؛ اما فقط دو نفر از آنها به شنیدن آن رغبت نشان دادند و از آن استقبال کردند.بقیه چون مرغابیها، به انواع و اقسام عذر و بهانه ها متوسل شدند و به نحوی خود را متقاعد کردند که چنین شیوه ای را نمی توانند برگزینند.
 
 شما، در زندگی خود از اختیار کامل برخوردارید و به همین دلیل نمی توانید گناه نابسامانیهای خود را به گردن این و آن بیندازید.پس بهتر است برخیزید، به عرصه پر تلاش زندگی وارد شوید و مرزهای موفقیت را یکی پس از دیگری بگشایید

 

روز جمعه صبح با همسر و پسرم برای تهیه وسیله ای رفته بودیم یافت آباد.  این منطقه از تهران به برکت سرمایه گذاریهای قابل توجهی که در صنعت مبلمان انجام شده از نظر اقتصادی رشد خوبی کرده است.
از جنبه خریداران نیز ایجاد پاساژهای بزرگ به همراه امکانات مناسبی چون پارکینگ ، نمازخانه، سرویس بهداشتی، کافی شاپ، رستوران، تهویه مطبوع و سیستم سرمایش و گرمایش در قسمتهای عمومی پاساژها در کنار فروشگاه های متنوع عرضه کنندگان مبلمان و تخت خوابها و ... بازار مناسبی را ایجاد نموده است و در خیابانهای اطراف نیز سایر مغازه ها بر تنوع محصولات قابل عرضه متناسب با تمام سلیقه ها و بودجه ها افزوده اند.
انصافا شرایطی که در بازار مبل ایران یا بازار مبل خلیج فارس فراهم آمده است تا حدودی در تهران و به عبارتی ایران کم نظیر است و با مراکز خرید در سایر کشورها قابل مقایسه است.
این بازار متحول شده در صنعت مبلمان الزامات دیگری را هم فراهم آورده است. فروشندگان برای فروش محصولات خود در بازار رقابتی در تلاش هستند از کاتالوگها، مهارتهای ارتباط با مشتری و ... استفاده کنند. حتی به کثرت فروشندگان خانم در نمایشگاههای مبلمان قابل توجه است.
یکی از نکات قابل توجه این بود که فروشندگان در این فروشگاهها از خود رفتارهای حرفه ای نشان می دادند و حتی دامنه این رفتار حرفه ای به نوع کلام فروشندگان، آراستگی لباس و پوشش، آرایش ظاهری آنها و ... نیز تسری یافته بود.
اما متاسفانه استثنائاتی هم به چشم می خورد. مثلا در فروشگاهی که از قضا قیمت محصولاتش بسیار مناسب نیز بود ، فروشنده آنقدر بوی عرق می داد که همسر و فرزند من سریعا از آن فروشگاه خارج شدند و بعد که من توضیحات او را شنیدم و به خانواده ام پیوستم ، نتوانستم نظر همسر و فرزندم را برای بررسی محصولات آن فروشگاه جلب نمایم.
ما باید بدانیم که اگر در بازار کار اگر می خواهیم رفتار حرفه ای داشته باشیم ، لازم است تمامی شئونات کاری خود را بصورت حرفه ای تنظیم نماییم و از مدیریت بر آنها غافل نباشیم.
ضمن اینکه بسیاری از این رفتارهای حرفه ای در تنافر تضاد با شئونات فردی و اجتماعی نمی باشند. مثلا آراستگی و پاکیزگی فردی برای شاغل و غیر شاغل یکسان است ولی خب نکته من اینست که اگر ما در محیط کارمان فروشنده ایم و به هردلیلی نتوانسته ایم لباس اتو کرده ای بپوشیم شاید با یک امتیاز منفی مواجه شویم! 

 

روزهای چهارشنبه و پنجشنبه گروهی از همکاران ارجمند ما در دوره ای آموزشی در هتل گاجره شرکت کردند

که به فراگیری مهارتهای کارگروهی بپردازند.


یکی از بازیهای دسته جمعیی که در قالب رقابت دو تیم برگزار شد . جای گرفتن بیشترین افراد در یک مربع یک

 متر در یک متر بود.

شاید تصویر فوق بالاترین تعداد افرادی را نشان دهد که مشاوران ما طی دوره های مختلف تحربه کردند.

در سالهایی که مدیریت شرکتهای مختلف را تجربه کرده ام با مشکلی مواجه بوده ام که ناشی از بی اطلاعی سرپرستهای سازمانها از اصول سرپرستی بوده است.
سرپرستها یکی از مهمترین مشاغل در سازمان است که در جایی حد واسط مدیران ارشد و نیروهای کارشناسی یا پرسنل صف قرار می گیرند. بسیاری از مسولیتها چون انتقال اهداف و برنامه های کلان سازمان، اجرای اقدامات استراتژیک و پیاده سازی مفاهیمی چون جانشین پروری به عهده این گروه هست.
متاسفانه اغلب سرپرستها دچار رفتاری افراطی می شوند. یا تبدیل به سر گروه های نیروهای صف می شوند و مسولیتهای خود را تا حد ایفای وظایفی در اندازه های زیر دستان خود تقلیل می دهند و تنها خواهان دریافت حقوق و مزایای عنوان شغلی خود می شوند و یا گاها از سرپرستی تنها دستور دادن و نشستن پشت میز را درک می کنند بطوریکه این سوال جدی در سازمان پیش می آید که وجود یا عدم وجود سرپرست چه تفاوتی را ایجاد می نماید.

بنظر من سرپرستها باید بدانند و این وظیفه را برای خود قائل باشند که سرپرستی ، شغلی برای دستور دادن نیست بلکه وظیفه ای سازمانی است برای ایجاد فرصت بروز استعدادها، ظرفیتها و تواناییهای پرسنل زیر نظرشان.
اگر ما به عنوان سرپرست برای خود چنین ماموریتی را قائل باشیم این به معنی آن خواهد بود که باید بیش از همه تلاش کنیم، ظرفیتهای وجودی خود را توسعه دهیم و تمام توان خود را صرف حل مسائل کاری نماییم و به همکارانمان یاد دهیم که حل کننده مسئله باشند ، نه ایراد گیر و بیان کننده مشکلات!

اخیرا در سازمان ما به چند نفر از همکاران پست سرپرستی اعطا شده است. این اقدام بازتابهای مثبتی داشته است و من مطمئنم که انرژی مثبت زیادی را در سازمانمان آزاد خواهد کرد.
هرچند واکنشهای منفی مختصری هم بروز کرد ، اما بیشتر بنظرم از سر حسادت یا نشآت گرفته از سازمانهای غیر رسمی بوده است.

به هرحال امیدوارم سرپرستهای ما همگی هم موفق باشند و هم خالق فرصتهای بروز تواناییهای همکارانشان.

 

1- امروز صبح به پروژه ساخت کارخانه شرکت مراجعه کردم تا پیشرفت پروژه و ساخت و ساز را

از نزدیک ببینم. در محیط کارگاه پیمانکاری مشغول آرماتور بندی فونداسیون سوله بود. در گروه

 کاری کودکی ظریف جسته که بنظرم می آید حدود 10 سال سن داشت به همراه پدرش که

استادکار این تیم بود مشغول کار و جابجایی میلگردها بود. یک لحظه از دیدن این صحنه جا

 خورد! غیر از اینکه برای شرکت ما (به عنوان شرکتی معتبر) حضور کودک در محیط کارگاهی

 از جنبه های ملاحظات استانداردهای کار و کارگری مصلحت نیست. نفس بکارگیری کودک

در کار ساختمانی هم قابل پذیرش نیست!

اما واقعا این کودک با پدرش بود نه به عنوان کارگر که به رسم نیکوی خیلی از مردان این

 سرزمین که فرزندانشان را از بدو کودکی با شغل و کسب و کارشان آشنا می سازند، آمده

 بود تا در ایام تابستان حرفه پدر را بیاموزد. اگرچه این حضور واقعا از نوع کارورزی است ، اما

نوع کار بالاتر از توان یک کودک است.

از صبح با خودم کلنجار می روم و نمی دانم که چگونه باید با این پدیده کنار آمد. به هر حال اقدام

 این پدر قابل تایید است یا نه؟

آیا این کودک مصداق کودکان کار ایت یا مصداق کارورزی سنتی ایرانیان است؟


2- من هشت ساله بودم که در کسب و کار پدرم شاگردی می کردم. یادم می آید در همان اولین

 روزها خانمی یک سکه 20 ریالی را به من داد و گفت این هم انعامت! و من نمی دانستم که انعام

 یعنی چه؟ به اصرار حاضر به پذیرش انعام نبودم تا اینکه پدرم تایید کرد که می توانم 20 ریالی را

 بگیرم و بعد فهمیدم که انعام یعنی چه!


از هشت سالگی تا هفده سال بعد من شاگرد پدرم بودم و هر تابستان و عید و هر زمان که اوقات

 فراغتی دست می داد در کسب و کار ایشان مشغول بودم. خیلی وقتها هم دستمزدی دریافت

نمی کردم! اکنون می فهمم که آنچه که بدست آمد تجربه بی قیمتی بوده که خیلی زود حاصل آن

 تمایز در پختگی ادراکی در مقایسه با هم سن و سالان عنفوان جوانی ام بوده است.

من هیچوقت این شاگردی را مصداقی از کار کودکان ندانسته ام!


3- پسرم هشت ساله است ولی تا کنون حتی اجازه نیافته که تنها از خانه بیرون برود! چه برسد

که کار کند!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگر چه تواناییهای قابل تحسینی دارد. مثلا با موبایل و کامپیوتر بهتر از من کار می کند ولی آنچه

نیاز دارد تجربه کارورزی است! چیزی که گاهی ترجمه می شود به کودکان کار! و گاهی هم به

 کارورزی!

 

خبر استعفای استیو جابز از اپل شاید داغ ترین خبر این روزهای دنیای سایبری است.

اینکه جابز و اپل در روزهای پیشرو چه خواهند کرد و چه برگ جدیدی را بر صفحات

تاریخ آی تی خواهند افزود را باید به تماشا بنشینیم!

اما آیا این جمله ماهاتیر محمد در مورد اپل و جابز هم صادق خواهد بود که:

با رفتن رهبران، ایده ها هم فراموش می شود!

آیا راز جایگاه استوره ای  استیو جابز، بیل گیتس و کشنر و سایرین در گرو ماندگاری  
 

آنهاست؟ در نبوغ آنهاست؟ در خواستگاه اقتصاد ملی آنهاست ؟ و ...

نوشته های مرتبط:

مسئله ای به نام اپل

استیو جابز

اعتبار نام تجاری

درآمد اپل از درآمد دولت اوباما بیشتر شد!

 

 

 

من نه استعداد سیاسی دارم و نه علاقه ای به آن!

اما تعجب می کنم که چرا دیکتاتورها ، قدرت و توان خود را صرف ساختن

کشورهایشان نکرده اند و نمی کنند؟

نمی دانم که آیا اصلا دیکتاتور خوب هم داریم؟

نمی دانم لی کوآن یو سنگاپور یا  ماهاتیر محمد مالزی که هریک بیش از سه دهه

بر مسند نخست وزیری تکیه زدند ، نیز در این گروه دسته بندی می شوند؟!

 

از میان کشورهای تونس، مصر، یمن و لیبی من تها تونس را که سال 1386 به آن
 

سفر کردم، دیده ام.

کشوری آرام اما به غایت منزوی! با اقتصادی بسته که اگر بن علی برای رفاه و اعتلای

این جامعه کوشیده بود ، اکنون محبوب دلها بود، نه آواره ذلت!

نوشته مرتبط:

تونس

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.