متاسفانه سرور شرکت پشتیبانی کننده این سایت با مشکلات فنی مواجه شده است و در روزهای اخیر نمایش سایت با اختلال مواجه گردید.

هم از دوستانی که به اینجا سر می زنند و هم از دوست ارجمندی که برای حل مشکل به زحمت افتاده است، صمیمانه عذرخواهی می کنم.

امیدوارم مشکل زودتر حل شود.

  1. هر شرکت سهامی دارای سه رکن اصلی است. سهامداران، مشتریان و کارکنان این سه رکن را تشکیل می دهند. مدیر دائما باید بتواند بین مطلوبیت این سه رکن تعادل برقرار نماید.

2.مشتریان خدمات و محصولات خوب ( با کیفیت بالا و قیمت مناسب) می خواهند. سهامداران  به سود( دائمی و مطمئن) می اندیشند و کارکنان محیط مناسبی( حقوق مکفی و آرامش و  جذابیت) برای کار را دنبال می کنند.

3.بعضی وقتها در بین مشتریان یک شرکت، مشتریان غیر منطقی و بدقلق چنان رفتاری را از خود به خرج می دهند که مدیران را  به چالش می کشند. این چالش در واقع تصمیم گیری بر سر یک دو راهی است که آیا مشتری را حفط کنیم یا خیر؟! اگر مشتری حفظ شود منفعت اقتصادی حاصل می گردد ولی گرفتاریهای او را باید چه کرد! با انتظارات غیر موجه ائ جه باید کرد؟ با رفتار مدیرانی که منویات شخصی خود را در قالب خواسته های سازمانیشان به عنوان تقاضای مشتری بیان می کنند چه باید کرد؟ ( مثلا فشار می آوردند که فامیلشان به عنوان کارمند شما استخدام شود)

4.اخیرا من با چنین چالشی مواجه بودم. یکی از مشتریان ما با رفتاری غیر منطقی و انسانی از هر ابزاری برای موجه جلوه دادن خود در اخذ خدمات ما بهره می برد. اقدامات غیر عرفی و اخلاقی چون دست بردن در صورتجلسه تفاهامت با مدیران پروژه، تحت فشار قراردادن آنها برای دریافت منافع غیر رسمی و ... متاسفانه دامنه این رفتار به حتاکی و اهانت هم تسری  می یافت. علیرغم مذاکرات مفصل در مورد تفهیم این نکته که مسائل فنی و پروژه ای باید  در چارجوب عرفی و اصولی آن پیگیری شود ، متاسفانه مفروضات حاکم بر اذهان این مشتری  تغییر نمی کرد.

من باید تصمیم می گرفتم که آیا لازم است مشتری را همچنان راضی نگه دارم؟ به هر قیمتی ؟ و حتی در قالبهای غیر اخلاقی او؟ یا باید از کرامت انسانی و شآن همکارانم حراست کنم؟ از دست دادن این مشتری و کاهش سود ناشی از قرارداد با او چه می شود؟ آیا کارکنان سازمان ما نگران نمی شوند که نکند سازمان بازارش را از دست می دهد؟

5. تصمیم ما نهایتا این شد که با این مشتری قطع همکاری کنیم . چرا که کرامت انسانی از منفعت اقتصادی ارجح تر است! من نمی توانم و نتوانستم بپذیرم که همکارانم تحقیر شوند  و نسبت به رفتار نجیبانه ایشان بی تفاوت باشم. آنها بخاطر منافع سازمانشان در برابر رفتار  ناشایست این مشتری سکوت می کردند ! و شایسته نیست که ما به دلیل فقط منفعت اقتصادی  ارزشها  و کرامت انسانی را فراموش کنیم!

نظر شما چیست؟

1. الان که این نوشته آماده می شود، حدود یک ساعت دیگر به برگزاری مجمع عادی سالیانه شرکتمان باقی مانده است. تمام کارها انجام شده و منتظر آغاز جلسه هستم!

مجمع یک جورایی شبیه برگزاری جلسه امتحان است. هم قبل از آن کلی برنامه های عادی  روزانه را تحت شعاع خود قرار می دهد و هم مثل امتحان تشریفاتی است که باید برگزار  شود، اگر خوب کار کرده باشی مثل دانش آموزی که مسلط است، از برگزاری امتحان  حراس و اضطرابی نداری!

2. در طول سالهایی که در شرکتهای مختلف کار کرده ام، آنقدر در جلسات مجامع متنوع حضور داشته ام که دیگر شرکت در یک جلسه جدید، برایم هیجانی ندارد!

این مجمع فقط یک نکته جالب دارد و آنهم اینست که دستمان برای اثبات این ادعا  که IT محل مناسبی برای سرمایه گذاری می باشد، پر است! قطعا توسعه فعالیتها  در گرو جلب اعتماد سهامداران شرکتهاست.

3. شاخصهای عملکردی شرکت، رکوردهای بی سابقه ای را نشان میدهد. در واقع سال  1389 ، سال رکورد شکنی بوده است که ناشی از همدلی همه کارکنان زحمتکش شرکت می باشد.

4. با خودم زمزمه میکنم:

خنک آن قمار بازی که به باخت هر چه بودش

به نماند هیچش الا هوس قمار دیگر

بهبود مستمر شرکتها را عده ای بر نمی تابند. از این پس باید نگران مکر خناسها باشیم.

 

در دو سال اخیر من با سه ایرانی که در خارج از کشور زندگی ، تحصیل و کار کرده بودند مصاحبه شغلی داشته ام.

دو نفر از آنها ساکن امریکا بودند و یک نفر سوئد

 

متاسفانه و با کمال تعجب هر سه اینها فاقد هر گونه توانایی در IT بودند و دامنه این ناتوانی به حدی بود

که شک در مدرک تحصیلی آنها چندان بی راه نبود!

 

این پدیده برای چندمین بار امروز هم مجددا تکرار شد و  نفر چهارم هم به این لیست اضافه شد!

 

من در تحلیل این شرایط ناتوانم! نظر شما چیست؟

اینروزها کمی سرم شلوغ است و فرصت وبلاگ نویسی اندک!

فعلا به این عکس تصادفی زیبا میهمانتان می کنم

تابعد........

کتابی در کتابخانه ام دارم با عنوان مدیریت با عشق

در جایی از کتاب آمده است:

######################

... می خواهیم به دنبال مدیریت با عشق باشیم زیرا که این مدیریت به سادگی

ما را به احساس خوش بختی می رساند و بسیاری از نگرانیهای روحی و روحیات

منفی را از ما و از لحظه به لحظه ی زندگی ما دور می سازد.لحظه هایی که پر 

از فشارهای ناشی از شلوعی ابزارها، تکنولوژی و سرعت است.

 

مدیریت با عشق، بخش بسیاری از تواناییها را در جهت آموزش و تغییر رفتار به خدمت

می گیرد. همان گونه که از طریق آن می توان کارمندی خوش بین به یار آورد. کارمندی

که می تواند مجموعه کاری را اداره کند سرشار از خوشی و شادمانی و نیز می تواند

اندیشه ی مدیریت با عشق را تعمیم دهد.

 

می خواهیم که انسانیت در روابط ما عملی شود. به وقت، کار، موفقیت و اندیشه های

 یک دیگر احترام  بگذاریم و با آنها با حسن نیت برخورد کرده و به گونه ای رفتار کنیم که

 گویی مساله برای ما امری شخصی و ویژه است. پس کار را مورد بی اعتنایی قرار ندهیم

یا آنگونه که در بسیاری موارد مشاهده می کنیم، کارها را به تاخیر نیندازیم بدون اینکه به

نیاز صاحب آن یا  اهمیت زمان و وقت پایانی آن توجه داشته باشیم....

#####################

با خودم فکر می کنم که اگر قرار باشد که نویسنده به دنبال یک نمونه موردی در

ایران بگردد می تواند سازمان ما را بررسی کند

وقتی می بینم که:

  • همکارم تازه ساعت 7 غروب ناهار می خورد، چون متعهد است که وظایفش را انجام دهد

 

  • مدیر پروژه ام بیش از 10 روز است که از خانواده اش دور است و از شهری به شهری تک و تنها

در تردد است تا کار به پایان برسد

  • گروهی دیگر با چنگ و دندان در تلاشند تا آخرین تنظیمات نرم افزاری  دستگاههایی را انجام دهند.

 

  • همکار دیگری با جدیت گزارشی را که باید به مجمع برسد تهیه می کنند

 

  • مدیری تا صبح در شرکت بیدار می ماند که از برنامه زمانی که متعهد است، عقب نماند

 

و کثیری دیگر از نمونه ها که الان به یاد ندارم. با خودم می گویم که اینجا دنیای متعهدهاست

 

 

 

 

در برنامه شخصی من، مطالعه حداقل ماهی یک جلد کتاب برنامه ریزی شده است. اما متاسفانه در این ماه هنوز کتابی را دست نگرفته ام.

البته به لطف یکی از دوستان حدود 40 جلد کتاب( که برای ترجمه انتخاب شده است ) را ورق زده ام تا نظری بدهم.

 

داشتم به دنبال عکسی می گشتم که به فایل عکسهایی که در مسافرتی گرفته بودم، برخورد کردم. بی مناسبت ندیدم که دو تا از آنها را در اینجا به اشتراک بگذارم.   

 

 

 

در اینجا می بینیم که چقدر مطالعه کتاب در زمانهای پرت انسانها جا باز کرده است!

اینها مردمی هستند که ما به طعنه گاه هویت تاریخیشان را به تمسخر می گیریم و گاه می گوییم که تا 50 سال پیش بالای درخت می زیسته اند!

اما با خود نمی اندیشیم که چرا در سطح جامعه مان تصاویر مشابه کم می بینیم؟

در محیطهای کاری افرادی هستند که همواره از توجه مدیران ارشد به برخی از همکاران گله مندند و دائما مستقیم و غیر مستقیم موضع گیری می کنند.

این شرایط گاهی آنقدر جدی می شود که بر کیفیت کار آنها نیز اثر می گذارد و نهایتا سبب بروز مشکلات جدی برایشان می شود.

من نام آن گروه حسود را افراد متزلزل سازمان می گذارم و به افراد مورد توجه مدیران ارشد افراد متعهد می گویم.

از نظر من این تعهد و آن تزلزل عمدتا ناشی از نظام فکری افراد است و بر می گردد به خواستگاه اجتماعی و خانوادگی و خودساختگی ایشان بر می گردد.

 

لازم است از چند مثال برای توضیح موضوع استفاده کنم:

1- پنجشنبه شبی ، ساعت 8 شب یکی از مدیران متعهدی که با من همکاری دارد به من تلفن کرد. او و گروه کاری اش در حال کار کردن بر روی پروژه ای بودند و در آنوقت برای حل مسئله ای ناگزیر بودند که از تهران به قم مسافرت کنند! پس از هماهنگی همان موقع با اتومبیل شخصی اش به سمت قم حرکت کردند و جمعه صبح نیز ادامه کار بر پروزه در حال انجام بود!

اینگونه رفتارهای خودجوش، برآمده از تعهد است من واقعا قائل بر این نیستم که  انگیزه های مالی محرک اینگونه رفتارهاست!

2- به یکی از همکارانم می گویم، فلان مدیر پروژه تمام کارها را خودش انجام می دهد، حتی ساده ترین و پیش پا افتاده ترین کارهای اجرایی را و معطل بروکراسی نمی شود. جواب می دهد اگر من هم دستمزد او را بگیرم با سینه خیز همه کارها را انجام می دهد.

این نوع نگاه، نگاه افراد متزلزل است. و مقایسه هایی از این دست فقط سرپوشی برای توجیه کم کاریهاست.

چراکه اینگونه افراد در برخورد با موانع کاریشان فقط به ساده ترین راه حلها می اندیشند و موانع را عامل موجه عدم رسیدن به نتایج می دانند! 

مثلا از اینگونه افراد می پرسی که چرا کار به اتمام نرسید، می گویند خب فلان و بهمان عوامل تامین نشد! بدون اینکه یادشان باشد عدم تامین عوامل باید توسط خودشان مدیریت شود!

   

 

 

 

 

بدون هر گونه توضیحی این لینک را ملاحظه کنید

.......................................................

از بیل گیتس پرسیدند از تو ثروتمند تر هم هست؟


در جواب گفت بله فقط یک نفر.


پرسیدند کی هست؟


در جواب گفت : من سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه های در حقیقت طراحی مایکروسافت را تو ذهنم داشتم پی ریزی میکردم، در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم برای همین اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه منو دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.


گفتم آخه من پول خرد ندارم


گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت


سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز داشتم دوباره چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت:این مجله رو بردار برا خودت.


گفتم پسرجون چند وقت پیش باز من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد


اینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!


پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم.


به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من مونده که با خودم فکر کردم


خدایا این بر مبنای چه احساسی اینا رو میگه


بعد از 19 سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم


تا جبران گذشته رو بکنم


اکیپی رو تشکیل دادم و گفتم برید و ببینید در فلان فرودگاه کی روزنامه


میفروخته. یک ماه و نیم تحقيق کردند متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمانه که الان


دربان یک سالن تئاتره خلاصه دعوتش کردن اداره


ازش پرسیدم منو میشناسی؟


گفت بله جناب عالی آقای بیلگیتس معروف که دنیا میشناسدتون


بهش گفتم سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی دو بار


چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا اینکار رو کردی؟


گفت طبیعی است چون این حس و حال خودم بود


حالا میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی رو جبران کنم


جوون پرسید به چه صورت؟


هر چیزی که بخوای بهت میدم


(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه وقتی با من صحبت میکرد مرتب میخندید)


پسره سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟


هرچی که بخوای


واقعاً هر چی بخوام؟


بیل گیتس گفت: آره هر چی که بخوای بهت میدم، من به 50 کشور آفریقایی وام داده ام


به اندازه تمام اونا به تو میبخشم


جوون گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی


گفتم: یعنی چی؟ نمیتونم یا نمیخوام؟


گفت: تواناییش رو داری اما نمیتونی جبران کنی


پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟


جوون سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو


بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه


اصلا جبران نمیکنه. با این کار نمیتونی آروم بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!


بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست: جز این جوان 32 ساله مسلمان سیاه پوست.

 

در خبرها آمده است که آقای هدایتی صاحب باشگاه استیل آذین این باشگاه

را منحل کرده اند.

از جنبه فوتبالی قضیه من اطلاعی ندارم که اینکار شدنی است یا نه؟!

اما از جنبه مدیریتی بنظر می رسد، اینکار فقط پاک کردن صورت مسئله است!

شاید ظاهر موضوع بخشیدن عطای فوتبال به لقایش باشد!

اما از جنبه مدیریتی موضوع قابل تامل است.

من قبلا تحت عنوان مصائب آقای هدایتی  در مورد پیچیدگیهای مدیریتی

پیش روی ایشان نوشته ام.

بنظرم بیش از هر چیزی ، آنچه که در استیل آذین رخ داده است، آینه تمام نمای 

روش مدیریتی بکارگرفته شده است!  

 

جستجو راه حلهای پیچیده، همیشه راه گشا نیست.

خیلی وقتها یک ابتکار کوچک یا راه حل ساده، می تواند راه حلی مناسب باشد.

ازدحام جمعیت برای برداشتن چمدان در فرودگاهها معمولا صحنه های نامناسبی

 را بوجود می آورد و حتی می تواند صدمات فیزیکی را ایجاد کند.

در یکی از فرودگاههای خارجی اخیرا دیدم که یک راه حل کم خرج و ساده ، چقدر نتیجه موثری را به ارمغان آورده است. 

 

در این وانفسای زندگی شهر نشینی، همین که کبوتری پشت پنجره اطاق شما را برای ساختن لانه بر گزیند

 و به انتظار تولد جوجه هایش بنشیند. خبر خوشحال کننده ایست و از عبوثی و زمختی زندگی ماشینی، دمی شما را می رهاند.

 

کبوتر عکس فوق چندیست میهمان پشت پنچره منزل ماست. امروز وقتی او را می نگریستم با تعجب دیدم که

لانه اش را با خرده بندهای ( بستهای ) پلاستیکی ساخته است!!!!!!!

 

وقتی تمام زمینهای شهری ما صرف ساخت و ساز شده است و فضای سبز هم به محیطی پوشیده از چمن و چند بوته

شمشاد محدود می شود و از درختان و کاج و سرو هم تک و توک خبر است.

کبوترها هم به بندهای پلاستیکی قانعند!

 

با طبیعت چه کرده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.