قبلا در مورد سواری مجانی گفته بودم، دامنه این مفهوم در خیابانهایی که بورس کالای خاصی می شوند نیز قابل پیگیری است.

چند وقت پیش از خیابان کاج نزدیک میدان گلها در حوالی خیابان فاطمی عبور می کردم. سالها قبل در اینجا عینک فروشی ( به نام سروش بیات) افتتاح شد که با قیمتهای ارزانی که داشت و همچنین به دلیل اینکه صاحب آن ناشنوا بود، خیلی سریع معروف بر سر زبانها افتاد.

البته این آقا قبل از خیابان کاج ، در ناصر خسرو مغازه فوق العاده کوچکی را در طبق دوم پاساژی داشت.

به هر حال الان که به آن خیابان می روید، کلی فروشگاه عینک فروشی درآنجا می یابید. این هما مصداق سواری مجانی است. در واقع سایر فروشگاه از فرصتی که این عینک فروشی در جذب مشتریان بوجود آوردند، استفاده مجانی می برند.

همین پدیده در خیابان نیلوفر و در رابطه با ساندویچ های ویژه تکرار شده است! در آنجا ساندویچی به نام فریدون هست که به فری کثافت معروف است. ساندویچهای پر و پیمون این مغازه پدیده ساندویچهای ویژه را به بازار معرفی کرد و جذب کثیری از مشتریان باعث شده در اطراف این مغازه چند مغازه دیگر هم به فروش ساندویچ بپردازند!

 

 

قبلا در خصوص پاداش اعتباری در اینجا و اینجا صحبت کرده ام.

 

همانطور که فبلا هم گفته ام، پاداش اعتباری یا هدیه اعتباری را نمی توان خرید و پدیده هایی هستند که شاید ارزش رسالی آنها اندک است ( مثل قیمت یک دفترچه ساده) اما محتوای آنرا نمی توان در قبال پول بدست آورد.

 

همکاران ارجمند من بر اساس پیشنهادی که از سوی یکی از آنها ارائه شده بود، ارزشمندترین هدیه ای را که تا کنون دریافت کرده ام به من اهداء کردند.

دفترچه ای که مملو از پیامهای زیبا و دلنشین نورورزی .

همچنین از سوی گروهی دیگر از این عزیزان برای دومین سال متوالی لوحی را دریافت داشته ام که همچون اولی انگیزه آفرین است.

 

از همه آنها که با خوش سلیقه ای مرا وامدار خود می نمایند، سپاسگزارم.

 

 

یکی از دوستان متن بسیار زیبا و پر محتوایی را با عنوان "سلام بر نوروز" فرستاده اند که عینا تقدیم می شود.

سلام بر نوروز


نوروز، آموزگاری خردمند و فرهیخته  در کلاس طبیعت است که آموزه اش حمیت است و آزمونش راستی و استقامت.می آموزد که گاه صعود باید چون ابر بود  با کرامت،که تازگی و ترنم می بارد و هنگام سقوط چون آبشار  با صلابت که با  زیبائی   و زایندگی چشم را می نوازد و سرزندگی می-پراکند.


نوروز، مناسبتی برای رویش و زایش دوباره است.نه طبیعت که زایش دوباره هریک از آدمیانی که هم نوزاد و هم مادر و هم قابله خویش اند  و آغاز راه پیمائی بزرگی از بودن به شدن و آهنگ زایش   و موسیقای رفتن  بالیدن است  نه نالیدن.
نوروز ، فرصت وغنیمتی بزرگ است برای دربند کردن دیو بدسیرتی و تلخ زبانی و برتخت جان نشاندن دوباره ی سلیمان حکمت و عزت و شفقت.مشق دوباره ی  بزرگی برای کودک  بازیگوش  و عافیت نوش جان آدمیان.   
نوروز ، پاداش خجستگی به جانهای عاشقی است که خزان بی برگی و پژمردگی و زمستان سردی و افسردگی را با شکیبائی طی کرده اند و بی آنکه زبانی به شکوه و گلایه بگشایند، پنجره های باز بهار را با چشمانی گشاده و چهره ای گشاده تر نشانه گرفته اند.
نوروز،  میقات و همایندگی انسان هاست که گرفتگی دلهای یکدیگر را با خطاپوشی و درعطاکوشی خودبه فرشتگی بدل می کنند و اعتسار و حسرت را با لبخند عطوفت خود به انبساط و بهجت ، تلخ کامی را به شیرین جانی.
نوروز ، موهبت یگانه ای است از خدای بزرگی که گناه می خرد و مهربانی می فروشد،خطا می پذیرد و بزرگی عطا می کند.بهشتی دارد که برای دادنش بها نمی خواهد، بهانه می جوید.


ای خدای  مهربان،در این موسم و مناسبت نوروز عزیز، من و خانواده و دوستانم را از شفقت خود بهره مند کن و همه موهبت ها و فرصت های نهفته در آن، بویژه  خطا پوشی دوستانم برمن ، خجستگی و نوزائی، بالندگی و بارندگی، صلابت و کرامت ،شکیبائی و حکمت  و شیرین جانی و بهجت را  به  من و همه ی  مردم این سرزمین عطا کن.
 


 

 

 

دو قدم مانده به خندیدن برگ
یک نفس مانده به ذوق گل سرخ
چشم در چشم بهاری دیگر
تحفه ای یافت نکردم که کنم هدیه تان
یک سبد عاطفه دارم
همه ارزانی تان

زمانی که چشمت به سازمانی بزرگ می خورد

بدان که زمانی شخصی "تصمیم" شجاعانه ای گرفته است.

 

پیتر دراکر

 چند روزیست که روزنامه ای برای شرکت خریداری نمی کنیم. شاید روزانه حدود 40 عدد

 روزنامه ، خریداری می شد که به دلایل زیر آنها را قطع کردیم:


 1- ما در حوزه فناوری اطلاعات فعالیم ، پس بهتر است در عمل هم از مواهب آن نیز بهره

ببریم. اکثر روزنامه ها دارای وبسایت هستند و علاقمندان می توانند اخبار و محتوای روزانه

آنها را در اینترنت جستجو نمایند.

 2- بعضی از این روزنامه ها حسب عادت خریداری می شد. بدون آنکه تقاضایی جدی

برایش وجود داشته باشد. پس بهتر بود از هزینه های غیر ضروری فاصله بگیریم.


 3- هم از جنبه ملاحظات زیست محیطی و هم از جنبه کمک به حفظ طبیعت ، استفاده

 از کاغذ بیشتر برای آینده جوامع زیانبار است. خوب است که نیازهایمان را بگونه ای دیگر

تامین کنیم . راه حلهای مبتنی بر IT  قابل توجه است.

 

 نمی دانم که این تصمیم با چه مخالفتها یا موافقتهایی روبرو بوده است ولی حداقل برای

 تلطیف خاطر افرادی که چندان از این تصمیم راضی نبوده اند. لیکن زیر شاید مفید فایده

 باشد:


 http://www.jaaar.com/frontpage#!/table/all


 از این ظریق می توان صفحه اول تمام روزنامه ها را دید.


  فعلا باقی صفحات قابل دسترس نمی باشد ولی به هر حال امکان مناسبی است

برای اینکه پس از انتخاب روزنامه دلخواه به سراغ آدرس سایت روزنامه مورد نظر مراجعه

 کرد.

 

  ما به خیلی چیزها واژه ثروت ملی را اطلاق می نماییم.


 شخصیتهای استثنایی، آثار باستانی، پروژه های بزرگ، ساختمانهای با معماری ویژه، نفت،

  معدن و ... حتی برخی از اسناد از این دسته هستند. اما آیا شرکتها هم در این چارچوب

  جا می گیرند؟

 

  مثلا آیا ما بانک سپه را به عنوان اولین بانک ایرانی ، یکی از ثروتهای ملی خود قلمداد

 می کنیم؟


   آیا شرکت هایی مثل آزمایش و پارس الکتریک که روزگاری محصولات آنها میهمان خانه

   تمامی ایرانی ها بود؛ اکنون که  آرام آرام از صحنه روزگار محو می شوند. مورد توجه 

    جامعه قرار دارند که شاید این شرکتها بخشی از ثروت ملی ما هستند!


    اگر ایران خودرو کارآمد تر یا ناکارآمدتر شود، آیا کسی  آنرا مایه رشد یا کاهش ثروت

    ملی جامعه می داند؟!


   چه بسیارند شرکتهایی که رتبه هایی را با خود یدک می کشند. آنها که اولین در ایران

 ، اولین در خاورمیانه و ... بوده اند و شاید اکنون در گیر و دار سفته بازی سهامداران

   متنوع ، روزهای عسرت را سپری می نمایند!

 

  دامنه کم توجهی درباره  شرکتها، به شرکتهای جوان و معاصر هم تسری می یابد.

   گاه من تعجب می کنم که اشخاص حقوقیی که فرصتهای تاریخیی را برای رشد و

   نمو شرکتها مهیا کرده اند. چگونه در ادامه مسیر و در حین بالندگی مولود خود، با

   آن بی مهری می کنند و غریبه پرست می شوند. هیچگاه فراموش نمی کنم که سال

   1386 با این چالش مواجه بودم که سهامداری( شرکت سرمایه گذاری پتروشیمی)

  در حالیکه همزمان سهامدار دو شرکت کربن ایران و دوده صنعتی پارس بود و در حالیکه

   در آنزمان آنها تنها شرکتهای تولید کننده دوده صنعتی کشور بودند. انتظار داشت این دو

   شرکت مثل دو شرکت غریبه با هم رقابت کنند! و البته نتیجه اندیشه های ناصواب مدیرعامل

   وقت آن شرکت سهامداری هم بعدها آثار مخرب خود را بر جای گذاشت.

 

   کاش فرهنگ سهامداری و قوانین شرکت داری ما راه را چنان هموار می ساخت که

    کارکنان آن ، سرنوشت تاریخی شرکتهای خود را رقم زنند!

 


    در کتاب مدیرعامل شرکت آی بی ام، آمده است:


   ... مدت کوتاهی پس از اعلام انتصاب من به مدیرعاملی آی بی ام، روزی در خیابان منهتن

   به جوشوا لدربرگ، یکی از پژوهشگران ژن شناسی و برنده ی جایزه نوبل، برخوردم. من او

  را از  زمان عضویت در هیات امنای مرکز سرطان شناسی یادبود اسلوآن-کترینگ می شناختم.

  او گفت: قرار است به آی بی ام بروی؟


  و پس از پاسخ مثبت من ادامه داد:


 آن یک ثروت ملی است، آن را خراب نکنی!

 

من در حال نامگذاری بر روی پروژه ای هستم و دنبال واژه ای فارسی می گردم که در بطن خود حاوی بارمعنایی مشخصات زیر باشد:

  • سرعت
  • هوشمندی
  • دقت

اگر ایده ای به ذهنتان می رسد. ممنون می شوم که در بخش نظرات آنرا برایم ارسال نمایید

ابتدا به شدت سعی داشتم تا دبیرستان را تمام کنم و دانشکده را شروع کنم، سپس به شدت سعی داشتم تا دانشگاه را تمام کرده و وارد بازار کار شوم، بعد تمام تلاشم این بود که ازدواج کنم و صاحب فرزند شوم، سپس تمام سعی و تلاشم را برای فرزندانم بکار بردم تا آنها را تا حد مناسبی پرورش دهم،  سپس می تونستم به کار برگردم، اما برای بازنشستگی تلاش کردم، اما اکنون که در حال مرگ هستم، ناگهان فهمیده ام که فراموش کرده بودم زندگی کنم
 لطفا اجازه ندهید این اتفاق برای شما هم تکرار شود.
قدر دان موقعیت فعلی خود باشید و از هر روز خود لذت ببرید.
 برای به دست آوردن پول، سلامتی خود را از دست می دهیم
سپس برای بازیابی مجدد سلامتی مان پول مان را از دست می دهیم
گونه ای زندگی می کنیم که گویا هرگز نخواهیم مرد
و گونه ای می میریم که گویا هرگز زندگی نکرده ایم

 نوشته جالب زیر ترجمه بخشی از کتابی است که در حال مطالعه آن هستم. این کتاب به مهارتهای مصاحبه های شغلی می پردازد.

--------
 یک نمونه بسیار جالب درباره تاثیر پرسش " علت ترک شغل آخرتان چه بود؟" را بیاد داریم .
  زمانی که ما با مدیر فروشی که نماینده گروهی از سرمایه گذاران بود مصاحبه کردیم ، حین بررسی سابقه مشاغل  پیشین وی سوال فوق را    پرسیدیم .
 او پاسخ داد،" خوب ، فکر می کنم به تشکیل جلسه هیات مدیره آن شرکت بر می گردد. من و مدیر عامل  در جلسه حضور داشتیم و هیئت مدیره  از آنجا که میزان فروش ما به حد نصاب نرسیده بود با ما وارد بحث شد."
 ما از مدیر فروش سوال کردیم،" میزان فروش چقدربود؟"
 " ما فقط 25 درصد فروش داشتیم. هیئت مدیره خوشحال نشد. آنها مدیرعامل را با سوالاتشان کلافه کردند.او سرانجام طاقت نیاورد و گفت،" اگر  تا 3 ما ه دیگربه هدفمان نرسیدیم باید یک مدیر فروش جدید استخدام کنیم. منظورش من بودم!"
 قضیه داشت جالب می شد. پرسیدیم،" شما چه کار کردید؟"
 جواب داد،" خوب ، به چشمان مدیرعامل  خیره شدم وگفتم، " یک چیزی را می دانی؟ مادر شما زمانی که برای شما اسم انتخاب می کرد، آینده  را پیش بینی کرده بود."
 احتمالات زیادی به ذهن ما خطور کرد. سوالات زیادی داشتیم . در نهایت پرسیدیم، " اسمش چی بود؟"
 "خوب، اسم اصلی او ریچارد بود اما یک اسم مستعار هم داشت."
 دوباره جلوی خنده مان را گرفتیم، سعی کردیم جدی باشیم. او در حضور اعضای هیئت مدیره ، به مدیرعامل  خود اهانت کرده بود!
 پرسیدم بعد چه شد؟"
"  هیئت مدیره فکر می کرد ریچارد گهگاه دچار حمله عصبی می شود، اما اینطور نبود. او اشتباه می کرد. جلسه برای 15 دقیقه متوقف شد.  مدیرعامل مرا به دفترش فراخواند.و برگه اخراج را به دستم داد."
 آها! حالا حقیقت به آرامی افشا شد. یه چیزهایی فهمیدیم. ولی هنوز کنجکاو بودیم. این داستان آنقدر هیجان انگیز بود که نمی توانستیم به  راحتی از آن بگذریم." وقتی اخراجتان کرد، چه واکنشی نشان دادید؟"
 "گفتم،" مشکل شما این است که تا به حال هیچ کس جلوی شما درنیامده است و شما را بر سر جایتان ننشانده است. " بعد اوگفت، شما کی  هستید که می خواهید مرا سرجایم بنشانید  و جلوی من قد راست کنید؟"
 مصاحبه شونده  لبخند معناداری زد، چون ما در اولین مصاحبه پی بردیم که او رهبر تیم هاکی دبیرستان خود در لحظات پنالتی بوده و برای همین  به خود می بالید و افتخار می کرد.دوباره از او پرسیدیم،" خوب، شما چه کار کردید؟"
 "  او را زدم"
 داشتیم از کنجکاوی هلاک می شدیم، نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم. سوال کردیم، " دقیقا بگویید چطور او را زدید؟"
 " به او سیلی زدم.اما خیلی محکم!"
 ما بسیار هیجان زده بودیم وبه صندلی هایمان میخکوب شده بودیم، " بعد چه شد؟"
-------------------
 

خیلیها وقتی که کتابهای مدیریتی نوشته شده در غرب را مطالعه می کنند می گویند: ای بابا، اینها در ایران که مصداق ندارد. اما بنظر من چون  مدیریت برآمده از رفتار انسهاست و ذات، کردا، کنشها و واکنشهای انسانها هم تا حد زیادی شبیه هم است و تفاوتهای حداقلی هم ناشی از   فرهنگ و مذهب متفاوت و متنوع انسانها است که در جوامع  مختلف، متفاوت می شود. لذا کصادیق و نمونه های مطالعاتی مدیریتی قابل مطالعه  و الگو یا درس گرفتن توسط ما ایرانیها هم می باشد.
 

به عنوان مثال من دو تجربه مصاحبه دارم که شبیه مورد بالا بوده است. البته نه به این غلیظی!
 

اولی بر می گردد به گفتگویی که با یک مدیرمالی در سال 1385 داشتم و بصورت غیر مستقیم داشتم وی را محک می زدم. با این آقای محترم در  رستورانی مشغول صرف نهار بودیم که با آب و تای از روشهای مدیرتی خود برایم می گفت و اینکه آنقدر درکارش جدی است که اگر مدیرعامل  شرکتی که در آن کار می کند، بدون اجازه وی پا در واحد او بگذارد، با او بر خورد می نماید! چرا که آنجا محیط تحت مدیریت اوست!!!!!!!

 دومی هم بر می گردد به زمانی که در یکی از شرکتها، مدیر فروش اسبق به ملاقاتم آمد و مشفقانه می خواست اطلاعاتی در باره شرکت به من  بدهد. البته نیم نگاهی هم به شروع همکاری مجدد داشت. این مدیر فروش محترم که پا به سن هم گذارده بود، با هیجان می گفت که چون  مدیرعامل اسبق شرکت، جوان و ناپخته بوده است. اشتباه زیاد داشت و من دائما با او دعوا می کردم تا بفهمد که روش درست کار کردن چگونه  است!!!!!!!!!!!!!!!!

 شاید همه ما که این جملات را می خوانیم در ذهن خود احتمال بدهیم از آنجا که آن مدیران عامل که معصوم یا کامل کامل نبوده اند. پس درگیری  مدیرانشان با آنها نیز چندان هم بی دلیل نمی تواند باشد. اما نکته ای که باید مورد توجه قرار داده شود اینست که جا انداختن استدلالهای محکم و  منطقی، نیازی به  خشونت و داد و بیداد ندارند! 

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.