در حال مطالعه و کار بر روی کتابی هستم که دغدغه اصلی آن پاسخ این سوال اصلی است که " واحدهای

 فناوری اطلاعات در سازمانهای خدماتی و تولیدی چگونه باید باشد؟"


 در واقع جایی مثل بانک یا بیمه که از امکانات IT  استفاده می نمایند و حتی شرکتهای تولیدی که توزیع

محصولات خود را از طریق وب انجام می دهند باید برای اینکه بتوانند خوب عمل کنند باید مدیریت بخش IT 

 آنها چه خصوصیاتی داشته باشد؟

چند جمله از متن کتاب را در زیر آورده ام که شما هم بهره برداری فرمایید:
 
بهترين واحدهاي فناوري اطلاعات آنهایی هستند که شاغلین آنها كاملا نسبت به كاري كه در آن

کسب و کار  انجام ميدهند اشراف دارند.  اين حقيقتي است كه نه تنها در مورد مدير فناوري

 اطلاعات بلكه درباره كارمنداني كه در سطح زيرين چارت سازماني بسيار پائينتری نسبت به

 وي قرار دارند، نيز باید صادق باشد. شاید خیلی ایده آل گرایانه بنظر برسد، ، اما اگر نگوییم

همه، بلکه بسیاری از رهبران فناوري اطلاعات از این موضوع غافل هستند.آنها باید کارکنان

خود را در معرض آشنایی عمیق با ماهیت کسب و کار خود قرار دهند.  كارمندان فناوري

 اطلاعات بايد درك كنند كه شركت چطور پول در مي آورد و چطور مي تواند پول را پس انداز

نماید، و بايد نقشي را كه فناوري اطلاعات در تسهيل  هر كدام از آن فرآيندها دارد، درك كنند.

 آنها بايد بدانند  كه توليدات و خدمات چطور عمل  مي كنند. واحدهاي فناوري اطلاعات كه

 خلاقيت گروهي كاركنان خود را با  كمك به آنها به شکوفایی نمی رسانند تا کارمندان شان

درك كنند كه چطور واحد آنها مي تواند بر روي كسب و كار اثر بگذارد، در حال انهدام ارزش

 بالقوه کارکنان خود هستند و امکان تراوش ایده هایناب را از بین می برند.

این روزها چندان حال و حوصله نوشتن ندارم. شاید عمده دلیل آن به برنامه کاری فشرده بر می گردد. شاید هم بهانه باشد.

 

اما غرض از این نوشته بر می گردد به اینکه:

پنجشنبه هفته پیش رفته بودم کتاب فروشی شهر کتاب خیابان ولیعصر نزدیک پارک ساعی.

خیلی عجله داشتم و فقط می خواستم کتاب خاصی را خریداری کنم. موقع پرداخت وجه روی میز صندوقدار دفترچه ای

 را دیدم به شکل و شمایل دفترچه هایی که قدیمها توی آن تکلیف می نوشتیم. فکر کردم دفترچه یادداشت است.

بخاطر عجله ای که داشتم، فقط ورقی زدم و بعد از فروشگاه خارج شدم.

 

امروز یکی از دوستان عزیز تسخه ای از کتاب را به من هدیه کردند.

با ذوق زیاد و دقت محتوای کتاب را ور انداز کردم. خیلی حس خوبی به آدم می دهد.

این جمله از کتاب:

ای کاش به زمانی بر می گشتیم که بزرگترین غم زندگیمان شکسته شدن نوک مدادمان بود.

چقدر دلچسب است!

به هر حال شما را هم به داشتن این کتاب دعوت می کنم . ممنونم از دوست عزیزی که در این

زمانه عبوث مرا به لحطات خاطره انگیز ایام بی خیالی میهمان کرد.

 

ضمنا ظاهرا اینجا وبسایت رسمی کتاب است که هنوز چندان فعال نیست.

 

 

1. سالهاست که بر این باورم که متغیرها در بستر زمان شکل می گیرند و این شکل گیری بدون موافقت یا مخالفت ماست. در واقع ممکن است ما دوست نداشته باشیم که هزینه های تولید یا قیمت کالاها افزایش یابد ، اما آنها افزایش می یابند و خیلی وقتها اقدامات را بی ثمر جلوه می دهند.


2. برای اینکه شکل گیری متغیرها و تغییرات آنها در مسیری انجام شود که مورد علاقه ما باشد لازم است ، دائما آنها را بصورت واقعی پایش نماییم و برای نزدیک شدن آنها به اهدافمان ، لازم است اصول، راهبردها و سیاستهایی را حاکم نماییم.


3. اینروزها در حال تهیه صورتهای مالی عملکرد سال قبل شرکت هستیم. خوشبختانه عملکرد  به اتکای گزارشهای مالی و انشاء الله تایید حسابرس و بازرس قانونی و متعاقب آن مجمع شرکت ، قابل توجه است. اینکه در حال حاضر متغیرهای مالی شرکت در حد و اندازه هایی قرار دارد که اهداف بودجه ای سال 1390 ما را نتنها پوشش داده ،  که بیشتر هم بوده است. ناشی از پایش دائمی این متغیرها بصورت ماهانه توسط خود شرکت و شش ماهه توسط حسابرس شرکت می باشد. ضمن اینکه راهبردهایی که مرتبا در شرکت مورد بررسی قرار می گیرند و سیاستهایی که در دستور کار بخشهای مختلف قرار دارد، این متغیرها را مراقبت می نماید. سنگ زیرین همه این نکات هم همدلی و همکاری کارکنان هر سازمانی از جمله شرکت ماست.

4. روز شنبه در اخبار شنیدم که یکی از مقامات بلند پایه دولت اعلام کرده اند که دیگر اجازه نمی دهیم قیمت گوشت افزایش یابد. دیشب هم در اخبار اعلام شد که گوجه فرنگی در روزهای آتی به دلیل شروع برداشت گوجه در استان فارس، با کاهش قیمت مواجه می شود.
یاد دوران دانشجویی افتادم ( حدود سالهای 1373) که برای امرار معاش به گروه تحقیق برنامه ای تلویزیونیی پیوسته بودم که در آن مقامات مملکتی سوالات  مردم و محققین برنامه را در حوزه کاری خود پاسخ می دادند. در یکی از برنامه ها از وزیر بازرگانی وقت پرسیدم. چرا وزارت بازرگانی بجای ایجاد نهادهای لازم و ساماندهی ساز و کارهای اقتصادی حاکم بر فضای بازرگانی حوزه کسب و کار دائما به روزمرگی افتاده است و نگران نوسانات قیمتی است. هر چند آقای وزیر از این سوال رنجید و پاسخش را با این جمله شروع کرد که اوضاع به این غلیظی که می گویید نیست ولی بنظر می رسد همچنان رشد دائمی قیمتها، کابوس دائمی مدیران ارشد اقتصادی کشور است!
تا وقتی که ما در حوزه راهبردها، ساست گذاریها و تنظیم زیر ساختهای اقتصاد کلان صحیح عمل نکنیم ، همچنان متغیرهای اقتصادی بر خلاف میل ما ادامه مسیر می دهند و آندسته از اقتصاد دانان که همچنان معتقدند قیمتها سیگنال می دهد و بازار به تعادل می رسد فراموش کرده اند که فرمولهای اقتصاد لیبرال در اقتصادهایی تا اندازه ای جواب می دهد که اقتصادشان بر پایه رقابت، صیانت از حق مالکیت، مصرف گرایی و کثیری از مفروضات دیگر این اقتصاد است. وگرنه چه دلیلی داشت بیسمارک در آلمان، روزولت در آمریکا و چرچیل از انگلستان که فرزندان همین اقتصاد لیبرال بودند نسبت به تاسیس سازمانهای تامین اجتماعی همت گمارند ، که ذات آنها مغایر رهیافت های اقتصاد آزاد است.

  صبح امروز چند تن از دوستان را پس از سالها بصورت تصادفی دیدم و کمی از اوضاع و

  احوال محیطهای کارلشان می گفتند.

  همگی از دخالتهای مکرری که افراد غیر مرتبط در روند اداره شرکتها وارد می کنند و بر

   سرنوشت شرکتها تاثیرات نامبارکی برجای می گذارند، گله مند بودند.

    یاد دست نوشته امیرکبیر افتادم که ذیلا  آمده است :

   

        قربانت شوم


       الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ی همایونی به شکستن لبه‌ی نان مشغولیم، خبر

       رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده‌بودم به

         توصیه‌ی عمه‌ی خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ

          به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ی امور مملکت به توصیه‌ی عمه و خاله

           نمی‌شود.

 

 

منبع : اینجا

راستش با اینکه بخواهم در مورد مناسبتها بنویسم، میانه خوبی ندارم. اما هم در مورد این نوشته و هم نوشته قبلی این کار را انجام دادم.


در زندگی هر یک از ما، افراد زیادی آمده اند و رفته اند و آنها که به ما آموزه هایی را آموخته اند، ماندگار ترین این افراد هستند.

خیلی از ما یادمان می آید که معلم کلاس اولمان که بوده است ولی شاید خیلی از افرادی را که در هفت سالگی مان ماه ها با ما بوده اند، به یاد نیاوریم که چه کسانی هستند!


من هرگز یادم نمی رود که در کودکی، معلمهایم را کاملترین ( مومن ترین، قوی ترین، عالم ترین، خوش تیپ ترین، پول دارترین و ...) افرادی می دانستم که وجود دارند و از خود شرمنده می شوم که بعدها  ،  گاه به معلمهایمان خرده می گرفتیم که چرا در تحلیل اوضاع اقتصادی مصلحت اندیشانه رفتار می کنند!

 

معلمهای من، قهرمانان من هستند.

1. پدرم به من آموخت تا سخت کوش باشم  و به من یاد داد که ارزشمند ترین دارایی هر انسان، اعتبار اوست.
2. مادرم به من آموزاند که در صرف محبت به دیگران خسیسی نکنم.
3. برادرم به من فهماند که در امور فنی استعدادی ندارم.
4. مرحوم نیرزاده به من یاد داد که با کارم شاد باشم و از آن لذت ببرم.
5. آقای صابری من را به تعادل دعوت کرد.
6. آقای کاروان فهرستی از مسولیتهای مرد سرپرست خانوار را به دستم داد.
7. آقای خسروی نگاه عمقی به موضوعات را سرمشق کرد.
8. آقای اسدی مراتب تکامل را به تصویر کشید.
9. آقای جمشیدی اهمیت دانستن زبان دوم را متذکر شد.
10. دکتر مومنی به من آموخت، که ایران نیازمند چشمان نگران است.
11. دکتر ناصری به من یاد داد که ریسک کورکورانه در بنگاه های اقتصادی چقدر زیان بار است.
12. دکتر ختایی به من متذکر شد که باید استقامتم را افزایش دهم.
13. دکتر ستاریفربه من آموزاند که کینه را باید از وجودم بزدایم.
14. دکتر صادقی تهرانی به من درک صحیحی از اقتصاد اسلامی را ارائه کرد.
15. مرحوم مهندس حمیدی به من آموخت که باید مهارتهای لازم کاری را به قدر کفایت بدست آورم.
16. مهندس آذربادگان، عزت نفس داشتن را مشق کرد.
17. مهندس عراقی من را با مفهوم کارت امتیاز متوازن سازمانی آشنا کرد.
18. سهیل رضایی من را به روان تحلیلگری دعوت نمود.

19. معلم فرزندم، مفهموم پاداش اعتباری را به من آموخت
.

20.جک ولش پیگیری کشنده را سرمشق کرد.
20. جیم کولینز به من یاد داد که کارآفرینان اسطوره ای به رشد پایدار می اندیشند.
21. ....

پی نوشت: از ردیف چهارم به بعد نام معلمین دوران مدرسه ، دانشگاه  و محیطهای کاری ام به همراه شخصیتهایی که از آنها الگو گرفته ام ، درج شده است و قطعا کثیری را از قلم انداخته ام.

 

اول ماه می میلادی هر سال ، روز جهانی کارگر نامیده می شود و بر خلاف ایران که عمدتا و فقط کارخانه ها تعطیل می باشد، در اغلب کشورهای جهان این روز تعطیل رسمی است.
نمی دانم چرا در ایران روز کارگر، آنطور که باید و شاید پاس داشته نمی شود . شاید ما واژه "کارگر" را محترم نمی شماریم و آندسته از ما که یقه سفید می شویم واژه هایی دیگر چون: کارمند، کارشناس، سرپرست، مدیر و ... را می پسندیم و خرج خود را جدا می کنیم!
به هر حال وقتی از "کار " و " کارگر" نام می بریم خیلی از موضوعات تلخ و شیرین را می توان مرور کرد. از پدیده هایی شوم چون کودکان کار گرفته تا موضوعاتی مبارک چون کارآفرینی!

نمی دانم این روز را باید تبریک گفت ، یا اینکه سکوت پیشه کرد و هیچ نگفت!
چرا که فضای کسب و کار ما اینروزها پر نشاط نیست و کثیری از گرفتاریهای ریز و درشت چون رشد قیمت نهاده های تولیدی و خدماتی، ورود لجام گسیخته کالاهای بی کیفیت خارجی، بروکراسی آزاردهنده و قوانین بازدارنده و ... در کنار محدودیتهای ناشی از تحریم و سخت شدن بازرگانی و خارجی و ... محیطهای کاری را بی رمق نموده است!

چه بسا صاحبان مشاغل، کارآفرینان، مدیران و افرادی که گروهی از " کارگران " را بر سفره ای نشانده اند و اکنون بیم آینده را دارند و بیش از آنکه دغدغه گرامی داشتن "روز کارگر" را داشته باشند، به این می اندیشند که چگونه باید ادامه حیات دهند.
اما من مطمئنم که آنها که عاشقانه و صادقانه کار می کنند از این مرحله هم عبور می کنند.


ما و مجنون همسفر بودیم ، در دریای جنون
او به دریا ها رسید و ما هنوز آواره ایم

به هر حال یادمان باشد که امروز روز" کارگر " است. روز من و شمایی که عاشقانه و صادقانه می کوشیم تا ایران سربلند و پاینده باشد.
و توکل به خدا است که گرد از چهره عاشقان ملول این راه خواهد زدود و دور نیست که خستگی روزهای سخت امروزی با حلاوت تحقق اهداف آتی به فراموشی سپرده شود.   

بار تو ز دوش خسته ات بردارند
گر بار ز دوش خسته ای برداری 

و کلام آخر اینکه جامعه ای در پی رسیدن به اهداف اقتصادی خود موفق است که کارگران، کارفرمایان و دولت هر سه خردمندانه و سنجیده رفتار کنند. چنانچه هر یک دیگری را به ناکارآمدی متهم کنند.مستقل از اینکه مقصر کیست؟ هیچ بهبودی حاصل نمی شود. البته فراموش نکنیم که در این سه جانبه گرایی، دولتها مسولیتهای سنگین تری را به عهده دارند!

 

انصافا هر چه زمان می گذرد به اهمیت انتخاب، جذب وبکارگیری نیروی انسانی شایسته بیشتر پی می برم.

امروز دو اتفاق جالب همزمان افتاد.


اول اینکه پس از هفت، هشت ماه ترجمه کتاب who  را به پایان بردم و انشاء الله از هفته آینده  چاپ آنرا پیگیری خواهم کرد.


بعد هم از دوست عزیزی ایمیلی دریافت کردم که در زیر می آید :

حس غریبی است که کسی دوست داده باشد ، پس از مرگش بر روی قبرش بنویسند، " می ساخت تا جاودانه شود"


چرا که سالها به این اندیشیده ام تا آنچه به یادگار گذارم؛ کسب و کارها، شرکتها، واحدهای خدماتی و تولیدیی باشد که بر سر سفره های آن افراد شایسته ای نشسته باشند.


شاید بعضیها فکر کنند که چه دلیلی دارد یک آدم چهل ساله به نوشته های روی قبرش بیندیشد، اما چه کنم که حسی نوستالوژیک این روزها وجودم را فرا گرفته که اگر فضای کسب و کارمان بهتر بود چه  کارها که نمی کردیم!

 

ایجاد و راه اندازی کسب و کارها براحتی مقدور نمی باشد و خوشحالم که در یکسالگی فعالیت شرکتی، شاهد عملکرد مالی قابل قبول آن هستم.

علیرغم تمام مشکلات و محدودیتهای ریز و درشت داخلی و خارجی ، خودی و غیر خودی به همین حس رضایت برآمده از صورتهای مالی که نشان می دهد گردش مالی پنج برابری نسبت به سرمایه پرداختی و به سود نشستن آن و تکوین سبد محصولات و خدمات محقق شده، دلخوشم.

 چندی پیش یکی از همکارانم به گلایه از شرایط کاری اش داستان زیر را تعریف کرد:

 "روزی مردی که در آستانه مرگ قرار داشت، از تمامی  اطرافیانش حلالیت طلبید و خواست که

  او را بخاطر خطاهای احتمالی اش ببخشند.


 همه دوستان و اقوام او را پذیرفتند اما شترش که سالها مرکب او بود ، به صاحبش گفت که من

  تو را بخاطر تمام سختیهایی که بر من روا داشتی می بخشم ولی نمی توانم از یک اتفاق صرفنظر

  کنم و آن وقتی بود که تو مرا روزی به قاطری بستی!"

 

 من آنروز حال او را نمی فهمیدم !
 

 امشب یاد آن روز و حال آن دوست عزیز افتادم و لبخند تلخی بر چهره ام نقش بست!

 گویی اکنون حال او را خوب می فهم.

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.