خبری را در سایت بورس نیوز با عنوان فوق مطالعه کردم.براساس مطالعه ای که انجام شده

و طبیعتا از صحت و سقم آن اطلاع ندارم. شغلهای پر درآمد ایران عبارتند از:


• متخصص کامپیوتر
• متخصص و جراح زیبایی
• وکیل خانواده
• بازیگر سینما و تلویزیون
• مربی و بازیکن فوتبال


همه ما با دیدن این لیست احتمالا موارد نقض زیادی را در دهن پیدا خواهیم کرد. ممکن

 است متخصصان کامپیوتری را بشناسیم که وضع مالی خوبی ندارند. بازیگران سینما

و تلویزیون ناموفقی را دیده باشیم و ... یا حتی مشاغل دیگری را بشناسیم که آنقدر

 درآمد دارند که نمی دانند با آن چه کنند و در این لیست نیامده است.


بنا ندارم که در مورد این فهرست بیشتر صحبت کنم . اما به بهانه آن می خواهم چند نکته

 پراکنده را بیاورم:


1. برای موفقیت در کارتان باید عاشق کارتان باشید. اگر آنرا دوست ندارید، نگویید چون

 مجبورم باید کارم را ادامه دهم. این یعنی برسمیت شناختن عدم موفقیت.


2. موفقیت تابع تحقق آرزوهایی است که در ذهن می پرورانیم. لذا قطعا در بین تمامی

 مشاغلی که از درآمد بالایی برخوردارند نمونه های خیلی موفق و نمونه های ناموفق

دیده می شوند. بعنوان مثال غالب مردم میگویند رستوراندارها از درآمد خوبی برخوردارند

ولی در سطح جامعه دائما می بینیم که رستورانهایی به دلیل عدم موفقیت بسته

 می شوند!


3. اطلاق عناوین کلی نمی تواند برداشت صحیحی را در ذهن ایحاد کند. مثلا تخصص

کامپیوتری طیف گسترده ای را در بر میگیرد که لزوما همه کسانی که در این طیف قرار

 میگیرند با درآمد بالا روبرو نیستند. لذا اگر قرار است شغلی را انتخاب کنیم ( به هدف

دسترسی به درآمد بالا) باید بدانیم که دقیقا کدام تخصص با آینده شغلی خوبی می تواند

 همراه باشد.


4. موفقیت شغلی فقط تابع تخصص نیست. تابع تیزهوشی شما در برقراری ارتباط با مدیران

 بالا دست و کارکنان تحت نظارتتان، مشتری مداری ، مسئولیت پذیری ، اعتبار نزد تامین

کنندگان و ... نیز می باشد. لذا باید حرفه ای زندگی کنید. یعنی روی تمامی ملاحظات و

وجوهی از شخصیت و توانایی خود کار کنیم تا بتوانیم به اهدافمان برسیم.

 

 

گاهی وقت ها فقط چند بیت شعر و یک قطعه عکس می چسبه...........


به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
- دل من گرفته زین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟
- به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
- سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

 


 

 

تصویر فوق مربوط به ورودی پاساژ قائم تجریش است.

متاسفانه یکی از بانکها دستگاه خودپرداز را رها کرده و همانطور که می بینید،

غیر از منظره زشتی که ایجاد کرده تجهیزات مربوطه بدون هرگونه محافظتی

 رها شده است!
اینگونه نگهداری تجهیزات غیر از مشکلاتی که برای خدمت رسانی بانکها ایجاد

 می کند سبب فرسودگی دستگاه و هزینه برای پیمانکار آن هم می شود!

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند

 و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ،

 فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود

 را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های

 دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .


روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "
  "

من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

 "من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند

یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند 

 با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام

کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای

به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند .

 معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی

 او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

 سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر

همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند ، آشکارا معلوم

بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی

را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتر

یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از

کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه

دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک

 آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت
: " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "
سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و

گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و

برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی

 به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .
 بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ،

 قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

 


 


 


 

یکی از کارکنان شرکت آی بی ام اشتباه بزرگی مرتکب شد
و 10 میلیون دلار به شرکت ضرر زد
او به دفتر تام واتسون (بنيان‌گذار شركت) احضار شد
و پس از ورود گفت: تصور می‌کنم باید از شرکت استعفا دهم

واتسون گفت
شوخی می‌کنی! ما همین الان 10 میلیون دلار بابت آموزش شما پول دادیم

 

 

 

اصل پنجم: توسعه  همکاری  مشترك با شركاء خارجي. با درك شفافی که از بکارگیری

 اصول اول تا چهارم به عنوان  منابع راهبردي جهت ایجاد مزيت رقابتي بدست  ميآید،

سازمان   ميتواند دقت  بيشتري درباره اين مسئله داشته باشد كه كدام فعالیتها برای

اداره بهتر، ها قابلیت برونسپاری  به  افرادی در خارج از شركت را دارا می باشد.


 اصل پنجم به درك چگونگي تغییر شکل روابط با شركاء خارجي ميپردازد كه  فراهم

آورنده انگيزههایي براي عملکرد فعال ، نوآوری در ايدههاي تازه، جديد و خلاق  است

به جاي آنكه صرفا به سادگي قراردادی منعقد و آنرا به مرحله اجرا در آورند. هرچند

 تصميم مبتني بر بکارگیری  شركاء خارجي در كار ميتواند پي آمدهاي ناخواسته دراز

مدتي را در پي داشته باشد،  لذا نبايد موضوعی ساده انگاشته شود. هيچ شك و

ترديدي وجود ندارد كه منابع خارجي يك سلاح مهم در زرادخانه اجرائي واحد فناوري

اطلاعات است.

 


اصل چهارم: اطمینان از تعامل  واحد فناوري اطلاعات و سایر بخشهای کسب و کار.

با بکارگیری افراد مناسب، زیر بنای  قابل اعتماد و فرآيندهايي كه  پروژهها  را به شيوه هاي

خلاق و بهنگام اجرا شوند، واحد فناوري اطلاعات  از جایگاه اعتباري مناسبی در بین

تدوین کنندگان راهبردهای سازمان پیدا خواهد نمود. با تحقق این مهم و به پشتیبانی

  متحدهايي که در تمامي سطوح سازمان این واحد را حمایت می کنند  ميتواند، هم

از طريق پاسخ  به نيازهاي شركت با ارائه راه حلهاي خلاق و هم تقویت اثرات بکارگیری

   فناوري اطلاعات بر نتایج کسب و کار نقش خود را نشان دهدو بدينسان برای  سازمان

 اثبات می شود که فناوری اطلاعات  چطور قادر است حتي قبل از بيان روشن نيازهاي

 خود، به بهترين وجه شرایط بکارگیری تکنولوزی  را فراهم آورد.

 

دوستی که از او در اینجا یاد کرده ام. متن زیر را محبت کرده اند و فرستاده اند.

قبل از خواندن متن خوب است، چند جمله ای که برایم نوشته اند را هم با شما درمیان بگذارم.

-------------
اين داستان ها رو ميفرستم چون واقعا ميدونم كار كردن تو خوارزمي  خستگي هاي خاص

خودش رو داره مخصوصا تو اين اوضاع و احوال بد اقتصادي به قول شما و دليل ديگش اينه

كه نميخوام روحيه ي خوب و عالي كه دارم رو با اخبار بي بي سي و امثال اينها خراب كنم.

ميگن هندي عروسي كرد،كفش دوز گيوه هاي خودش رو پاره كرد.

هر چي ميخواد بشه بشه ما بايد خوارزمي رو آباد كنيم

-----------

پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛اما خود نیز علت

 را نمی دانست.روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد،

 صدای ترانه ای را شنید. به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت

و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’ آشپز

جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما

خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و

 خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه

 گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست!!! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است

که مرد خوشبینی است.’ پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’ نخست وزیر جواب داد: ‘اگر

 می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در

مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست.پادشاه بر اساس حرف های

 نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند.. آشپز پس از

انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد. با

دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های

 طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها

 طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه

نیست!!! فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی

حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!! آشپز بسیار دل شکسته شد

و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر

 به یکصد سکه طلا برساند. تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از

همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز

 هم نمی خواند , او فقط تا حد توان کار می کرد!!! پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی

 برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز

رسماً به عضویت گروه 99 درآمد.اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما راضی نیستند.

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.