قبرستان پر از مدیرانی است که فکر می کنند

اگر یک روزی سر کار نروند، شرکت آنها تعطیل می شود.

اقتصاد دانها معتقدند وقتی متغیرها رو به واگرایی می نهند، بی ثباتی بر اقتصاد حاکم می شود.

حال در شرایطی که هر روز فضای کسب و کار تحت تاثیر نوسانات شدید متغیرهای اقتصادی است. طبیعتا هر مدیری که کسب و کارش با این متغیرها بیشتر مرتبط باشد، قطعا با دردسرهای جدی تری مواجه است.

نوسانات شدید نرخ ارز، عدم امکان استفاده از خطوط اعتباری بین المللی، دست اندازهای زیاد در تجارت بین الملل، مشکلات نقدینگی، رقابت بیرحمانه در سطح بازار و کثیری از گرفتاریهای ریز و درشت دیگر به همراه کمی مشکلات شخصی سبب شده که روزهای سختی را سپری نمایم.

اما توکل به خدا و امید به موفقیت و یافتن راهکارهای جدید است که این سختی ها را آسان می نماید. شاید هزینه این شرایط محیطی تنها تلاش و کوشش و صرف انرژی بیشتر باشد.البته همه اینها در گرو اینست که شما عاشق کارتان باشید.

امروز جمله ای از وارن بافت را دیدم که زیباست:

بالاخره زمانی می رسد که باید به کاری که دوستش دارید، بپردازید. به حرفه ای بپردازید که عاشقش هستید. اگر عاشق کارتان باشید، صبح ها از رختخواب بیرون می پرید تا آن را انجام دهید. فکر نمی کنم عاقلانه باشد که همچنان در حرفه هایی که دوستشان ندارید، فعالیت کنید، فقط به خاطر اینکه سوابق کاری درخشانی خواهید داشت.

داستانی مدیریتی وجود دارد که بعضا توضیح دهنده رفتار برخی از مدیران است. داستان از این قرار است:


روزی مدیری با تجربه در مراسم تودیع خود به مدیر جدید الورودی که معارفه می شد ، رو می کند و می گوید: دوست عزیز من در کشوی میز کارت سه عدد پاکت با شماره های یک، دو و سه گذاشته ام.
احیانا اگر روزی در کار به بن بست رسیدی! خوب است به سراغ پاکت اول بروی.

مدیر جدید ، این گفتگو را فراموش کرده بود تا اینکه حدود شش ماه بعد و در غروب هنگام وقتی که درمانده و نگران از اینکه در بن بست شدیدی قرار گرفته بود یاد روز معرفه اش افتاد و به سراغ پاکت اول رفت.

در پاکت اول نوشته شده بود که اگر می بینی اوضاع بر وفق مراد نیست و تمام راه ها مسدود است. برای خروج از بحران بهتر است شروع کنی به انتقادهای شدید و تند بر علیه اقدامات مدیران قبلی و تمامی تقصیرها را به گردن قبلی ها بی انداز. قطعا مشکلات فروکش خواهد شد. ضمنا بعدها اگر دیدی دوباره اوضاع نامناسب شد، بسراغ پاکت دوم برو!
مدیر جدید، نصحیت مندرج در پاکت یک را بجا آورد و با کمال ناباوری دید که اوضاع بهتر شد و فشارها کاهش یافت.

اما دیری نپایید که نیاز شد، پاکت دوم هم باز شود.
در پاکت دوم آمده بود که، برای فروکش کردن اعتراضها، اکنون باید یکی از معاونین را اخراج کنی و تقصیر تمامی اتفاقات و نابسامانیها را به گردن وی بیاندازی. اوضاع بهتر می شود. ضمنا اگر اوضاع دوباره بهم خورد باید پاکت سوم را بازکنی!

وقتی نوبت به پاکت سوم رسید، مدیر جدید ما متنی را که دید به شرح زیر بود:

استعفا بده و سه پاکت برای نفر بعدی تهیه کن!
 
امروز در دنیای اقتصاد می خواندم که آقای سردار رویانیان پس از باخت پرسپولیس و استعفای استیلی بیانیه ای صادر کرده اند.
بیانیه را که خواندم، یاد داستان فوق افتادم .

با این تفاوت که گویی ایشان پاکت اول و دوم را با هم بازکرده اند!

این هم در نوع خود جالبه که کا گاهی پر از پارادوکسیم.

 

نه به این پرچم یا حسین نه به اون 18- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این روزها هفدهمین الکامپ در حال برگزاری است.


علیرغم اینکه مطبوعات مرتبط با حوزه فناوری اطلاعات و نظام صنفی با برگزاری نمایشگاه چندان سرخوشی ندارند و دائما انتقاد می کنند. اما در فضای کسب و کار نه چندان جذاب این روزها که تحت تاثیر نوسانات ارزی و محدودیتهای تجارت بین الملل قرار دارد، بنظر می رسد که هفدهمین الکامپ چندان هم بی رمق نیست!

شرکتهایی که چیزی در سبد محصولات و خدمات خود برای عرضه دارند ، پا در این نمایشگاه گذارده اند و به حاشیه ها بی توجهی نشان داده اند.

شاید بشود به جرات گفت که تنها ضعف نمایشگاه،  غیر حرفه ای بودن برگزار کننده نمایشگاه است و اینکه انتظار می رود در نمایشگاه آی تی، از امکانات آی تی برای برگزاری آن بخوبی استفاده شود!

دوستانی که این نمایشگاه را به قول خودشان قبول ندارند و شاید تا حدودی تحریم کردند. مناسب است که به چالشهای صنعت عمیق تر نگاه کنند.

واقعا از نظر اینها مدل آرمانی برگزاری الکامپ ، چیست که وضعیت موجود را نمی پسندند؟!

ضمن اینکه کدام جایگزین را برای الکامپ طراحی کرده اند که با نفی الکامپ ، آنرا پیشنهاد نمایند؟!

ایمیلی از دوست عزیز آقای مهندس کریمیان به شرح زیر دریافت کردم. من نه نویسنده معرفی شده را می شناسم و نه مطمئنم که نوشته زیر متعلق به ایشان است. اما بنظرم نکات مطروحه به شدت با اتفاقاتی که در سازمانهایمان می افتد، نزدیک است!

---
دست نگه دارید !                
این کشتی دارد غرق می شود!
 
                      دکتر محمد رضاسرگلزایی(روانپزشک)
 
نمی دانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنه ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
***
نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی انقلاب شان تنظیم عهد نامه ای ست که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام عهدنامه را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می کند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است. حیوانات از او می خواهند کمک شان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه ای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس می کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» می توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می داد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
***
اولویت بندی(Priority setting) از مهم ترین مهارت های زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی دانید.
«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون های جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» می داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش می کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدم ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مثال کلان اجتماعی را ازیاد می برند آیا در جامعه ای که رسانه های فراگیر به آلوده کردن روان مردم مشغولند و هر روز میلیون ها نفر را بیمار می کنند، من باید فقط در مطب روان پزشکی ام بنشینم و وقتم را با ویزیت یکی یکی بیماران پر کنم؟! آیا این تنها وظیفه ی من است؟
 
 


از ایمیلهای رسیده و با تشکر از دوست عزیز آقای سلیم پور.

 

روباه: مي‌دوني ساعت چنده آخه ساعت من خراب شده.شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.روباه : اوه. ولي پنجه‌هاي بزرگ تو فقط اونو خرابتر مي‌کنه.شير : اوه. نه. بده برات تعميرش مي‌کنم.روباه : مسخره است. هر احمقي ميدونه که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ نمي‌تونه يه ساعت مچی پيچيده رو تعمير کنه.شير : البته که مي‌تونه. اونو بده تا برات تعميرش کنم.شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با ساعتي که به خوبي کار مي‌کرد بازگشت. روباه شگفت زده شد و شير دوباره زير آفتاب دراز کشيد و رضايتمندانه به خود مي‌باليد.بعد از مدت کمي گرگی رسيد و به شير لميده در زير آفتاب نگاهي کرد.گرگ : مي‌تونم امشب بيام و با تو تلويزيون نگاه کنم؟ چون تلويزيونم خرابه.شير : اوه. من مي‌تونم به راحتي برات درستش کنم.گرگ : از من توقع نداری که اين چرند رو باور کنم. امکان نداره که يک شير تنبل با چنگال‌های بزرگ بتونه يک تلويزيون پيچيده رو درست کنه.شير : مهم نيست. مي‌خواهي امتحان کني؟شير داخل لانه‌اش شد و بعد از مدتي با تلويزيون تعمير شده برگشت. گرگ شگفت زده و با خوشحالي دور شد.حال ببينيم در لانه شير چه خبره؟در يک طرف شش خرگوش باهوش و کوچک مشغول کارهای بسيار پيچيده بوسيله ابزارهای مخصوص هستند و در طرف ديگر شير بزرگ مفتخرانه لميده است.نتيجه :اگر مي‌خواهيد بدانيد چرا يک مدير مشهور است به کار زيردستانش توجه کنيد.اگر مي‌خواهيد مدير موفق و مؤثري باشيد از هوشمندي و ارتقاء کارکنانتان نهراسيد بلکه به آنها فرصت رشد بدهيد. اين مسأله چيزي از توانمندي‌هاي شما نمي‌کاهد.به قول بيل گيتس، مديران موفق افراد باهوش‌تر از خود را استخدام مي‌کنند.

بعضی وقتها ، بعضی جمله ها را که می خوانی حالت جا می آید و احساس خوبی را درک می کنی.

دوست نادیده ای ، جمله ای را به نقل از کورش برایم ارسال کرده است .

در روزگارى كه لبخند آدمها به خاطر شكست توست.... برخيز تا بگريـند.

 

 

اگرچه دائما فوتبال ما به تازیانه های گزنده ای سرشار از انتقادات صادقانه و مغرضانه نواخته می شود و انواع برچسبها اعم از فوتبال ناپاک، غیر اخلاقی و ... را تحمل می کند. دستمزدهای رویایی که در سطوح مختلف آن پرداخته می شود، حس حسادت خیلی از صنفهای دیگر را تحریک می کند و برنامه نود آن تبدیل شده است به کابوسی هفتگی برای برخی از اهالی مرتبط و غیر مرتبط این صنف !
اما انصافا اتفاقاتی در این فوتبال می افتد که سرشار از عقلانیت است و خوب است که بسیاری از کسب و کارهای دیگر از فوتبال درسهایی را بیاموزند.
دیروز صبح مجری رادیو در بخشی از اخبار می گفت که آقای ترابیان که سرپرست تیم فوتبال ایران بوده اند. اعلام کرده سرمربی پرتغالی تیم ملی، فدراسیون فوتبال را وادار کرده است که خود را با استانداردهای حرفه ای فوتبال تطبیق دهد. به عنوان مثال ایشان اعتقاد داشته اند که دستگاههای بدنسازی تیم ملی بیشتر برای رشته ژیمناستیک کارکرد دارد تا فوتبال. لذا فدراسیون فوتبال ناگزیر دست به تامین دستگاههای متناسب با نظر سرمربی و مطابق با استانداردهای بین المللی زده است.
به نظر من همین که فوتبال ما برای موفقیت خود رفته و دست به استخدام یک مربی بزرگ در کلاس جهانی زده است و به توصیه ها یا اجبارهای او هم تن در می دهد. ناشی از کلی عقلانیت است که در خیلی جاهای دیگر ما سراغی از آن نداریم.

مثلا ما مگرچند تا صنعت را می شناسیم که به بکارگیری کارشناسان یا مدیران خارجی سرآمد دنیا اقدام کرده اند و خواسته اند تجربیات آنها را در ایران بومی کنند؟!
نمی توانیم منکر آن شویم که ایرانسل در شراکت با شریک خارجی خود توانست مدلی جدید از بازاریابی را در سطح صنعت موبایل و مخابرات عرضه نماید و نهایتا مصرف کننده ایرانی از منافع آن بهره برد. کم نیستند افرادی که بقیمتهای سالهای 1376 برای خرید یک سیم کارت مجبور به پرداخت چیزی بالاتر از یک میلیون تومان شدند. حالا یک سیم کارت چه قیمتی دارد؟!
راه اندازی فروشگاه هایپر استار بعنوان شعبه ای از کارفور در غرب تهران نیز تجربه ای دیگر است که با خود تحولی را در سطح فروشگاههای بزرگ و زنجیره ای به ارمغان آورده است. این در حالیست که تجربه فروشگاههای رفاه و شهروند اگر چه پیش از این حاصل شده است، اما روشهای اجرایی مدیریتی نمونه فرانسوی با آنچه که ما تجربه کرده ایم، متفاوت است.
من منکر دستاوردهای مدیران و بنگاههای اقتصادی ایرانی نیستم . اما در تعامل با فضای بین المللی است که بسیاری از تحربه ها با صرف زمان و هزینه کمتر می تواند بجای سعی و خطاهای گوناگون از طریق مشارکت با حرفه ای ها در سطح بین المللی حاصل شود. چیزی که عقلانیت حاکم بر فوتبال آنرا درک کرده است.
 شاید تحقق بعضی چیزها خیلی پیچیده بنظر نیاید ولی در عمل دیده می شود که شرایط دشوار است. بعنوان مثال در چند سال اخیر بلای جان سرمربیان تیم فوتبال ایران، حاشیه ها بوده است. اینکه سرمربی حرفه ای فعلی تیم ملی توانسته از این حاشیه ها در امان باشد، حتما ناشی از ملاحظات مدیریتی است که هم پشتوانه علمی و هم پشتوانه روانشناسی دارد. همین حاشیه ها بود  که هم کسوتهای سابق او را اسیر و فلج می کرد! 

امروز یعنی بیست و نهم آبانماه روز عجیبی است! سه گانه زیر نشان خواهد داد که چرا می گویم بیست و نهم آبان روز عجیبی است!


1- یکی از همکارانم برای مذاکره پیرامون موارد کاری مراجعه ای داشت. پایان بحث خیلی با من و من در مورد برخی از عادتها یا رفتارهای نامناسب چند نفری از همکاران دیگر سر بسته موارد را یادآور شد. داستان بصورت خلاصه برمی گردد به اینکه متاسفانه در سازمانهای ما بعضا افرادی دوست دارند ، موفقیتها را به نفع خود مصادره کنند و فکر می کنند اگر در موفقیتی هم موثر بوده اند باید راست راست راه بروند و سایرین به آنها تعظیم کنند ! و ...
پاسخم ساده و شفاف بود. درخت هر چه بارش بیشتر است، افتاده تر است! همین هفته قبل دیدیم که درختان ناتوان چگونه وقتی برف سنگینی بر روی آنها نشست، شکستند و افتادند!
پس باید بگذاریم و بگذریم. آدمهایی که چیزی در جنته دارند مثل دسته چک پولهای 50 هزارتومانی هستند که صد تای آنها که روی هم بنشیند نیز در جیب صاحب آن سکوت پیشه می کند و امان از آن سکه های خردی که ارزشی ندارند و با چند تای آنها نمی توان حتی بهای یک دستمال کاعذی را داد، اما فغان که چه سر و صدایی راه می اندازند.

2- غروب یکی از دوستان قدیم که جند صباحی با هم همکار هم بودیم و ماشاءالله الان برای خودش مدیر لایقی است آمد و با هم کلی گپ زدیم و مرور خاطرات ما را به یاد خیلی از دوستان انداخت. در میان خاطرات شیرینی که با خیلی از دوستان داشتیم یاد خاطرات تلخی نیز افتادم که بعضی از آنها حتی با تلاش هم از ذهن پاک نمی شود!
یکی از این خاطرات بر می گشت به سال 1381، در آن موقع من مدیر مطالعات اقتصادی شستا بودم و با حفظ سمت مدیریت اجرایی و بهبود روشها ( سمتهایی که شاید دیگر الان وجود خارجی نداشته باشند) را نیز به عهده داشتم. برای تشکیل واحد مطالعات اقتصادی از اواخر سال 1378 ، خودم دست به کار جذب نیرو شده بودم و در کنار دو تن از کارشناسانی که یکی از قبل در سازمان حضور داشت و دیگری هم توسط مدیران ارشد سازمان جذب شده بود، سه تن از همکلاسیهای دانشگاهیم را هم دعوت به کار کردم.
با حمایت یکی از اساتید محترم دانشگاهمان ( آقای دکتر مومنی عزیز) مدیریت مطالعات اقتصادی وقت پا گرفت  و همه چیز خوب پیش می رفت . من هم به زعم خودم در تلاش به حفظ و ارتقای این واحد بودم و حتی با درایت توانسته بودم از موج تغییرات مدیریتی شرکت ، این مدیریت را با جان سالم عبور دهم و به همکارانم هم از لحاظ وام و پاداش و ... رسیدگی کنم ! اما تحولات مربوط به دو شغله شدن من به کام بعضی ها خوش نیامد و دوستان قدیم به منتقدین سرسختی تبدیل شدند که فرض بدیهی ایشان این بود که آنها نردبان ترقی من هستند.
خیلی هم تلاش کردند که با کارشکنی و خلاصه ضایع کردن من، ثابت کنند که من بی آنها ناتوان خواهم بود. ولی به لطف خدا از پس خیلی از کارها برآمدم و فقط کمی به من سخت می گذشت چون باید با پرکاری ، جور کم کاری آنها را می کشیدم.

یادم می آمد که شبی جلسه ای برگزار شد که یکطرف کارشناسان محترم مدیریت مطالعات اقتصادی نشسته بودند، یکطرف من و یکطرف آقای دکتر مومنی و آقای دکتر ناصری. جلسه ای محاکمه گونه بود و اساسی! الان که یاد آن جلسه می افتم، همچنان معتقدم که آن جلسه ، جلسه ای سخت و غیر منصفانه بود و خلاصه کثیری از انتقادات گزنده را شنیدم که تا کنون هم دیگر چنین جلسه ای را تجربه نکرده ام!
نوبت که به من رسید ، چند جمله کوتاه بیشتر در دفاع از خودم  نگفتم . چون بغض سختی تمام وجودم را گرفته بود و بیشتر نمی توانستم ادامه دهم. یادم می آید که با همسرم قرار داشتم و باید زودتر جلسه را ترک می کردم. حقیقتا هم دوست داشتم از آن جلسه کذایی زودتر خلاص شوم. چون وقتی فرصت رشد به دیگران می دهی و آنها ناسپاسی می کنند، خیلی به شما سخت می گذرد!

شاید تنها چیزی که هنوز که هنوز است، وقتی به یاد آن می افتم آرامم می کند. جمله دکتر مومنی بود که رو به جمع کرد و گفت من انتظار شنیدن این حرفها را نداشتم. چون خودم شاهد این بودم که فلانی ( یعنی من) بارها مواخده شده که چرا اینقدر شما ها را نُنُر می کند.( ببخشید ولی واقعا ایشان این کلمه را بکار بردند.)

3- چند دقیقه پیش از سرکنجکاوی به آرشیو اطلاعات شخصی ام مراجعه کردم که ببینم یاد داشتی از آن جلسه را نگه داشته ام که دوباره مرور کنم که لیست انتقادات وارده چه بوده است؟ یا خیر.  با کمال ناباوری دیدم که آنشب کذایی بیست و نهم آبان 1381 است!

 

نمی دانم اسم این همزمانی را چه می شود گذاشت؟!به هر حال هر سه مورد فوق نیز به هم مرتبط است!


 اما واقعا باید از یک یک آن دوستان در جلسه آن شب تشکر ویژه کنم. چون صادقانه باید اعتراف کنم ، در حالیکه پس از جلسه در حال رانندگی بوده و سخت از جو جلسه گله مند بودم. از خدا خواستم که به من فرصتی را هدیه نماید تا بتوانم بدون هر حمایتی تواناییها و نتایج کارم را به نحو مناسبی اثبات نمایم. مسیری که بعدها در پیش گرفتم ماحصل رنجش آنشب بود که از بانیان آن بسیار سپاسگزارم .

چندی قبل یکی از دوستان تماس گرفت که می خواهم تو را ببینم.
قراری گذاشتیم و پنجشنبه روزی اول وقت ، همدیگر را دیدیم. با خود هم جوانی 20 ساله را آورده بود که بگوید به اتفاق شرکتی زده ایم و حالا آمادگی انجام کارهایی را داریم.
از این دوستان پرسیدم، تخصص شما چیست؟ امکانات شما چیست؟ و چند سوال دیگر ....
دوست ما با کمی ناخرسندی جواب داد که چند تا از بچه های خوب و صادق دور هم جمع شده اند و شرکتی زده اند و کثیری از کارها را انجام می دهند و ....
.
.
.
واقعیت اینست که بارها شنیده ایم و می شنویم که دوستانی دور هم جمع می شوند و می گویند بیاییم یک شرکتی بزنیم یا کسب و کاری راه بیندازیم و ...
اما واقعیت ایسنت که در عرضه کارآفرینی و راه اندازی کسب و کارها ، بنظر من قبل از هرچیزی داشتن ایده مهم است. در واقع باید بتوانیم پاسخ این سوال را بدهیم که خدمت یا محصولی که ارائه خواهیم کرد می خواهد کدام مشتری را جذب کند که در حال حاضر در تامین نیاز خود دچار مشکل است!
قرار نیست این ایده لزوما ایده نابی باشد که تا کنون به ذهن کسی خطور نکرده باشد! همین که بتوانیم خدمت یا کالایی را عرضه کنیم که از سایر رقبا متمایز باشد، قدم اول را محکم برداشته ایم.
سایر لوازم کار، مثل سرمایه، شرکت و شخصیت حقوقی آن و ... در اولویتهای بعدی قرار دارند.
روزی با خانمی مالزیایی تبار که وکیل ثبت شرکتها بود صحبت می کردم و می گفت خیلی از ایرانیهایی که به من مراجعه کرده یا می کنند و می خواهند که شرکتی ثبت کنند یا رستوران و مغازه ای را تاسیس کنند. هدفشان فقط تاسیس شرکت یا رستوران و مغازه هست! وقتی از آنها می پرسم که خب بعد می خواهید چه کنید، هیچ طرح کسب و کار مشخصی ندارند! و متاسفانه خیلی از آنها شکست می خورند!
 ما باید مثل جنگجویان قدیم که در آغاز نبرد رجز می خواندند. وقتی شرکت یا کسب و کاری را تاسیس می کنیم باید بتوانیم رجز خود را بخوانیم.

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.