1. سالهاست که بر این باورم که متغیرها در بستر زمان شکل می گیرند و این شکل گیری بدون موافقت یا مخالفت ماست. در واقع ممکن است ما دوست نداشته باشیم که هزینه های تولید یا قیمت کالاها افزایش یابد ، اما آنها افزایش می یابند و خیلی وقتها اقدامات را بی ثمر جلوه می دهند.


2. برای اینکه شکل گیری متغیرها و تغییرات آنها در مسیری انجام شود که مورد علاقه ما باشد لازم است ، دائما آنها را بصورت واقعی پایش نماییم و برای نزدیک شدن آنها به اهدافمان ، لازم است اصول، راهبردها و سیاستهایی را حاکم نماییم.


3. اینروزها در حال تهیه صورتهای مالی عملکرد سال قبل شرکت هستیم. خوشبختانه عملکرد  به اتکای گزارشهای مالی و انشاء الله تایید حسابرس و بازرس قانونی و متعاقب آن مجمع شرکت ، قابل توجه است. اینکه در حال حاضر متغیرهای مالی شرکت در حد و اندازه هایی قرار دارد که اهداف بودجه ای سال 1390 ما را نتنها پوشش داده ،  که بیشتر هم بوده است. ناشی از پایش دائمی این متغیرها بصورت ماهانه توسط خود شرکت و شش ماهه توسط حسابرس شرکت می باشد. ضمن اینکه راهبردهایی که مرتبا در شرکت مورد بررسی قرار می گیرند و سیاستهایی که در دستور کار بخشهای مختلف قرار دارد، این متغیرها را مراقبت می نماید. سنگ زیرین همه این نکات هم همدلی و همکاری کارکنان هر سازمانی از جمله شرکت ماست.

4. روز شنبه در اخبار شنیدم که یکی از مقامات بلند پایه دولت اعلام کرده اند که دیگر اجازه نمی دهیم قیمت گوشت افزایش یابد. دیشب هم در اخبار اعلام شد که گوجه فرنگی در روزهای آتی به دلیل شروع برداشت گوجه در استان فارس، با کاهش قیمت مواجه می شود.
یاد دوران دانشجویی افتادم ( حدود سالهای 1373) که برای امرار معاش به گروه تحقیق برنامه ای تلویزیونیی پیوسته بودم که در آن مقامات مملکتی سوالات  مردم و محققین برنامه را در حوزه کاری خود پاسخ می دادند. در یکی از برنامه ها از وزیر بازرگانی وقت پرسیدم. چرا وزارت بازرگانی بجای ایجاد نهادهای لازم و ساماندهی ساز و کارهای اقتصادی حاکم بر فضای بازرگانی حوزه کسب و کار دائما به روزمرگی افتاده است و نگران نوسانات قیمتی است. هر چند آقای وزیر از این سوال رنجید و پاسخش را با این جمله شروع کرد که اوضاع به این غلیظی که می گویید نیست ولی بنظر می رسد همچنان رشد دائمی قیمتها، کابوس دائمی مدیران ارشد اقتصادی کشور است!
تا وقتی که ما در حوزه راهبردها، ساست گذاریها و تنظیم زیر ساختهای اقتصاد کلان صحیح عمل نکنیم ، همچنان متغیرهای اقتصادی بر خلاف میل ما ادامه مسیر می دهند و آندسته از اقتصاد دانان که همچنان معتقدند قیمتها سیگنال می دهد و بازار به تعادل می رسد فراموش کرده اند که فرمولهای اقتصاد لیبرال در اقتصادهایی تا اندازه ای جواب می دهد که اقتصادشان بر پایه رقابت، صیانت از حق مالکیت، مصرف گرایی و کثیری از مفروضات دیگر این اقتصاد است. وگرنه چه دلیلی داشت بیسمارک در آلمان، روزولت در آمریکا و چرچیل از انگلستان که فرزندان همین اقتصاد لیبرال بودند نسبت به تاسیس سازمانهای تامین اجتماعی همت گمارند ، که ذات آنها مغایر رهیافت های اقتصاد آزاد است.

  صبح امروز چند تن از دوستان را پس از سالها بصورت تصادفی دیدم و کمی از اوضاع و

  احوال محیطهای کارلشان می گفتند.

  همگی از دخالتهای مکرری که افراد غیر مرتبط در روند اداره شرکتها وارد می کنند و بر

   سرنوشت شرکتها تاثیرات نامبارکی برجای می گذارند، گله مند بودند.

    یاد دست نوشته امیرکبیر افتادم که ذیلا  آمده است :

   

        قربانت شوم


       الساعه که در ایوان منزل با همشیره‌ی همایونی به شکستن لبه‌ی نان مشغولیم، خبر

       رسید که شاهزاده موثق‌الدوله حاکم قم را که به جرم رشا و ارتشا معزول کرده‌بودم به

         توصیه‌ی عمه‌ی خود ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌اید. فرستادم او را تحت‌الحفظ

          به تهران بیاورند تا اعلیحضرت بدانند که اداره‌ی امور مملکت به توصیه‌ی عمه و خاله

           نمی‌شود.

 

 

منبع : اینجا

 

اول ماه می میلادی هر سال ، روز جهانی کارگر نامیده می شود و بر خلاف ایران که عمدتا و فقط کارخانه ها تعطیل می باشد، در اغلب کشورهای جهان این روز تعطیل رسمی است.
نمی دانم چرا در ایران روز کارگر، آنطور که باید و شاید پاس داشته نمی شود . شاید ما واژه "کارگر" را محترم نمی شماریم و آندسته از ما که یقه سفید می شویم واژه هایی دیگر چون: کارمند، کارشناس، سرپرست، مدیر و ... را می پسندیم و خرج خود را جدا می کنیم!
به هر حال وقتی از "کار " و " کارگر" نام می بریم خیلی از موضوعات تلخ و شیرین را می توان مرور کرد. از پدیده هایی شوم چون کودکان کار گرفته تا موضوعاتی مبارک چون کارآفرینی!

نمی دانم این روز را باید تبریک گفت ، یا اینکه سکوت پیشه کرد و هیچ نگفت!
چرا که فضای کسب و کار ما اینروزها پر نشاط نیست و کثیری از گرفتاریهای ریز و درشت چون رشد قیمت نهاده های تولیدی و خدماتی، ورود لجام گسیخته کالاهای بی کیفیت خارجی، بروکراسی آزاردهنده و قوانین بازدارنده و ... در کنار محدودیتهای ناشی از تحریم و سخت شدن بازرگانی و خارجی و ... محیطهای کاری را بی رمق نموده است!

چه بسا صاحبان مشاغل، کارآفرینان، مدیران و افرادی که گروهی از " کارگران " را بر سفره ای نشانده اند و اکنون بیم آینده را دارند و بیش از آنکه دغدغه گرامی داشتن "روز کارگر" را داشته باشند، به این می اندیشند که چگونه باید ادامه حیات دهند.
اما من مطمئنم که آنها که عاشقانه و صادقانه کار می کنند از این مرحله هم عبور می کنند.


ما و مجنون همسفر بودیم ، در دریای جنون
او به دریا ها رسید و ما هنوز آواره ایم

به هر حال یادمان باشد که امروز روز" کارگر " است. روز من و شمایی که عاشقانه و صادقانه می کوشیم تا ایران سربلند و پاینده باشد.
و توکل به خدا است که گرد از چهره عاشقان ملول این راه خواهد زدود و دور نیست که خستگی روزهای سخت امروزی با حلاوت تحقق اهداف آتی به فراموشی سپرده شود.   

بار تو ز دوش خسته ات بردارند
گر بار ز دوش خسته ای برداری 

و کلام آخر اینکه جامعه ای در پی رسیدن به اهداف اقتصادی خود موفق است که کارگران، کارفرمایان و دولت هر سه خردمندانه و سنجیده رفتار کنند. چنانچه هر یک دیگری را به ناکارآمدی متهم کنند.مستقل از اینکه مقصر کیست؟ هیچ بهبودی حاصل نمی شود. البته فراموش نکنیم که در این سه جانبه گرایی، دولتها مسولیتهای سنگین تری را به عهده دارند!

 

انصافا هر چه زمان می گذرد به اهمیت انتخاب، جذب وبکارگیری نیروی انسانی شایسته بیشتر پی می برم.

امروز دو اتفاق جالب همزمان افتاد.


اول اینکه پس از هفت، هشت ماه ترجمه کتاب who  را به پایان بردم و انشاء الله از هفته آینده  چاپ آنرا پیگیری خواهم کرد.


بعد هم از دوست عزیزی ایمیلی دریافت کردم که در زیر می آید :

زمانی که چشمت به سازمانی بزرگ می خورد

بدان که زمانی شخصی "تصمیم" شجاعانه ای گرفته است.

 

پیتر دراکر

 نوشته جالب زیر ترجمه بخشی از کتابی است که در حال مطالعه آن هستم. این کتاب به مهارتهای مصاحبه های شغلی می پردازد.

--------
 یک نمونه بسیار جالب درباره تاثیر پرسش " علت ترک شغل آخرتان چه بود؟" را بیاد داریم .
  زمانی که ما با مدیر فروشی که نماینده گروهی از سرمایه گذاران بود مصاحبه کردیم ، حین بررسی سابقه مشاغل  پیشین وی سوال فوق را    پرسیدیم .
 او پاسخ داد،" خوب ، فکر می کنم به تشکیل جلسه هیات مدیره آن شرکت بر می گردد. من و مدیر عامل  در جلسه حضور داشتیم و هیئت مدیره  از آنجا که میزان فروش ما به حد نصاب نرسیده بود با ما وارد بحث شد."
 ما از مدیر فروش سوال کردیم،" میزان فروش چقدربود؟"
 " ما فقط 25 درصد فروش داشتیم. هیئت مدیره خوشحال نشد. آنها مدیرعامل را با سوالاتشان کلافه کردند.او سرانجام طاقت نیاورد و گفت،" اگر  تا 3 ما ه دیگربه هدفمان نرسیدیم باید یک مدیر فروش جدید استخدام کنیم. منظورش من بودم!"
 قضیه داشت جالب می شد. پرسیدیم،" شما چه کار کردید؟"
 جواب داد،" خوب ، به چشمان مدیرعامل  خیره شدم وگفتم، " یک چیزی را می دانی؟ مادر شما زمانی که برای شما اسم انتخاب می کرد، آینده  را پیش بینی کرده بود."
 احتمالات زیادی به ذهن ما خطور کرد. سوالات زیادی داشتیم . در نهایت پرسیدیم، " اسمش چی بود؟"
 "خوب، اسم اصلی او ریچارد بود اما یک اسم مستعار هم داشت."
 دوباره جلوی خنده مان را گرفتیم، سعی کردیم جدی باشیم. او در حضور اعضای هیئت مدیره ، به مدیرعامل  خود اهانت کرده بود!
 پرسیدم بعد چه شد؟"
"  هیئت مدیره فکر می کرد ریچارد گهگاه دچار حمله عصبی می شود، اما اینطور نبود. او اشتباه می کرد. جلسه برای 15 دقیقه متوقف شد.  مدیرعامل مرا به دفترش فراخواند.و برگه اخراج را به دستم داد."
 آها! حالا حقیقت به آرامی افشا شد. یه چیزهایی فهمیدیم. ولی هنوز کنجکاو بودیم. این داستان آنقدر هیجان انگیز بود که نمی توانستیم به  راحتی از آن بگذریم." وقتی اخراجتان کرد، چه واکنشی نشان دادید؟"
 "گفتم،" مشکل شما این است که تا به حال هیچ کس جلوی شما درنیامده است و شما را بر سر جایتان ننشانده است. " بعد اوگفت، شما کی  هستید که می خواهید مرا سرجایم بنشانید  و جلوی من قد راست کنید؟"
 مصاحبه شونده  لبخند معناداری زد، چون ما در اولین مصاحبه پی بردیم که او رهبر تیم هاکی دبیرستان خود در لحظات پنالتی بوده و برای همین  به خود می بالید و افتخار می کرد.دوباره از او پرسیدیم،" خوب، شما چه کار کردید؟"
 "  او را زدم"
 داشتیم از کنجکاوی هلاک می شدیم، نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم. سوال کردیم، " دقیقا بگویید چطور او را زدید؟"
 " به او سیلی زدم.اما خیلی محکم!"
 ما بسیار هیجان زده بودیم وبه صندلی هایمان میخکوب شده بودیم، " بعد چه شد؟"
-------------------
 

خیلیها وقتی که کتابهای مدیریتی نوشته شده در غرب را مطالعه می کنند می گویند: ای بابا، اینها در ایران که مصداق ندارد. اما بنظر من چون  مدیریت برآمده از رفتار انسهاست و ذات، کردا، کنشها و واکنشهای انسانها هم تا حد زیادی شبیه هم است و تفاوتهای حداقلی هم ناشی از   فرهنگ و مذهب متفاوت و متنوع انسانها است که در جوامع  مختلف، متفاوت می شود. لذا کصادیق و نمونه های مطالعاتی مدیریتی قابل مطالعه  و الگو یا درس گرفتن توسط ما ایرانیها هم می باشد.
 

به عنوان مثال من دو تجربه مصاحبه دارم که شبیه مورد بالا بوده است. البته نه به این غلیظی!
 

اولی بر می گردد به گفتگویی که با یک مدیرمالی در سال 1385 داشتم و بصورت غیر مستقیم داشتم وی را محک می زدم. با این آقای محترم در  رستورانی مشغول صرف نهار بودیم که با آب و تای از روشهای مدیرتی خود برایم می گفت و اینکه آنقدر درکارش جدی است که اگر مدیرعامل  شرکتی که در آن کار می کند، بدون اجازه وی پا در واحد او بگذارد، با او بر خورد می نماید! چرا که آنجا محیط تحت مدیریت اوست!!!!!!!

 دومی هم بر می گردد به زمانی که در یکی از شرکتها، مدیر فروش اسبق به ملاقاتم آمد و مشفقانه می خواست اطلاعاتی در باره شرکت به من  بدهد. البته نیم نگاهی هم به شروع همکاری مجدد داشت. این مدیر فروش محترم که پا به سن هم گذارده بود، با هیجان می گفت که چون  مدیرعامل اسبق شرکت، جوان و ناپخته بوده است. اشتباه زیاد داشت و من دائما با او دعوا می کردم تا بفهمد که روش درست کار کردن چگونه  است!!!!!!!!!!!!!!!!

 شاید همه ما که این جملات را می خوانیم در ذهن خود احتمال بدهیم از آنجا که آن مدیران عامل که معصوم یا کامل کامل نبوده اند. پس درگیری  مدیرانشان با آنها نیز چندان هم بی دلیل نمی تواند باشد. اما نکته ای که باید مورد توجه قرار داده شود اینست که جا انداختن استدلالهای محکم و  منطقی، نیازی به  خشونت و داد و بیداد ندارند! 

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.