روز معلم

نمی دانم که آیا شما هم با من موافقید یا نه؟ وقتی کودک بودم، قهرمانانی در ذهن داشتم . پدرم، معلمم وخیلیهای دیگر از جمله این قهرمانان بودند. یادم می آید که همواره معلمم را دانشمندترین، کاملترین، قوی ترین و ... می پنداشتم

و متاسفانه هرچه بزرگتر می شدم آرام آرام این ذهنیت واقعی تر می شد!

 
در میام معلمهای دوران دبستان ، آموزگار کلاس پنجم دبستانم را بیش از همه به یاد

دارم، اومردی بسیار زیبا رو، قد بلند و مهربان بود که با سختی زیاد امرارمعاش می کرد. هم متاهل بود، هم در دانشکاه درس می خواند و کار هم می کرد. به یاد دارم پیکان  استیشن کرم رنگی داشت و در ضمن اینکه معلم ما بود، راننده سرویس گروهی از بچه های مدرسه بود.


سالها ارتباط من با معلم عزیزمان پا برجا ماند . این استمرار بخشی تابع شرایط زمانی  بود، از جمله اینکه در راهنمایی و دبیرستان هم ایشان را بعدها می دیدم و از همه مهمتر اینکه ایشان بسیار خونگرم است و هنوز که هنوز است به محل کسب پدرم  سری می زند و احوالپرسی و ...


بعدها که البته او مدرس دبیرستان شد و بازار کلاسهای کنکور و رقابت بر سر ورود  به دانشگاه که داغ بود، الحمدلله وضع مالی معلم ما خوب شد.

روز پنجشنبه اس ام اسی را به متن زیر برای ایشان و چند تا از اساتید دانشگاه که  شماره ای از آنها دارم و بعضی دوستان که حق معلمی برگردنم دارند ارسال کردم. میشه پروانه بود و به هر گلی نشست. اما بهتره مثل تو مهربان بود و به هردلی نشست.


استاد عزیز روزت مبارک


واکنشها جالب بود.


و از همه جالبتر اینکه معلم عزیز من تماس گرفت و طی مکالمه احساسات خود را  نمی توانست کنترل کند.

من که کاری نکرده ام. این حداقل کار بود که قطعا خیلی بهتر از این هم می توانست  انجام شود.


اما گویی قبلا اشکها بخاطر نبود محبت بود، اما حالا که عادت به بی مهری کرده ایم،  محبت که می بینیم اشک می ریزیم!

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.