علت ترک شغل آخرتان چه بود؟

 نوشته جالب زیر ترجمه بخشی از کتابی است که در حال مطالعه آن هستم. این کتاب به مهارتهای مصاحبه های شغلی می پردازد.

--------
 یک نمونه بسیار جالب درباره تاثیر پرسش " علت ترک شغل آخرتان چه بود؟" را بیاد داریم .
  زمانی که ما با مدیر فروشی که نماینده گروهی از سرمایه گذاران بود مصاحبه کردیم ، حین بررسی سابقه مشاغل  پیشین وی سوال فوق را    پرسیدیم .
 او پاسخ داد،" خوب ، فکر می کنم به تشکیل جلسه هیات مدیره آن شرکت بر می گردد. من و مدیر عامل  در جلسه حضور داشتیم و هیئت مدیره  از آنجا که میزان فروش ما به حد نصاب نرسیده بود با ما وارد بحث شد."
 ما از مدیر فروش سوال کردیم،" میزان فروش چقدربود؟"
 " ما فقط 25 درصد فروش داشتیم. هیئت مدیره خوشحال نشد. آنها مدیرعامل را با سوالاتشان کلافه کردند.او سرانجام طاقت نیاورد و گفت،" اگر  تا 3 ما ه دیگربه هدفمان نرسیدیم باید یک مدیر فروش جدید استخدام کنیم. منظورش من بودم!"
 قضیه داشت جالب می شد. پرسیدیم،" شما چه کار کردید؟"
 جواب داد،" خوب ، به چشمان مدیرعامل  خیره شدم وگفتم، " یک چیزی را می دانی؟ مادر شما زمانی که برای شما اسم انتخاب می کرد، آینده  را پیش بینی کرده بود."
 احتمالات زیادی به ذهن ما خطور کرد. سوالات زیادی داشتیم . در نهایت پرسیدیم، " اسمش چی بود؟"
 "خوب، اسم اصلی او ریچارد بود اما یک اسم مستعار هم داشت."
 دوباره جلوی خنده مان را گرفتیم، سعی کردیم جدی باشیم. او در حضور اعضای هیئت مدیره ، به مدیرعامل  خود اهانت کرده بود!
 پرسیدم بعد چه شد؟"
"  هیئت مدیره فکر می کرد ریچارد گهگاه دچار حمله عصبی می شود، اما اینطور نبود. او اشتباه می کرد. جلسه برای 15 دقیقه متوقف شد.  مدیرعامل مرا به دفترش فراخواند.و برگه اخراج را به دستم داد."
 آها! حالا حقیقت به آرامی افشا شد. یه چیزهایی فهمیدیم. ولی هنوز کنجکاو بودیم. این داستان آنقدر هیجان انگیز بود که نمی توانستیم به  راحتی از آن بگذریم." وقتی اخراجتان کرد، چه واکنشی نشان دادید؟"
 "گفتم،" مشکل شما این است که تا به حال هیچ کس جلوی شما درنیامده است و شما را بر سر جایتان ننشانده است. " بعد اوگفت، شما کی  هستید که می خواهید مرا سرجایم بنشانید  و جلوی من قد راست کنید؟"
 مصاحبه شونده  لبخند معناداری زد، چون ما در اولین مصاحبه پی بردیم که او رهبر تیم هاکی دبیرستان خود در لحظات پنالتی بوده و برای همین  به خود می بالید و افتخار می کرد.دوباره از او پرسیدیم،" خوب، شما چه کار کردید؟"
 "  او را زدم"
 داشتیم از کنجکاوی هلاک می شدیم، نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم. سوال کردیم، " دقیقا بگویید چطور او را زدید؟"
 " به او سیلی زدم.اما خیلی محکم!"
 ما بسیار هیجان زده بودیم وبه صندلی هایمان میخکوب شده بودیم، " بعد چه شد؟"
-------------------
 

خیلیها وقتی که کتابهای مدیریتی نوشته شده در غرب را مطالعه می کنند می گویند: ای بابا، اینها در ایران که مصداق ندارد. اما بنظر من چون  مدیریت برآمده از رفتار انسهاست و ذات، کردا، کنشها و واکنشهای انسانها هم تا حد زیادی شبیه هم است و تفاوتهای حداقلی هم ناشی از   فرهنگ و مذهب متفاوت و متنوع انسانها است که در جوامع  مختلف، متفاوت می شود. لذا کصادیق و نمونه های مطالعاتی مدیریتی قابل مطالعه  و الگو یا درس گرفتن توسط ما ایرانیها هم می باشد.
 

به عنوان مثال من دو تجربه مصاحبه دارم که شبیه مورد بالا بوده است. البته نه به این غلیظی!
 

اولی بر می گردد به گفتگویی که با یک مدیرمالی در سال 1385 داشتم و بصورت غیر مستقیم داشتم وی را محک می زدم. با این آقای محترم در  رستورانی مشغول صرف نهار بودیم که با آب و تای از روشهای مدیرتی خود برایم می گفت و اینکه آنقدر درکارش جدی است که اگر مدیرعامل  شرکتی که در آن کار می کند، بدون اجازه وی پا در واحد او بگذارد، با او بر خورد می نماید! چرا که آنجا محیط تحت مدیریت اوست!!!!!!!

 دومی هم بر می گردد به زمانی که در یکی از شرکتها، مدیر فروش اسبق به ملاقاتم آمد و مشفقانه می خواست اطلاعاتی در باره شرکت به من  بدهد. البته نیم نگاهی هم به شروع همکاری مجدد داشت. این مدیر فروش محترم که پا به سن هم گذارده بود، با هیجان می گفت که چون  مدیرعامل اسبق شرکت، جوان و ناپخته بوده است. اشتباه زیاد داشت و من دائما با او دعوا می کردم تا بفهمد که روش درست کار کردن چگونه  است!!!!!!!!!!!!!!!!

 شاید همه ما که این جملات را می خوانیم در ذهن خود احتمال بدهیم از آنجا که آن مدیران عامل که معصوم یا کامل کامل نبوده اند. پس درگیری  مدیرانشان با آنها نیز چندان هم بی دلیل نمی تواند باشد. اما نکته ای که باید مورد توجه قرار داده شود اینست که جا انداختن استدلالهای محکم و  منطقی، نیازی به  خشونت و داد و بیداد ندارند! 

کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.