ما به خیلی چیزها واژه ثروت ملی را اطلاق می نماییم.


 شخصیتهای استثنایی، آثار باستانی، پروژه های بزرگ، ساختمانهای با معماری ویژه، نفت،

  معدن و ... حتی برخی از اسناد از این دسته هستند. اما آیا شرکتها هم در این چارچوب

  جا می گیرند؟

 

  مثلا آیا ما بانک سپه را به عنوان اولین بانک ایرانی ، یکی از ثروتهای ملی خود قلمداد

 می کنیم؟


   آیا شرکت هایی مثل آزمایش و پارس الکتریک که روزگاری محصولات آنها میهمان خانه

   تمامی ایرانی ها بود؛ اکنون که  آرام آرام از صحنه روزگار محو می شوند. مورد توجه 

    جامعه قرار دارند که شاید این شرکتها بخشی از ثروت ملی ما هستند!


    اگر ایران خودرو کارآمد تر یا ناکارآمدتر شود، آیا کسی  آنرا مایه رشد یا کاهش ثروت

    ملی جامعه می داند؟!


   چه بسیارند شرکتهایی که رتبه هایی را با خود یدک می کشند. آنها که اولین در ایران

 ، اولین در خاورمیانه و ... بوده اند و شاید اکنون در گیر و دار سفته بازی سهامداران

   متنوع ، روزهای عسرت را سپری می نمایند!

 

  دامنه کم توجهی درباره  شرکتها، به شرکتهای جوان و معاصر هم تسری می یابد.

   گاه من تعجب می کنم که اشخاص حقوقیی که فرصتهای تاریخیی را برای رشد و

   نمو شرکتها مهیا کرده اند. چگونه در ادامه مسیر و در حین بالندگی مولود خود، با

   آن بی مهری می کنند و غریبه پرست می شوند. هیچگاه فراموش نمی کنم که سال

   1386 با این چالش مواجه بودم که سهامداری( شرکت سرمایه گذاری پتروشیمی)

  در حالیکه همزمان سهامدار دو شرکت کربن ایران و دوده صنعتی پارس بود و در حالیکه

   در آنزمان آنها تنها شرکتهای تولید کننده دوده صنعتی کشور بودند. انتظار داشت این دو

   شرکت مثل دو شرکت غریبه با هم رقابت کنند! و البته نتیجه اندیشه های ناصواب مدیرعامل

   وقت آن شرکت سهامداری هم بعدها آثار مخرب خود را بر جای گذاشت.

 

   کاش فرهنگ سهامداری و قوانین شرکت داری ما راه را چنان هموار می ساخت که

    کارکنان آن ، سرنوشت تاریخی شرکتهای خود را رقم زنند!

 


    در کتاب مدیرعامل شرکت آی بی ام، آمده است:


   ... مدت کوتاهی پس از اعلام انتصاب من به مدیرعاملی آی بی ام، روزی در خیابان منهتن

   به جوشوا لدربرگ، یکی از پژوهشگران ژن شناسی و برنده ی جایزه نوبل، برخوردم. من او

  را از  زمان عضویت در هیات امنای مرکز سرطان شناسی یادبود اسلوآن-کترینگ می شناختم.

  او گفت: قرار است به آی بی ام بروی؟


  و پس از پاسخ مثبت من ادامه داد:


 آن یک ثروت ملی است، آن را خراب نکنی!

 

 اولین باری که این تجربه را بدست آوردم که باید بر آمار ، اعداد و مبالغ در کارم بسیار مسلط باشم و گویی با آنها زندگی کنم به تابستان سال 1379 بر می گردد. در آن مقطع در حال تهیه گزارش عملکرد سال 1378 شستا برای ارائه به محمع بودم که در آمار     میزان صادرات شرکتهای تابعه مبلغی که در ارزش صادرات سیمان ارومیه درج شده بود بجای 190 هزار دلار با یک صفر بیشتر ( بخاطر خطای تایپیست) درج شده بود یک میلیون و نهصد هزار دلار!
 البته سرجمع مبلغ صادرات کل شرکتهای تابعه صحیح بود.
 خلاصه مدیرعامل وقت شستا، تا جدول را دید، صاف دستش را روی عدد سیمان ارومیه گذاشت و با تشر گفت که این درست نیست. چرا حواستان را جمع نمی کنید!
 من هم دلگیر از تشر آقای مدیرعامل و هم حیران از توان تشخیص او، هاج واج مانده بودم که ایشان چگونه از میان این همه عدد، این اشتباه را پیدا کردند.


 بعدها تمرکز خود را بر درک اعداد، آمار و مبالغ را زیاد کردم تا دیگر در برابر آقای مدیرعامل مجبور به سرافکندگی نشوم.


 این انضباط شخصی باعث می شود که در بررسی و تحلیل موضوعات خصوصا مواردی که بار مالی دارد، به توانایی دست پیدا کنیم که بتوانیم اشتباهات عمدی یا غیر عمدی مستتر در موضوعات مورد نظر را کشف کنیم.


 مثلا در آنالیز قیمت تمام شده ، بارها شده است که برخی از مبالغ که مغفول مانده است را کشف نماییم. مثلا در شرکت کربن، قیمت گاز ترش مصرفی در فرایند تولید را مدیرمالی وقت علیرغم اینکه تغییرات قیمت را شرکت گاز اعلام کرده بود ، اعمال ننموده  بود و با قیمتهای قبلی محاسبه می نمود و در یکی از جلسات حسی شهودی به من می گفت که محاسبات در جایی ایراد دارد. آنقدر در بررسی چک و چانه زدیم تا معلوم شد، قیمت جدید را ملاک محاسبه قرار نداده اند!


 این توجه به مبالغ ، آمارها و اعداد در بررسی جریان نقدینگی شرکتها  نیز بسیار بکار می آید. یکی از گزارشهایی که روزانه می بینم، گزارش نقدینگی شرکت و پیش بینی آتی است.


 بارها شده که گزارشها دچار ناهمگونی است و تسلط کلی به اعداد، سبب شده که ایراد را کشف نمایم. مثلا در یکی از شرکتها در ابتدای اشتغالم ، به کمک توجه عمیق به این مبالغ متوجه شدم که یکی از کارکنان مالی تعمدا موجودی حسابهای شرکت را کم  گزارش می نماید تا در زمانی که مدیرعامل نگران است و دنبال چاره می گردد، برای خود شیرینی و به چشم آوردن خود، بگوید که می تواند مسئله را حل کند. غافل از اینکه نمی دانست، این فرمول همیشه بکار نمی آید.


 بنظرم باید با مبالغ، اعداد و ارقام مهمی که در کارمان داریم، زندگی کنیم!


 باید در آنها غوطه ور شویم.


 به هر حال خطاهای تایپی، خطاهای ناشی از اشتباه در ثبت اسناد حسابداری و مالی، خطاهای نیروی انسانی عمدی و غیر عمدی، حساب سازیها ، ناتوانی در تحلیل درست از سوی کارشنا سان و مدیران و کثیری از احتمالهای دیگر، می تواند در برداشت  اشتباه یا به خطا رفتن تحلیلها محتمل باشد.

 
 این شما هستید که باید بتوانید، با تحلیل یکپارچه اعداد ، ارقام و مبالغ مهم کارتان را از گزند اشتباهات خود  دور نگهدارید.


 این توانایی که من آنرا ، حسی شهودی یا شهود آماری می نامم. فقط و فقط از طریق تمرین و دقت بدست می آید.

 

 

شرکتها طی آذر و دیماه بودجه سال آینده خود را تدوین می کنند.


فضای کسب و کار و متغیرهای اتصادی مهم ، مفروضات مورد نیاز برای تدوین هر بودجه ای است.

شاید بتوان گفت ابهام در نرخ ارز، نرخ بهره بانکی، نرخ افزایش دستمزدها، تعرفه واردات برای کالاهای وارداتی مورد نیاز به تناسب هر صنعت، دسترسی به تسهیلات بانکی، امکان گشایش اعتبار اسنادی ارزی و مشکلات ناشی از محدودیتهای تحریم چه در سطح انتقال ارز و چه در سطح جابجایی کالا همگی بر سختیهای تدوین بودجه سال 1391 می افزاید.


بقول اقتصاددانها وقتی متغیرهای اقتصادی رو به واگرایی می نهند، اقتصاد با بی ثباتی مواجه می شود. رشد فزاینده قیمت ارز نیز مصداق این واگرایی است.


در چنین شرایطی تدوین بودجه کار آسانی نیست! اما به هر حال شرکت بدون هدف، برنامه و بودجه هم که معنی ندارد.


بنظرم بهترین روش اینست که بودجه شرکتها در سال 1391 بودجه ای غلتان و بصورت تابعی از متغیرها تدوین گردد، که بتوان دائما آنها را بازنگری نمود.

ضرورت تدوین دقیق بودجه سال 1391 سبب شده است که از بیست نفر از همکارانم بخواهم که از هفته قبل برنامه ها و بودجه های پیشنهادی هر بخش تحت مدیریت خود را هم در بخش درآمدی و هم در بخش هزینه ای تدوین و ارائه نمایند. پنجشنبه گذشته پیشنهادات اولیه مربوط به بخش درآمدی بودجه را در جلسه ای با حضور دو تن دیگر از همکارانم بررسی کردیم و نقطه نظرات خود را به عنوان ایرادات یا سئوالات قابل طرح مجددا به ایشان برگرداندیم.

چهارشنبه و پنجشنبه این هفته محددا طرح و برنامه های بخش  درآمدی مورد بررسی قرار می گیرد و به تبع این بخش، وجه هزینه ای بودجه نیز تدوین می گردد.


امیدوارم این روش سبب شود که ماههای پایانی سال جاری و کل سال 1391 را با دقت مناسبی سپری نماییم.

 

نوشته های مرتبط:


چالش دستمزدهای سال 1390

رابطه بحران و فراگیری

بازار یا نابازار

قمر در عقربه

 

شوق به کار مرهم سختیهای کار

باید در سازمانی خدماتی شاغل باشید تا حس کنید که جلب نظر مشتریی که از شما خدمات می گیرد ، چقدر سخت است؟!


به اقتضای کارم که در سازمانی خدماتی شاغلم.طبیعتا وقتی به عنوان مشتری، خدماتی دریافت می نمایم، دائما به تحلیل رفتار فروشنده مشغولم!

روز جمعه به اتفاق پدرم، رفتیم از مرکز توزیع دام شهرداری  واقع در اتوبان آزادگان گوسفندی جهت قربانی خریداری کنیم.

محیط فوق العاده مرتب و همه چیز از نظم ویژه ای برخوردار بود. البته خیلی هم شلوغ نبود.

به هرحال گوسفندی انتخاب شد و دامپزشک آنرا معاینه ای کرد و وجه آن پرداخت و نهایتا روانه کشتارگاه شد.

عمیلات ذبح سریع انجام شد و قصاب محترم با ادب ویژه ای پرسید که چگونه می خواهید لاشه خرد شود.سپس آنرا خرد و بسته بندی کردند و تحویل دادند. کسی اصراری بر دریافت انعام نداشت. البته اگر به میل خودتان پرداخت می کردید هم مانعی برای دریافتش وجود نداشت.

خلاصه خیلی راحت و تمیز و با هزینه مناسب کار انجام شد.

نکته جالب اینکه: دیروز شماره ای روی موبایلم افتاد که چون غریبه بود و گرفتار بودم ، پاسخ ندادم.

امروز دوباره از همان شماره با من تماس گرفتند. با کنجکاوی پاسخ دادم و دیدم که آقایی محترم ، می پرسد آیا از خدمات ما راضی بودید؟؟؟؟؟!!!!!!!

واقعا حیرت کردم. چون عادت به این تماسها نداریم!

دستشان درد نکند.

باور کنید که مدیریت این فرایند و اتفاقات فوق کار ساده ای نیست!

دارم روی کتابی کار می کنم که مرکز توجه آن، آموزش و افزایش مهارت در جذب و استخدام کارکنان شایسته در شرکتهاست.


نکته جالب این کتاب استفاده از کارت امتیازی BSC است تا به مدد آن بتوان برای مشاغل مهم و کلیدی ، انتخابهای مناسبی را انجام دهیم.


در واقع مدیران ارشد با این روش قادر خواهند بود ، بطور دقیق مشخص نمایند که همکار جدید باید چه مسولیتی را به عهده گیرد و چه نتایجی را بدست آورد.


این امر سبب خواهد شد تا هم شرکت و هم متقاضی کار از سر در گمی نجات یابند.

این روش تعامل BSC با HR است.

ذیلا دستور العمل مربوطه آمده است:

چگونه يك کارت  امتيازی تهيه نماييم


1.   ماموریت . در يك عبارت كوتاه و مختصر متشكل از یک تا پنج جمله دلیل وجودی شغل  را مشخص نماييد. براي مثال، ماموریت   بخش خدمات مشتريان  پاسخ به سوالات مشتري و رسيدگي به شكايات آنها در نهايت ادب و احترام است.


2.   نتايج. بين سه تا هشت  نتيجه عيني و ويژه وجود دارد كه يك فرد بايد به منظور كسب عملكرد عالي در اختيار داشته باشد. براي مثال، « افزایش رضايت مشتري براساس ارزيابي 10 امتيازي از 7.1  به 9.0 تا 31 دسامبر.»


3.   شایستگیها  . شماري از شایستگی هاي محوري را شناسايي نماييد كه براي توصيف رفتارهاي افراد  جهت کسب نتایج  مناسب مي‌دانيد . سپس، پنج تا هشت شایستگی  فرهنگي را معين نماييد كه به توصیف فرهنگ شما می پردازند و آنها را در کارت هاي امتيازی بگنجايند. براي مثال، «قابليت‌هايي چون كارآمدي، صداقت، معيارهاي عالي و تفكر خلاق و موثر براي سرويس دهي به مشتري».


4.   اطمینان از هماهنگي و ارتباط. به ارزيابي ميزان اهميت کارت  امتيازی  خود از طريق مقايسه آن با برنامه كاري و کارت هاي امتيازی افرادي بپردازيد كه از منظر وظایفشان  با يكديگر ارتباط خواهند داشت. اطمينان حاصل نماييد كه هماهنگي و سازگاري كامل وجود دارد. سپس کارت  امتيازی را در اختيار گروه‌هاي ذيربط،چون همكاران و همتایان  بگذارید.

 

 

قبرستان پر از مدیرانی است که فکر می کنند

اگر یک روزی سر کار نروند، شرکت آنها تعطیل می شود.

اقتصاد دانها معتقدند وقتی متغیرها رو به واگرایی می نهند، بی ثباتی بر اقتصاد حاکم می شود.

حال در شرایطی که هر روز فضای کسب و کار تحت تاثیر نوسانات شدید متغیرهای اقتصادی است. طبیعتا هر مدیری که کسب و کارش با این متغیرها بیشتر مرتبط باشد، قطعا با دردسرهای جدی تری مواجه است.

نوسانات شدید نرخ ارز، عدم امکان استفاده از خطوط اعتباری بین المللی، دست اندازهای زیاد در تجارت بین الملل، مشکلات نقدینگی، رقابت بیرحمانه در سطح بازار و کثیری از گرفتاریهای ریز و درشت دیگر به همراه کمی مشکلات شخصی سبب شده که روزهای سختی را سپری نمایم.

اما توکل به خدا و امید به موفقیت و یافتن راهکارهای جدید است که این سختی ها را آسان می نماید. شاید هزینه این شرایط محیطی تنها تلاش و کوشش و صرف انرژی بیشتر باشد.البته همه اینها در گرو اینست که شما عاشق کارتان باشید.

امروز جمله ای از وارن بافت را دیدم که زیباست:

بالاخره زمانی می رسد که باید به کاری که دوستش دارید، بپردازید. به حرفه ای بپردازید که عاشقش هستید. اگر عاشق کارتان باشید، صبح ها از رختخواب بیرون می پرید تا آن را انجام دهید. فکر نمی کنم عاقلانه باشد که همچنان در حرفه هایی که دوستشان ندارید، فعالیت کنید، فقط به خاطر اینکه سوابق کاری درخشانی خواهید داشت.

داستانی مدیریتی وجود دارد که بعضا توضیح دهنده رفتار برخی از مدیران است. داستان از این قرار است:


روزی مدیری با تجربه در مراسم تودیع خود به مدیر جدید الورودی که معارفه می شد ، رو می کند و می گوید: دوست عزیز من در کشوی میز کارت سه عدد پاکت با شماره های یک، دو و سه گذاشته ام.
احیانا اگر روزی در کار به بن بست رسیدی! خوب است به سراغ پاکت اول بروی.

مدیر جدید ، این گفتگو را فراموش کرده بود تا اینکه حدود شش ماه بعد و در غروب هنگام وقتی که درمانده و نگران از اینکه در بن بست شدیدی قرار گرفته بود یاد روز معرفه اش افتاد و به سراغ پاکت اول رفت.

در پاکت اول نوشته شده بود که اگر می بینی اوضاع بر وفق مراد نیست و تمام راه ها مسدود است. برای خروج از بحران بهتر است شروع کنی به انتقادهای شدید و تند بر علیه اقدامات مدیران قبلی و تمامی تقصیرها را به گردن قبلی ها بی انداز. قطعا مشکلات فروکش خواهد شد. ضمنا بعدها اگر دیدی دوباره اوضاع نامناسب شد، بسراغ پاکت دوم برو!
مدیر جدید، نصحیت مندرج در پاکت یک را بجا آورد و با کمال ناباوری دید که اوضاع بهتر شد و فشارها کاهش یافت.

اما دیری نپایید که نیاز شد، پاکت دوم هم باز شود.
در پاکت دوم آمده بود که، برای فروکش کردن اعتراضها، اکنون باید یکی از معاونین را اخراج کنی و تقصیر تمامی اتفاقات و نابسامانیها را به گردن وی بیاندازی. اوضاع بهتر می شود. ضمنا اگر اوضاع دوباره بهم خورد باید پاکت سوم را بازکنی!

وقتی نوبت به پاکت سوم رسید، مدیر جدید ما متنی را که دید به شرح زیر بود:

استعفا بده و سه پاکت برای نفر بعدی تهیه کن!
 
امروز در دنیای اقتصاد می خواندم که آقای سردار رویانیان پس از باخت پرسپولیس و استعفای استیلی بیانیه ای صادر کرده اند.
بیانیه را که خواندم، یاد داستان فوق افتادم .

با این تفاوت که گویی ایشان پاکت اول و دوم را با هم بازکرده اند!

این هم در نوع خود جالبه که کا گاهی پر از پارادوکسیم.

 

نه به این پرچم یا حسین نه به اون 18- !!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این روزها هفدهمین الکامپ در حال برگزاری است.


علیرغم اینکه مطبوعات مرتبط با حوزه فناوری اطلاعات و نظام صنفی با برگزاری نمایشگاه چندان سرخوشی ندارند و دائما انتقاد می کنند. اما در فضای کسب و کار نه چندان جذاب این روزها که تحت تاثیر نوسانات ارزی و محدودیتهای تجارت بین الملل قرار دارد، بنظر می رسد که هفدهمین الکامپ چندان هم بی رمق نیست!

شرکتهایی که چیزی در سبد محصولات و خدمات خود برای عرضه دارند ، پا در این نمایشگاه گذارده اند و به حاشیه ها بی توجهی نشان داده اند.

شاید بشود به جرات گفت که تنها ضعف نمایشگاه،  غیر حرفه ای بودن برگزار کننده نمایشگاه است و اینکه انتظار می رود در نمایشگاه آی تی، از امکانات آی تی برای برگزاری آن بخوبی استفاده شود!

دوستانی که این نمایشگاه را به قول خودشان قبول ندارند و شاید تا حدودی تحریم کردند. مناسب است که به چالشهای صنعت عمیق تر نگاه کنند.

واقعا از نظر اینها مدل آرمانی برگزاری الکامپ ، چیست که وضعیت موجود را نمی پسندند؟!

ضمن اینکه کدام جایگزین را برای الکامپ طراحی کرده اند که با نفی الکامپ ، آنرا پیشنهاد نمایند؟!

ایمیلی از دوست عزیز آقای مهندس کریمیان به شرح زیر دریافت کردم. من نه نویسنده معرفی شده را می شناسم و نه مطمئنم که نوشته زیر متعلق به ایشان است. اما بنظرم نکات مطروحه به شدت با اتفاقاتی که در سازمانهایمان می افتد، نزدیک است!

---
دست نگه دارید !                
این کشتی دارد غرق می شود!
 
                      دکتر محمد رضاسرگلزایی(روانپزشک)
 
نمی دانم فیلم سینمایی«تایتانیک» را به خاطر دارید یا نه. در صحنه ای از این فیلم در حالی که کشتی عظیم تایتانیک در اثر برخورد با کوه یخ (ice berg) دچار صدمه ی جدی شده بود، گروهی نوازنده در عرشه ی کشتی مشغول اجرای قطعات برگزیده از موسیقی کلاسیک بودند! آنان کار خود را به بهترین نحو اجرا می کردند و دقت می کردند که کیفیت کارشان تحت تاثیر شرایط نامناسب موجود قرار نگیرد! اما در یک کشتیِ در حالِ غرق شدن و در میان مسافرانی که از هول و وحشت در حال سراسیمه دویدن به این سو و آن سو هستند، چه اهمیتی دارد که موسیقی کلاسیک با بهترین کیفیت اجرا شود؟!
***
نمی دانم کتاب«قلعه ی حیوانات» نوشته ی «جورج اورول» را خوانده اید یا نه. ماجرای این کتاب، داستان حیوانات یک مزرعه علیه اربابِ زورگوست. حیوانات دست به دستِ هم می شوند و ارباب و خانواده اش را از مزرعه بیرون می کنند و خود مدیریت مزرعه را به دست می گیرند. اولین کار آن ها پس از پیروزی انقلاب شان تنظیم عهد نامه ای ست که طبق آن همه ی حیوانات با هم برابرند و هیچ کس حق ندارد خود را ارباب و مالک دیگران بداند اما چیزی نمی گذرد که خوکی که مدیریت مزرعه را به دست گرفته است، آرام آرام عهدنامه را تغییر می دهد و برای خود و اطرافیانش حقوق و امتیازات ویژه ای وضع می کند در این میان، اسبی در این مزرعه زندگی می کند به نام«باکستر» که به لحاظ خوش خلقی، صبوری و پشتکار، مورد احترام همه ی حیوانات است. حیوانات از او می خواهند کمک شان کند تا در مورد شرایط جدید تصمیم بگیرند اما«باکستر» سخت مشغول کار است و به اطرافش توجه ای ندارد. شعار او این است:«من کار می کنم!» و احساس می کند که باید کار خود را به بهترین شکل انجام دهد و کاری به کار چیز دیگری نداشته باشد! گرچه«باکستر» می توانست از اتفاق وحشتناکی که در«قلعه ی حیوانات» رخ می داد جلوگیری کند چنان سرش به کارش گرم بود که فقط هنگامی از«تغییرات» باخبر شد که خوک حاکم، او را به یک سلاخ فروخت!
***
اولویت بندی(Priority setting) از مهم ترین مهارت های زندگی ست. شما هر چقدر زیبا ویولن بنوازید، در یک قایق در حال غرق شدن، ویولن نواختن در اولویت قرار ندارد. شما هرچقدر کشاورز قابلی باشید، در یک مزرعه ی در حال سوختن، سم پاشی و آفت زدایی در اولویت قرار ندارد. شما هر چقدر آرایشگر قابلی باشید. اصلاح کردن سر و صورت فردی که دچار حمله ی قلبی شده است و باید بلافاصله به بیمارستان انتقال یابد را عاقلانه نمی دانید.
«کارل مارکس» ، فیلسوف آلمانی، یکی از افسون های جامعه ی سرمایه داری را«تخصصی شدن» می داند. هرکس چنان سرش به کار و تخصص خود گرم است که فراموش می کند کل این جامعه به کدام سو حرکت می کند! باهوش ترین و سختکوش ترین آدم ها گرفتار الگوی «باکستر» می شوند و مثال کلان اجتماعی را ازیاد می برند آیا در جامعه ای که رسانه های فراگیر به آلوده کردن روان مردم مشغولند و هر روز میلیون ها نفر را بیمار می کنند، من باید فقط در مطب روان پزشکی ام بنشینم و وقتم را با ویزیت یکی یکی بیماران پر کنم؟! آیا این تنها وظیفه ی من است؟
 
 


کلیه حقوق این وب سایت متعلق به سید علیرضا عظیمی پور می باشد.